تا حالا پیش نیومده بود تا راجع به کارم صحبت کنم، چون معمولا زندگی کاری من همیشه از زندگی شخصیم جدا بوده. ولی امروز صبح اتفاق جالبی افتاد که می خوام راجع بهش صحبت کنم.
من توی یه شرکت بزرگ تولیدی کار میکنم و از دو سال پیش سمت سرپرستی داشتم. توی این چند ماه اخیر با اومدن تیم جدید مدیریتی که هدفشون کن فیکون کردن شرکت و ظاهرا کوچک کردن چارت سازمانی بود (که در واقع نتیجه معکوس داشت) زمزمه هایی مبنی بر حذف واحد ما مطرح بود. از اونجایی که کار واحد ما در واقع افزایش رضایت مشتری و ارتقاء کیفیت بود، طبیعتا ما مثل آیینه ای بودیم که ضعفهای سیستم رو بهش نشون میدادیم. بنابراین همیشه بر سر نخواستن ما دعوا بود. هفته قبل معاون محترم منو به اتاقش احضار کرد و بعداز کلی صغرا کبرا گفت که خلاصه بنده و واحدم روی هوا تشریف داریم و شما خیلی زحمت کشیدید و با شناختی که از شما دارم ......من هم در تمام مدت بهش لبخند میزدم. آخرش هم ازش برای اینکه مطلب رو باهام رودرو مطرح کرده تشکر کردم و با ذکر چند گوشه کنایه آبدار اتاق رو ترک کردم.بنده خدا داشت شاخ در می آورد.
امروز صبح ساعت هفت و نیم به محض اینکه کارتابل رو تو اتوماسیون باز کردم دیدم به به یه نامه زده مدیر منابع انسانی محترم که حکم شما لغو گردید. نه تشکری، نه حرفی چیزی.کلا در شرکتهای بزرگ همه چی خیلی بی رحمانه اتفاق می افته.
حالا بدتر از همه برخورد رئیس خودم بود. توی پاراف نامه نوشته بود "با سلام" نه تشکری، نه خسته نباشیدی، نه قدردانی... فقط خدا میدونه بچه های ما چقدر برای حفظ منافع شرکت و رضایت مشتری زحمت کشیدند. همین دو روز پیش توی گرمای طاقت فرسای ۵۵ درجه اهواز داشتیم زیر آفتاب جون می کندیم تا مردم اهواز کمی توی آسایش بیشتری باشند.
ولی در کل خارج از کارهای این اقایون، احساس زیاد بدی نیست. راحت شدم از بار مسئولیت. بشینم یکم فرانسه بخونم.خدا هروقت لازم باشه خودش چیزای خوب رو جلوی راهم قرار می ده. از این بابت مطمئنم.
پ ن: بچه ها می خوان برام تولد بگیرن! پیشاپیش از همشون تشکر میکنم.
