یک کمی سرد بود. سردیش رو توی وجودم حس میکردم، از سرما لرزیدم. شکمم یخ کرده بود. بعد از چند ثانیه سرمای شدیدی رو دوباره تو پهلوم حس کردم. سرما در من پیش می رفت. چندبار دیگه هم این اتفاق افتاد.

دهنم گس شده بود و نوک دماغم تیر می کشید. آروم آروم دیگه داشتم احساس گرما می کردم، یعنی تمام تنم داشت داغ می شد. دیگه گرما روی پاهام هم می ریخت و پاهام حسابی گرم و خیس بود.

احساس کرختی می کردم. زانوهام سست شد و نشستم. سرم رو به دیوار تکیه دادم. خستگی چندسال داشتم از تنم درمی رفت.یه کم تو چشمام نگاه کرد، بعد به این طرف و اون طرف نگاه کرد، تنها بودیم! بعد از کمی مکث به یک طرف دوید و از سر کوچه ناپدید شد.


یاد اون روز افتادم که اولین بار "گلی" رو دیدم. وقتی می خندید انگار تمام وجودم آتیش می گرفت و دلم از سینه کنده می شد. دستای سفید و باریکش رو که می گرفتم دیگه رو زمین نبودم. یاد تصمیمی افتادم که باهم گرفتیم.

-         " تا کی می خواییم به این وضع ادامه بدیم؟"

-         "نمی دونم. چکار کنیم"

-         "من نمی خوام با پسرعموم ازدواج کنم! ولی بابا و عمو از پیش بریدن و دوختن"

-    "بیا از اینجا فرار کنیم. بریم یه جای دیگه، نمیدونم از مرز ترکیه فرار کنیم، بعدش هم نمیدونم....یه خاکی به سرمون می ریزیم"

-         "باشه تاهرجا بخوای باهات میام ولی قول بده هیچ وقت تنهام نذاری، باشه؟"

-         "قول مردونه"


چیز زیادی دیگه یادم نمی آد. تصاویر بی معنی از پلیس و دستبند، جیغ و گریه، داد و بیداد. فریادها و ضربات مشت و لگد. کسی انگار داشت راجع به آبرو می گفت. کسی از شرافت و لکه ننگ... معناشون دیگه برام مبهم بود.

دیگه روی خونه رفتن هم نداشتم. بیخودی تو کوچه ها قدم می زدم.

سرکوچه انگار دو نفر وایسادن. قیافه هاشون آشناست، یکی اون پسرعمو گندهه است یکی هم فکر کنم برادرشه. گلوم خشک شد. باید ادامه می دادم. کسی دستمو گرفت، دستی یقه ام رو چسبید. یه چیزی تو دست پسرعمو بود. نمیدونم چی بود. چون من نگاهم بیشتر به اون قمری هایی بود که روی سیم برق تیر پشت سرشون نشسته بودن.  

یکی به اون یکی گفت "چیکار کردی مگه قرار نبود فقط کتکش بزنیم؟"

"تو انگار خیلی دیگه خارجی شدی!"

............

یواش یواش هوا داشت تاریک می شد. دیگه تمام پیراهن و شلوارم خونی شده بود. بیچاره مادرم چجوری بشورتش حالا. با بی خیالی سیگاری از جیبم درآوردم و دور از چشم گلی گوشه لبم گذاشتم. کبریت رو بزور از جیبم درآوردم و کبریت زدم. فایده ای نداشت، کبریتها خیس شده بودند... اه باید دیگه ترک کنم....

بعضی اوقات به مرگ فکر می کردم. همیشه فکر میکردم این لحظات آخر خیلی باید دردناک  باشه، ولی من حس خوبی داشتم. دیگه از اون سردردهای لعنتی هم خلاص میشم.

به گلی هم دیگه هیچ حس خاصی نداشتم، حتی چهرش رو بزور یادم می آد!

خیلی خوابم می یاد. می خوام بخوابم. شاید بعداً .........................


پ.ن: نام پست برگرفته از نام فیلمی از کریستف کیسلوفسکی فیلمساز فقید لهستانی.