دیدار یار غائب،دانی چه حال دارد ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد
بعد از یکسال باز هم گذرم به کویر افتاد. کویر مثل تجربه یک نشئگی است، اعتیادآور است.یک بار که بروی باید هرسال بروی. اما امسال جالب بود در کویر باران می بارید! در دریاچه نمک هم.
تناقضی جالب در شرف وقوع بود و صدالبته معجزه ای ساده. شیرینی از بالا و شوری از پایین در تلاقی جالبی بودند. این دفعه براستی آسمان با زمین عشق بازی میکرد. صدای پچ پچی در گوشم پیچید. شنیدم که کویر دهان شوریده اش را باز کرد و از ته گلویش که از خشکی به زحمت صدایی خارج میساخت، به آرامی با آسمان گلایه کرد. از دوری باران نالید. از شرمندگی خود به حیوانات. از روی سیاهیش در مقابل لب تشنگان گفت. گفت که پیرتر از قبل شده و چروکهای چهره اش را با اندکی اغراق به رخ آسمان کشید. آسمان اما هیچ نگفت! آرام کویر را تماشا میکرد. لکه های سیاه ابر گاهی چشمانش را مسدود میکرد. دقایقی سیر همدیگر را تماشا کردند. سالیان دراز را به یاد آوردند. آسمان با هرآنچه در توان داشت باران بارید.
بله معجزه شروع شد. کناری ایستادم به پاسداشت این دیدار. قطرات آب با دانه های شن در آغوش هم می غلتیدند. آسمان انگشتانش را به گونه های خیس کویر کشید و آرام زمزمه کرد دوست خوبم از من راضی هستی!
خدا هم راضی بود. از تماشای این صحنه چشمانش خیس شد و رحمتش باریدن گرفت. آدمها دسته دسته تنهای سیاهشان را می شستند.
هوا روبه تاریکی می رفت. آسمان لختی بود از باریدن ایستاده بود. پس چارگوشه را به ستارگان چراغان کرد. حجله عشق آراسته تر شد.
صدای بانگ جرس از دور می آمد. کاروان شتر ها از دل کویر به آرامی می گذشتند. گویی صدای ناقوسشان در دل تاریخ می پیچید. و آرامش در بستر شب به پیش می رفت.
* برگرفته از نام فیلمی زیبا از رابرت وایز.
