سلام. من هنوز برنگشته ام. شاید انسان هیچوقت جای دوری نمی رود که بخواهد برگردد. بیشتر چرخیدن و دور زدن است تا راه پیمودن. ماه رمضان هم در کش و قوس است و چیز زیادی از آن نمانده. معمولا اینجور وقتها حمل بار مشکلات با زبان روزه کمی سختتر می شود.
راستش برای منی که در مقابل هر محرکی پاسخی در آستین داشتم و جوابی و عکس العملی، دیدن این روزها خیلی عجیب است و سخت. فردی بی تفاوت و سنگی. به گونه ای که اعتراض دیگران رو گاهی برمی انگیزه. نه عکس العمل شادی و نه غم البته کماکان سعی میکنم به خوبی نقش بازی کنم. یادمه قبلا چند باری در تنگناهای سخت زندگی در خلوت خود گریه کردم. در حمام، زیر پتو، سرنماز... ولی چه شده که دیگر حتی چشمم هم خیس نمی شود. و این خبر خوبی برایم نیست. بی تفاوت شده ام. تقریبا نسبت به همه چیز. آدمها، حرفهایشان، رفتارشان ...
خوب که فکر که میکنم میبینم خودم هم در گذشته کم به دیگران بدی نکرده ام. چه بسیار آدمها که از زبان نیشدار و طعنه های دوپهلویم دلگیر و ازرده شده اند و به رویم نیاورده اند یا آورده اند که من به هیچ انگاشته ام. چه بسیار که با بزرگواری از من گدشته اند و من به حساب یدبیضای خودم گذاشته ام. در مقابل ابراز عشق و احساس مثل سنگ خشک ایستاده ام. شیشه ظریف احساس دیگری را به سنگ سخت غرورم شکسته ام و فاتحانه به قلعه بازگشته ام. بله من هم بهتر از دیگران نیستم. گاه با غرور و زودرنجی ام عرصه را بر دیگران تنگ کرده ام.ما هیچکداممان بهتر از دیگری نیستیم، تنها موقعیتی مناسب نشانگر تمایز ماست.
پ ن: مرسی مامان سارای عزیز که بیادم بودی. خجالتم دادی. فکر نمی کردم حتی صدسال یکبار هم حتی منو یادت بیاد.
پ ن: دعا کنید تو این شبهای عزیز. من که راه و رسم دعا رو هم فراموش کردم. ایشالا اگر درست شدم تا عید فطر برمیگردم شاید هم زودتر.
