فعلا خبری نیست. من هستم و لاست و تنها در آپارتمان. نگران امتحان ٢٨ فوریه و اضطراب از ناآمادگی.
در حیرت از اینکه چرا آدمها و اطرافیان اینکارها را با من می کنند. در هفت هشت سال گذشته هرکس رسیده یا چیزی کنده یا خواسته که بکند. و من که می خواهم فریاد بزنم آهای این منم! من که به کسی بدی نکرده ام. چرا در این سالها در حال ضرر و زیان دادن بابت در دسترس بودن بوده ام.
به صدای زنگ تلفن از خواب می پرم. "الو از بانک ......شما ضامن آقای .....ایشان ...." تلفن را می کوبم و به خواب باز میگردم...
تا اطلاع ثانوی در دسترس هیچ کس نیستم.
پ ن١: سیزن ٣ تمام شد. دیشب صحنه ای را دیدم که غم عالم به جانم ریخت. با تمام سلولهای بدنم این احساس را درک می کردم.
جک با چشمانی اشکبار و ریشی انبوه رو به کیت:
" ما اشتباه کردیم، ما نباید اونجا رو ترک میکردیم. باید برگردیم"
پ ن ٢:سیگاری افروختم و در خلال دود آن در تاریکی اتاق، به تنهایی آدمها در این لحظه فکر میکنم. تنهایی آدمها در همه جای دنیا.
