با سلام خدمت تمام دوستان عزیزم که در این مدت کوتاه به من سر زدند و با نظرات صمیمانه و صادقانه شان نوشته ها و یادداشتهای بنده رو مورد نقد قرار دادند. راستش این فضا جای مناسبی است تا بلکه بتوانیم گفتار و پندار صادقانه رو تمرین کنیم.
الغرض. راستش برای یه مدتی شاید هم برای همیشه دارم از دیار بلاگستان کوچ میکنم و احتمالا در خدمتتان نخواهم بود. نمی دونم من با زندگی نساختم یا زندگی با من نساخت. دلم نمی خواد فضای وبلاگم رو پر کنم از عقاید منفی و کسالت بار که میدونم همه به اندازه خودشون دارن. راستش رو بخواهید حالم خوب نیست. یعنی ظاهرا خوبه و دقیقا هم از همین میترسم که چرا خوب بنظر میرسه. در این چند سال اخیر روزگاری بر من گذشت که در حوصله این متن نیست. وقایعی برایم رخ داد که امان فکر کردن را ازم گرفته و طعم زندگی را گس کرده.آیا خدا بعضی از ما را مسئول تحمل کردار دیگران قرار داده.همه چیز با شما حرکت میکند حتی با مهاجرت از وطن هم همراه شما می آیند، شاید تا اون دنیا هم بیایند.
فقط یک تذکر به اون دوست خیلی خیلی عزیزم که خودش میدونه بگم که عزیزم تو هیچ نقش مخربی در این قضیه نداشتی، مطمئن باش.
اگر فرصت کنم حتما به صفحات شما دوستان سرخواهم زد و دلنوشته هاتون رو خواهم خوند.
در آخر گله ای دارم از دوستانی که آمدند و سر زدند ولی قابل ندیدند تا بنده رو از نظرات شون مطلع کنن. خواهشی که از همه دارم اینه که برام دعا کنید که گفته اند دعا در حق غیر مستجاب است. اگر نجات پیدا کردم و برگشتم که با پستهای جدید باز هم به عادت مالوف از عشق و احساس و درد و انسانیت خواهم گفت. اگر هم که بازگشتی نبود که شما را به ایزد منان می سپارم و خاضعانه از حضورتان مرخص میشوم که تا چشم به هم بزنیم بنده هم با هفت هزارسالگان سربه سر شده ام.
پ ن: دوستان عزیزم گمان می برم لازم است مسئله ای را توضیح دهم. میدانم که همه انسانها در زندگی شرایط و بحرانهای متعددی دارند که بقیه از آنها بی اطلاعند. ولی آدمها با هم فرق دارند و ظاهر آرام آنها الزاما نشانگر چیزی که درونشان است نیست.
این بلاگ ناقابل جزئی از منه و از اونجایی که نیاز به تغییرات اساسی در زندگیم دارم ناچار تمام متعلقاتم هم شامل این فرآیند میشوند. کاری را باید برای بار آخر انجام دهم که نیازمند تمرکز و انرژی زیادیست، تا بلکه بتوانم برای باقی زندگیم فکری بکنم. درضمن این پست ارتباطی چندانی با پست قبلی نداره. با سپاس
