در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا  

سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

عاشق سوار بر اسب شد وبه سوی صحنه شتافت و معشوق از بالا می نگریست چگونه عاشق پس پشت نهاده هرآنچه داشت. عاشق در میانه میدان بساط عشق گشود تا جلوه گری تمام کند بر چشم معشوق.

عاشق در چنبره دیوان و ددان گرفتار آمد. از عشق ایشان را بر گفت. از صفا، از آزادگی. دیوان مات و مبهوت این تجلی عاشقانه را می نگریستند، با چشمان از خشم دریده. گوشان کر و دلهاشان گنگ بود. سوز عطش، نرمی صدای عاشق را گزیده بود و بر صلابتش افزوده بود. هرآنچه در توان داشت نمود.

آنک، باران سنگ و سنان بود و تن بی تاب عاشق. جای در جای گلهای سرخ بود که بر سپیدار تنش جوانه میزد.

عاشق واپسین بار سرگرداند و دمی بر منزلگاه عشاق نظری افکند. پس عزم جزم کرد، تیره پشت راست نمود و دست بر قبضه تیغ برد تا هرزه علفها را برکند. معشوق در انتظار بود و عاشق بی تاب. پس بانگ زد تا گوش صحرا نیز بلرزد: لاحول و لا قوة الا بالله!

و عاشق به میان گودال افتاد. راکب و مرکب در گرداب خون و بلا دست و پای می زدند. تیغ آفتاب در نزول بود و جان عاشق مشتاق پریدن.

دیرگاه بود

مناره های توحید بر سرنیزه ها به غرور گردن افراشته. شب صحرا روشن از حضورشان. غیرت بر کجاوه استوار.

جان های در اسارت در اوج غرور، به سوی سرنوشت می خرامند.

صحرا هم چنین مردمان به خود ندید.

پینوشت١: دوستای زیادی نیومدن بهم سر بزنن. فکر کنم ماها حوصله نداریم که ...

پینوشت٢: چرا نمیتونم بنویسم. دستم رو یکی انگار میبنده تا قلم رو برمیدارم.