درست روبروی هم نشسته بودند. هیچ کدام کلامی بر زبان نداشتند. در فواصل خیلی نزدیکتر از این هم بسیار احساس دوری کرده بودند، اما امشب و در دوسوی میز بسیار به هم نزدیک بودند. در فضای گرمی که در میانشان موج می زد و ذرات پیکر و وجود هردو را به هم می آمیخت. گرمایی که از آتش درونشان نیرو گرفته و به بالا اوج می گرفت و فضا را سنگین می کرد.

دخترک گیلاس شراب را در دستان سفید و کوچکش گرفته بود و با آن بازی می کرد. نور کمرنگ و فریبنده چراغها همان انعکاسی را در گیلاس شراب او داشت که در چشمان سیاه و پرآتشش. آرامش خاصی بینشان برقرار بود. دخترک موهای سیاه و کوتاهش را از مقابل چشمانش کنار زد و به چشمان حیران پسر نگاه کرد. پیراهن سیاه و موهای شبقش در کنار سفیدی پوست صاف و کشیده اش تضاد دلربایی داشت.

- اسمش چیه؟

- "فرانسوا لیون" و با گفتن این جمله پسرک گیلاس خود را با هوس تمام بالا انداخت و لبانش را لیسید. خیلی سبکتر از چیزی بود که بخواهد او را تکان دهد.

-" اینو می خورم واسه چشات"  و  گیلاس دیگری بالا انداخت و منتظر شد تا آن صدای تیک خاص را در مغزش بشنود. به ارامی از جایش برخواست و کنار دخترک روی کاناپه نشست. دخترک اینبار نه با اکراه، که با آرامش سرش را روی سینه او گذاشت. و دستانش را دور کمر او انداخت.

- چقدر تنت داغه!

- همینطوره.

- نفست هم داغه!

- همینطوره.

دخترک سرش را اندکی بالا آورد و در چشمان او خیره نگاه کرد. به آرامی لبانش رو که مثل غنچه رز می درخشید روی لبهای مشتاق او گذاشت. پسرک مثل زنبوری که گلی را جسته باشد لبهای او را می بوسید. و آرام پایین و پایین تر رفت، لباسهایش بوی عطر افوریا می داد. مرد جوان با جنون تمام پیکرش را می بوسید تا به انگشتان سفید و کوچک پایش رسید.

دخترک به ارامی سر او را به سینه خود چسباند و صورت زبرش را نوازش کرد. سینه پرمهرش داغ بود و قلبش همچون کبوتری هراسیده می تپید. مغز پسرک داغ شده بود و خواست دست پیش برد، اما با امتناع لطیف دخترک مواجه شد.

- نه! خواهش میکنم. امشب نه. می دونی که؟

- اره می دونم. باشه هرجور تو بخوای.

دخترک بلند شد و تا کنار پنجره رفت و از آنجا خیابان را نگاه کرد. پسرک راه رفتنش را با ولع تمام تماشا می کرد. گویی تابحال خرامش او را ندیده بوده. به او نزدیک شد و از پشت او را درآغوش گرفت. دخترک آرام زمزمه کرد:

- تو مهربون ترین موجود دنیایی اینو میدونستی.

- اوهوم..

دخترک چرخید و صورت او را در دستانش گرفت:

- مرسی. بخاطر همه چیز.بذار من برم باشه. منو میرسونی؟

پسرک در راه بازگشت بود. کلید را در قفل در چرخاند و وارد شد. خولیو هنوز داشت ناله می کرد "when we make love, we say the night go far....". خانه بوی عطر غریبی می داد. ذرات بوی عطر را به درون ریه هایش کشید و مغزش چراغان شد. خانه دیگر بوی نا نمی داد. پسرک سیگارش را گیراند و آنرا به کنار پنجره برد. نمی خواست بوی عطر به این زودی زایل شود.

پ ن: این هفتادمین پستی بود که می گذارم. جالبه عدد هفتاد.

پ ن٢: دوستان عزیز بزودی آپ میکنم. گرفتاری و خستگی توان نوشتن را گرفته فعلا.