چشمان بیدار رویای خواب می بینند

خوابهای سبز به زردی می گردند

رنگها، رنگ می بازند

بازی نور آغاز می شود


نشتر در تن نرم شب می نشیند

سیلاب خون از سیاهی شب فواره می زند

اوج می گیرد

و سراسر شب نمناک می گردد


چشمها از وحشت بینایی دربها می بندند

تن ها از شهوت رؤیاها به رعشه می آیند

ذهن های یخ زده هوشیواری از کف می دهند

زورق نقره فام در دل شب به پیش می تازد


ارواح بیدار تا اعماق قرون و اعصار بیداری می کنند

رؤیاها از پرچین ها کودکانه می جهند

در چمنزار سیاه شب

و تا آنسوی مه ناپدید می شوند

در مه، مه واقعی.

 

اسفند ٨٧

 

پ.ن: با عرض معذرت از همه دوستان. این مطلب تکراریه و ماله پارساله ولی چون خیلی از دوستان نخوندن میذارمش. ایشالا سرم خلوت شد با مطلب جدید خدمت میرسم.