تابستون هم با همه گرمای طاقت فرسا و روزهای طولانیش به پایان رسید و پاییز رنگارنگ از چند روز پیش با خنکای نسیمش جلوه گری آغاز کرده. پاییز فصل من و فصل خیلی های دیگه است، فصل آغاز، فصل دوستی، عشق و خاطرات. خاطراتی از جنس برگهای زرد و قرمز، از جنس خش خش. عصرهایی که بسرعت رو به تاریکی می روند و غربتی شیرین را به ارمغان می آورند. دستفروش ها با خوراکیهای گرم و دلچسبشان. با آن چراغ زنبوری ها. لبو، باقالی، ذرت مکزیکی..... و چه چیزی شیرین تر از قسمت کردن یک پرس لبوی داغ در یک بعداز ظهر سرد، با عزیزی که سرانگشتانش یخ کرده.

پاییز با زنگ مدارس. با روپوشهای رنگ وارنگ و فریادهای بچه های تخس و گوشت تلخی که اولین روزهای خارج از خانه را تجربه میکنند. پاییز با بوی دفتر و کاغذ، بوی چوب مرطوب مداد بعد از تراشیدن. بوی زنگ تفریح. و برای عده ای بوی دانشگاه. انتخاب واحد، حذف، استاد راهنما. آرزوی همکلاس شدن با بعضیها. نیمکتها و صندلی های باغچه، بوفه، چای، دیجستیو، سیگار...

پاییز برای من همیشه یادآور زیباترین و دلچسب ترین خاطرات و یادها بوده است، هرچند شاید بدترین رویدادها را نیز در همین فصل تجربه کرده باشم، اما همیشه وجهه رومانتیک آن غالب بوده. برای من نخستین چیزی که به ذهنم متبادر میشود، فصل آغاز دانشگاه است. دیدن دوستان و کلاس هایی که برای دیدنشان لحظه شماری میکردم تا دودرشان کنم و بروم در محوطه فوتبال بازی کنم! جمشید و رضا و بعدها مصطفی خوب بیاد دارند آن عصرهای پاییزی زیبا را که در بوفه دانشگاه ساعتها می نشستیم و چای و دیجستیو و .... اساسا من خیلی اهل اینکه خودم رو توی کتابخونه یا سالن مطالعه حبس کنم نبودم (اگه بودم احتمالا عاقبت بهتری داشتم شاید) و آن پیاده رویهای طولانی در خیابان ولیعصر عزیز. با آن پیاده روهای عریض، درختان چنار و کلاغهای پرسروصداش. فقط خدا میدونه ما چندبار این مسیر رو پیاده گز کردیم.

بچه که بودم آغاز مهر و پاییز برام توام بود با هیجان یک سال بالاتر رفتن، مداد و دفتر نو، کتابهای درسی نو. و من عاشق این بودم که ببینم چه پاکن ها و مداد و خودکارهای جدیدی در مغازه ها آمده. هرچند زمان ما جنگ بود و محدودیت و همه چیز به نوعی زیر سایه نفرت انگیز جنگ قرار داشت. وقتی کتابهای نو را میگرفتیم در خانه مراسمی داشتیم تحت عنوان جلد کردن! و اون عبارت بود از جلد کردن کتابها با پوشش های نایلونی ضخیم و چسب زدن. آخ که من پدرم دراومد تا یاد بگیرم این فن رو.

کلام آخر- باز هم پاییز رسید. من همان آدمم. همان پسرک اخموی سخت پوست. البته کمی ملایمتر. خوب بو میکشم. آره بوی پاییز میاد. هیچ وقت این بو رو اشتباه نگرفتم. آخ که دلم چقدر می خواد واسه خودم خوش خوشک برم کریم خان، نشرچشمه، ثالث... بچرخم، کتاب بخرم. مغز فروشنده ها رو بخورم بعدش برم نمیدونم سِلین، قهوه مرکزی یا... قهوه فرانسوی بخورم با پای سیب یا کروسان. یا شایدم با بچه ها برم تاتر شهر و بعدش برم گودو یه قهوه لاته در جوار اون پیرمرد بداخلاقه بخورم (تاتر تنهایی حال نمیده) نمیدونم. از تعریف کردنش هم دلم غش رفت. ولی آیا فکر میکنید باز هم دوباره بشه فضاها رو تکرار کرد، لذت ها رو. آدمها رو که نمیشه ثابت نگه داشت. نمیدونم... شما هم از پاییز بگید از عشقاتون و احساستون.

پ.ن١: میدونم الان دانا گیر میده پاییز فصل عاشقاست! تو که عاشق نیستی.

پ.ن٢: صابخونه جوابم کرده، دربدر خونه ام دعا کنید زودتر جا گیربیارم تو این سیاه زمستونی!