در زندگی زخمهایی هست که هیچ وقت خوب نمیشه، اگه هم بشه جای زخمش همیشه روی روحت می مونه. به قول بچه های پزشکی اِسکارش. یه وقتهایی که به روحت نگاه می کنی جای بخیه ها، بریدگیها و ..... رو می بینی.

 


بعضی وقتها این زخمها بو می گیرن، ناچاری برای در امان موندن از نگاههای دیگران فراری بشی. خودت و زخمهاتو ببری توی غار. وقتی نمی دونی تا کی باید برای دیگران نقش بازی کنی. خودت رو به یاد میاری، وقتی که این زخمها روی روحت نبودند. غبار روی آینه رو پاک می کنی، آخ چقدر شکسته شدی؟ چرا اینجوری شدی؟ بناگوشتم که سفید کردی!

صادق هدایت میگه، بعضی ها زجر کشیدن رو از هجده سالگی آغاز می کنند، یا یه چیزی تو این مایه ها.

چاره ای نیست باید با این زخمها و خراش ها زندگی کنی، جزئی از وجودته.

موج های سنگین دارن خودشونو به دیواره های موج شکن می کوبن، همه چی داره میلرزه، دستت، دلت، وجودت. دیگه وقتشه کمی هم به خودت استراحت بدی. آرامش، اینه چیزی که لازم داری. بودا میگه خانه آخر کمال رسیدن به صلحه، نه با مردم بلکه با خودت!

هوا که آروم آروم داره تاریک میشه، چراغهای تیربرق هم دارن روشن میشن. دونه دونه، جنب و جوش تو خیابون زیاد شده، وقتشه لباس بپوشی و بیرون بزنی. آرام و باوقار برو.