
اینک که این سطور را می نویسم سالها گذشته و بامداد به آن سوی در راه یافته است. کوتاه بود در، پس آن بهتر دید که فروتن باشد و سرانجام از منظر به نظاره رود.
گاهی با خود فکر می کنم بعضی انسانها چطور به نقطه ای می رسند که وقتی نگاهشان میکنی کلاه از سر می افتد. به جایی که خود سنگ محک میشوند. بله صحبت از احمد شاملو در میان است. از بامداد، از آیدا و از همچون کوچه ای بی انتها. صحبت از او که حتی میوه بر شاخه شد و سنگپاره در کف کودک تا بلکه از گزند خویشتن پناهی یابد. کسی که به ما آموخت که ما درد مشترکیم! پس او را و خود را فریاد کنیم.
با او شعر را یافتیم، عاشق شدیم، نالیدیم، شوریدیم، عصیان کردیم و عاقبت آرام شدیم. با صدای زنگدار و پرطنینش دانستیم که سکوت سرشار از ناگفته هاست و در این سکوت حقیقت ما نهفته است. با صدای او آنتوان دوسنت اگزوپری در بیابانی هبوط کرد تا شازده کوچولو اشک در چشمان ما آورد.
نوشته زیر را چندسال پیش در سالمرگ او نوشتم و حالا تقدیم میکنم به یاد مردی که نام این وبلاگ از کتاب او عاریت گرفته شد.
آن شب
همان شب باید کوچ می کردیم
همان شب که تابوت آخرین مرد را
از دروازه های شب گرفته به مشایعت شدیم
و آسمان پر از همهمه بوف شد
ما را چه بود
آنچه به این دیار بسته بود
وسوسه تربتی که با ما خاطره بود
از آنروز
که کوچ مردان به نظاره شدیم
این دیار را بدرود می بایست
تا نه اینسان
به سنگین سایه های کوچه ها پابست می ماندیم ما.
