نویسنده: جواد - چهارشنبه ۱۳۸٩/٤/٩
شب از نیمه گذشته،
بی خوابی سرناسازگاری دارد
و کالبد فسرده ام ره بیداری در پیش
ذرات پیکرم به جنبش می خیزد،
دستانم تو را صدا می زنند
و کور شوم که لحظه ای از جستن ات باز نشینم
گرمای وجودت، نوید ارامش است
نفسهای سنگینت دقایق عمرم را شمارش می کند
درچشمانت ستاره های بی شمار می جویم
و سیاهی گیسوانت در امتداد شب به پیش می راند
در جنگل سبز تنت راه گم کرده ام
از انحنا و انکسار به پیش می روم و سر بازایستادنم نیست
در اصطکاک لبانمان جرقه ها می درخشد
سرانگشتان ظریفت بر پیکرم نت های موسیقی را ترسیم می کند
و چه ماهرانه می نوازی
گویی سیری ناپذیرند این دو تن
جوانه های شَعَف از درونم جوانه می زند
ساعت از حرکت باز می ایستد به پاس ما
شب در سراشیب، پای رفتن ندارد
و ما در آرامش جنون آمیز خود به پیش می تازیم
هیچ تن را یارای بازایستادن نیست.
