اول: بالاخره روز امتحان رسید (از نوع غیر الهیش). حدود 25 نفر دختر و پسر در لابی مرکز فرهنگی وول می زدند. خانمها بعضا با حجاب غیراسلامی و گاهی عدم حجاب از اندک آزادی که حس میکردند بهره میبردند. نوبت به بخش comprehension oral رسید در عرض 30 دقیقه 30 تست. یعنی حدود 4خط در 10 ثانیه! کوتاه ترین و نفس گیرترین 30دقیقه عمرم. برخلاف آزمونهای قبلی سکوت کامل حکمفرما بود. آنقدر جملات سنگین و غیرقابل فهم که کل شرکت کنندگان بعد آزمون تو سرشون میزدند و نوحه سرایی میکردند. راستش نمی دونم چقدر درست زدم.
با یک تاخیر 2 ساعته و کلی استرس نوبت ازمون Expression oral رسید. خوشبختانه مصاحبه کننده استاد سابق خودم مسعود بود. بعد از 2 دقیقه که سوالهای نسبتا راحت تمام شد، کابوس شروع شد. طرف چیزهایی می پرسید که حتی به زبان مادریت هم نمی تونستی چیزی بگی چه برسه به فرانسه. عده زیادی آخرای مصاحبه رو رها کردند و حتی به فارسی عذرخواهی کردند. اما من با پررویی تمام تا آخرین ثانیه فک زدم. فکر کنم طرف میخواست منو با لگد پرت کنه تو راهرو!
دیشب طیبه مهریزی لطف کرد و از طرف من به استاد مورد نظر زنگ زد و خبر خوبی داد که در قسمت مصاحبه نمره خوب مورد نظر را گرفته ام. خدارو شکر. امیدوارم قسمت اول هم خوب باشه.
دوم: دیروز ترافیک تلفنی بود از صبح. خبر فوت مادر یک عزیز. دوستان پیگیر امتحان. مکانیک. وکیل. مسافر کربلا. نصاب ماهواره. خواهر و .....
پی نوشتهای بی ربط:
پ ن1: بعضی وقتها تو کارهای خدا می مونم. کسی رو میشناختم که چندروز پیش به علت سرطان عجیب و غریب غدد بذاقی یا همچین چیزی فوت کرد. انسانی بسیار خیر که تلاشش مدام جمع آوری کمک و توزیع ارزاق عمومی به خانواده های مستمند بود. بدون کوچکترین ریایی. چنین آدمی باید اینقدر زود بمیره و اونوقت بعضیها.... بدتر اینکه روز قبل از فوتش وقتی دخترش در خیابان راه میرفته از طرف یک خودروی کیف قاپ بشدت مجروح میشه بطوریکه صورت و دندانهاش آسیب بدی دیده. نمی فهمم.
پ ن2: به الهه که مادرش را از دست داده بود زنگ میزنم تا تسلیت بگویم. بیچاره چنان است که بیشتر از ناراحتی احساس میکنم خلاص شده. مادرش شش ماه تمام داشت درد می کشید.
پ ن3: از دیشب سیزن 5 لاست رو با پررویی تمام شروع کردم.
