تنها رویدادی حقیقی که وجود دارد مرگ است. مرگ در مقاطع حساس وجود خود را باز می نماید تا کار را یکسره نماید و انسان را از توالی بی هوده نجات دهد. نوعی بلد، راهنما، یک پل عبور از امروز به فردا، از پس پشت به مقابل.
کودکی که از پستان مادرگرفته می شود بی تابی فراوان میکند، برای او لحظات دردناک مرگ نزدیکترین یاور او در حال گذار است. تجربه ای نخستین و بدیع. پیشتر که از رحم به دنیای برون راه یافت نیز با شیون و زاری اعتراض کرد. نخستین عصیان، تجربه نخست، از خلوت تنهایی به منظر دیگران. مرگ دنیای رحِم و گذار به دنیای هوازی. طفل که به تجربه مرگ پستان مادری آموخته شده، آماده جویدن، بلعیدن. دیگر مأمن گذشته تبدیل به سنگ گوری زیبا شده که کارائی ندارد.
اما هنوز آغوش پابرجاست و گرمای تپش قلب مادر نوید بخش است. لیکن دوران خوش آغوش گرم هم دیری نمی پاید، چرا که مرگ تنها حقیقت موجود است. باقی تنها کنش ماست و آموختن و ساخته شدن تا گام بعدی. کودک را به حقه قند و نبات به ضرب تشر و اخم و ترشرویی برپا می دارند تا نخستین قدم را بردارد. آنچه در حال رویدادن است مرگ آغوش گرم است. شیون دوری از آغوش و سربه شانه نهادن هم کارگر نیست. کودک بر دوپای می ایستد، با گامهای سست رو به جلو. سقوط، درد و جراحت، بار دیگر، دوباره.. لاجرم باید ایستاد و گام برداشت. دست در دست پدر، پای در کوچه و بازار، تفرج و شعف، دیدار و حیرت، ره آورد گام زدن بر پاهای خود. و سالهای سال که در تعاقب هم فریبکارانه مرگ را پنهان می کنند.
عدد سال به هفت می رسد، مرگ در میزند. کوله بار بر دوش و قلم بر دست. لحظه مرگ خانه. گریه و بهانه باز کارساز نیست. کودک با هرآنچه در توان دارد با آموختن به ستیز برمی خیزد، شاید که باز آغوش خانه را بازیابد. اما مرگ تنها حقیقت موجود است. مکتب و مدرسه، معلم و مشق، کتاب و قلم، همه دست به دست هم تا سیب دانایی را به کودک بخورانند. تا از بهشت ناآگاهی به بیرون پرتاب شود. به جهان تجربه، به جهان قراردادها، به دنیای انسان شدن. سرآغاز پختگی.
کودک در عیش خود غرق. دنیا به کام و اراده جوانی، غرور و استقلال. تلاقی چشمان بازیگوش در چشمان بازیگوش دیگر. چیزی از جنس سوختن زبانه میکشد. مرگ باز می گردد. مرگ دنیای فردیت، مرگ خودبینی. سرآغاز دیگرخواهی. کودک حیات خود، نان خود خلوت خود را و حتی بستر خود را به اشتراک می نهد و کودکی دیگر را با خود به دنیایی از شعف می برد.
کودک روزهاست در بستر آرمیده، چشمان خسته و حیرانش به سوی در دوخته شده. با نگاهی سرشار از انتظار.کالبد خسته اش دیگر به فرمان نیست. جانش در حسرت تجربه ای دیگر پر میکشد. سرانجام انتظار پایان می یابد. چرا که مرگ تنها حقیقتی است که روی می دهد. دست کودک را به گرمی می فشارد و از بستر فرسودگی جدا می کند. اینک او آماده است. قبل از رفتن لختی درنگ می کند. به پشت سر می نگرد و روی برمی گرداند. تبسمی می کند. درب پشت سرش بسته می شود. و کودک به پرواز درمی آید تا باز تجربه ای دیگر.
*عنوان پست برگرفته از کتابی از آرتور کوئیستلر
