چشمای سیاه و درشتش قرمزشده بود و برافروختگی خاصی تو چهرش موج می زد. مرد جوون آرام آرام بهش نزدیک شد و دستاش رو روی شانه های دخترک گذاشت. آروم گفت :
- باز مست کردی؟ پیش دوستات بودی نه؟ خوش گذشت؟
- جات خالی بد نبود. فقط یکم مارتینی خوردم. حالشو نداشتم. می دونی که مارتینی روی من تاثیر خاصی داره.
مرد آروم در آغوشش گرفت، و ارام انگار که با خودش دارد حرف می زند:
- خیلی دلم واست تنگ شد.
اکراه در واکنش دخترک موج میزد اما با اولین زمزمه های توی گوشش آروم تر شد. هردو روی مبل راحتی بزرگ گوشه هال نشستند. منتها دخترک روی پاهای قوی او یکطرفی نشست. استیصال در چهره مرد و تک تک حرکاتش مشخص بود و توی ذوق میزد.
مرد جوان طوری اونو توی بغلش نگه داشته بود انگار که جسمی شکننده توی دستاشه. مثل یه گلدون بلور. هرآن فکر می کرد الانه که از دستاش لیز بخوره و هزار تیکه بشه. دخترک دستشو دور گردنش انداخت و بتدریج خودشو کوچولو کرد توی بغلش. مرد با دستش موهای سیاه و خوشبوش رو نوازش می کرد.
دخترک چشمای خمارش رونیمه باز کرد و توی گوشش آروم گفت:
- فکر میکنی تا کجا میتونی به این وضع ادامه بدی. خودتم خوب میدونی که ....
مرد جوون جوابی نداشت، پس بناچار دخترک رو تنگ تر در آغوش فشرد و مهلت تمام کردن جمله رو بهش نداد. حس می کرد توی یک سراشیبی تند داره به سمت یه دره عمیق پرتاب میشه. در این حین به کف اتاق خیره شده بود.
موهاشو دوباره بو کشید و چنگ زد. آروم توی گوش دختر گفت:
- دوس داری؟
- آره! زیاد تا! ................ خیلی خوابم میاد. سرم هم یکم درد می کنه.
هرم داغ تن دخترک و گرمای نفسش مرد رو دیگه تبدیل به گلوله ای از آتیش کرده بود. تن دخترک هر لحظه سنگین تر می شد. پس همانطور توی بغلش بلندش کرد و بسوی تختخواب برد. آروم توی تخت خوابوندش.
دختر در حال جابجا شدن آروم گفت:
- چرا خودتو اینقدر زجر میدی؟ تو خیلی وقته برا من مردی عزیزم. شب جمعه ها هم واست فاتحه می خونم.
مرد بغضی روکه توی گلوش بود به سختی فرو برد. جورابهای دخترک رو درآورد. کمرش رو شل کرد و با مهارت سگگ سینه بندش رو آزاد کرد تا راحتتر بخوابه.
با وسواس خاصی این کار رو می کرد. انگار که داره یه بچه چندساله رو می خوابونه. ملافه رو کشید روش و بوسه کوچکی از بناگوشش کرد و چراغ ها رو خاموش کرد.
حالا دیگه ساعت 2 بعد از نصفه شب بود. مرد به تنهایی توی مبل فرو رفته بود و به صدای تیک تیک ساعت گوش می کرد. صدای ساعت با ضرباهنگ نامنظمی توی گوشش می پیچید بلندتر و شدیدتر.
پک عمیقی زد. دو ستون دود از پره های بینیش بیرون پیچید و صورتش رو در هاله ای از دود گرفت. صدای تیک و تاک شدیدتر می شد. گوش هاش رو با دستاش گرفت. شقیقه هاش تیر می کشید. خاکستر سیگارش ریخت روی فرش. با بی حوصلگی خاکستر رو با پاهاش روی فرش کشید. ته سیگار رو به زور در کنار اجساد سایر ته سیگار ها در زیر سیگاری جای داد و له کرد.
مرد جوون پشت توده ای از دود که فضای وسط اتاق رو پر کرده بود داشت محو می شد. چهره دخترک رو از لای نیمه باز در می دید که ستونی از نور روش افتاده بود. حالت خیلی معصومانه ای داشت.
مرد خیلی دلش می خواست می خوابید. خیلی.
پ.ن:بعضی از دوستان عزیز اشاره میکنند که این مطلب با سایر مطالب بنده متفاوت است یا چیز خاصی میبینند. اگه میشه بطور خصوصی این تفاوتی که حس میکنید بهم بگید. ممنون از همتون.
