
- الو!
- الو. سلام.
از همان سلام آغازین فهمیدم چیزی تغییر کرده. شاید بدونید، این جور وقتها آدم بطور ناخودآگاه متوجه میشه اوضاع مثل همیشه عادی نیست. کمی صحبت از این سوی و آن سوی.
گویی هردو طرف در داخل قیفی افتاده اند که با سرعت به حفره مرکز آن کشیده می شوند و دست و پا زدن هم فایده ای ندارد.
- من خیلی راجع به رابطه مون فکر کردم.
دلم لرزید. کلا من و دلم زبان هم رو خوب می فهمیم. هیچ داوری در میان نبود. اما آیا تا بحال شنیدید کسی بعد از گفتن این جمله که به موضوعی خیلی فکر کرده حرف خوشایندی زده باشه؟
- ادامه این رابطه به این شکل برامون سخته.
- تو در مورد خودت صحبت کن!
صدای اون طرف خط از احساس می گفت. از فاصله ها. منظورم فاصله های واقعیه. کیلومترها و فرسخ های واقعی. نه فاصله های روحی. از عین فیزیک. از کیلومترهایی که هرکدوم هزار متر رو تو خودشون جا داده بودند. هرمتری که به اندازه دو دست باز که بسوی هم کشیده شدن وسعت داره. حالا کلی صفر هم اضافه کنید.
صدا از چیزهایی شکوه میکرد که می خواست داشته باشد ولی نمی توانست. از چیزهایی که استحقاقشان را داشت، ولی فاصله ها اهمیتی نمی دادند. از دستهایی که داشتن دستی را تقاضا میکرد که دور بودند، به اندازه کل دنیا فاصله داشتند. لبهایی که برای بوسیدن آفریده شده بودند. از تنی که مثل باارزشترین گنجینه های دنیا مشتاق کشف بودند. از سرانگشتانی که میخواست شب پیش از خواب مثل دزدهای شب رو لای سیاهی موهایش بخزند و زیباترین نوازشها را برایشان ارمغان کنند. از سینه ای که می خواست سرش را رویش بگذارد و او را به اعماق رویاهایش ببرد. سینه ای که امن ترین جای دنیا می نامیدش. ولی صاحب ان دور بود. خیلی دور.
صدا در دادگاه منطق محکوم شده بود. و خود را به دستان توانمند و بیرحم عدالت سپرده بود.
................
صدایم در این سوی خط به آرامی کور می شد. و نگاهم در فراسوی دیوارهای سیمانی اتاق راهی به رهایی می جست. اما هیهات.
صداها به آرامی از دو طرف خط محو شدند. مخزن کلامشان از کلام تهی شده بود.
فاصله ها کار خود را به کمال انجام داده بودند.
پ ن: صدا مست بود. صدا می لرزید. صدا هق هق می زد. خطوط تلفن به طول هزاران کیلومتر خیس بود. و این سوی خط، سیگاری بود که دود میکرد و بالا میرفت. خانه ام ابریست.
