دل تنگِ تنگ است
باری
آسمان وسعت به این بیکرانه
در تُنگ دل لب پر می زند
ما خنده به عاریت گرفتیم از همسایه
تا به آبروداری
اما تو باور مکن لبخند را
که دل در میان روزمره ها فسرد
و آتش عشق به توفان روزگاران خموش گشت
روزها از پی هم
زنجیروار
و بیهودگی دردیست بی علاج
دل در حجاب سینه مستور باید
سفلگان اند در کوچه ها
به هوس بازی مشغول
آنکه در می کوبد دژخیمِ زمان است
به تاراج جوانی آمده
در باز مکن که خود ره به درون خواهد جست
فصول را گم کرده ام
در بهارم یا که زمستان
هیچم زهیچ یک نشانی نیست
شکوفه های تن
در سرانگشتان می شکند
چون مترسکی در میان کشتزار
که کلاغان پیر هم اعتنایش نمی کنند
شب در بستر زمان گسترده
آسمان به ستاره بازی مشغول
محتسب خواب و
مستان بیدار....
پ ن: مواظب باشید ذهنتان فریبتان ندهد، چون این کار را خیلی خوب انجام میدهد. طوری راه و روش اشتباهتان را توجیه میکند که گمان میبرید اراده خود شماست.
پ ن٢: ظاهرا پینوشت این مطلب از خود شعری که نوشتم بیشتر جالب توجه بوده چون هیچکس اشاره ای به شعر نکرده. گاهی حاشیه از متن مهمتر میشود. لازم شد برای تنویر افکار عمومی ملت سلحشور پستی مشبع در این باب بنویسم انشاا...
