دیشب را بیاد داری چه رویایی بود، خاص و همانقدر تلخ، دیشب فهمیدم که بزرگ میشوم، فهمیدم دنیا آنقدر بزرگ است که من و تو و دلتنگی هایمان در گستره عظیم ان دیده نمی شویم و انقدر حقیریم که حتی لحظه ای از خاطره این جهان نیستیم. دیشب من و تو در دل تاریکی خیابان، زیر آن اشجار رنگ پریده، تا مسافتهای دور رفتیم.


بیاد داری در مونت پارناس به تماشا رفتیم، بیاد داری در شانزه لیزه دست در دست هم قدم میزدیم، تا زیر Arc de Triomphe  شانه به شانه هم رفتیم و در عظمت آن دروازه بزرگ محو شدیم. به یاد داری که در هرنقطه شهر ایفل خودنمایی میکرد و هرلحظه متذکر میشد که شما در پاریس هستید، در جشن بیکران.

به یاد داری در پارک لوگزامبورگ قدم میزدیم،و باد در گیسوان سیاهت می رقصید، چشمانت چه برق خیره کننده ای داشت و من مدام به تو میگفتم که چقدرزیبا شده ای، و ما زیبا میشدیم.

  دقایقی بود در Café de Flore بودیم ، من با لذتی وصف ناپذیر قهوه تلخ را سر می کشیدم و تو محو بازی نور درگیلاس شراب بوردو بودی، نفهمیدم چه شد که حرارت تو را نزدیک حس کردم، لبان ما هم را جسته بودند، لبان خشک من بر لبان سرخ و باطراوت تو قرار داشت، ذره ذره اجزاء پیکرم از هم گسسته و به آسمانها اوج می گرفت و چون جرقه های اخگر از هم می پاشید.

صدای Joe Dassin  را میشنوم که میگوید "سلام، باز هم منم، از راهی دور به خانه بازگشته ام، قهوه ای عالی برایم فراهم کن که قصه ای برایت دارم" و صدای گرمش ترغیبمان میکرد که دست هم را بیشتر فشرده و بر سیگار خود پک عمیق تری بزنیم.

تو اما... در انعکاس نور چراغها، چشمان اشکبارت را دیدم، و صدای لرزانت که چون پرنده ای هراسیده می لرزید. بیاد دارم از بی عشق زیستن گفتی از بی عاطفگی ها، از اینکه چقدر احساس سرما می کنی، و من با حیرت تو را تماشا می کردم که با چه شجاعتی از فتح قله های زنانگی می گفتی، از کشف، از راز، از پوچی ،از همه چیز .... من اما.... چون ناخدایی بودم که عاجزانه غرق شدن قایقت را از دور تماشا میکردم بی آنکه حتی توان فریاد زدن داشته باشم.

عزیزم، تو و من دیشب پاریس را کشف کردیم و آنرا ازآن خود کردیم، برای همیشه، قدم به قدم تمام سنگفرشهایش را پیمودیم بی دغدغه، پس حسرت و اندوه خسران چرا! می خواستم فریاد کنم حتی پشیمان یک لحظه اش هم نیستم، صدای Édith Piaf از دور می اید ناله میکند:Non, je ne regretted rien      "هیچ، پشیمان هیچ چیز نیستم...."

دقایقی است در دل شب می رانم، یکه و تنها، صدای ناله هنوز می آید، به آرامی پکی میزنم و توده دود سفید را می بلعم. به صندلی خالی کنار خود می نگرم. گویی هیچکس اینجا نبوده، به آرامی به تونل نزدیک می شوم، وارد تونل شده و در پیچ ان محو میشوم.