راستش وقتی امروز خبر فوت شدن جروم دیوید سالینجر (معروف به ج.د.سالینجر) رو خوندم. خیلی رفتم تو فکر. خالق ناتور دشت، دلتنگیهای نقاش ....فرانی و زویی و بقیه کتابهاش که هرکدوم برا خودش یه زندگیه.
نمیدونم هولدن کالفیلد همون جوون به آخر خط رسیده عصیانگر الان در چه حالیه. احتمالا داره کنار خیابون قدم میزنه و فرت و فرت سیگار دود میکنه. نمیدونم هنوز هم دلش می خواد یه ناتور باشه یا نه.
سال 1375
خبر بشدت ناراحت کننده ای بود. فقط 19سال داشتم. خوب نمی تونم این مساله رو هضم کنم. وقتی کنکور رد شدم. اونهم با اون رتبه عالی. انگار دنیا رو سرم خراب شد. انگار یکهو ده سال بزرگتر و مسن تر شدم. تازه بعدش هم که اون ماجرا ... که فکرش هم ناراحتم می کنه. چه تابستون گرم و طولانی بود اون سال.درست در این زمان بود که برادرم کتاب ناتور دشت رو بهم پیشنهاد داد. مثل این بود که اون کتاب منو پیدا کرد و نجاتم داد. چنان شرایطم و حال و روزم با هولدن یکی بود که انگار باهم بودیم. و اینگونه بود که من با دنیای پر راز و رمز سالینجر آشنا شدم و فهمیدم که تنها نیستم.
سال 1385
روی شنهای نرم و روان ساحل دریا دراز کشیده ام. و در حالیکه آفتاب درخشانی می تابه و نسیم عالی هم می وزه مشغول مطالعه هستم. هر از چندگاهی خانمها با انواع 2تکه و 3تکه و ... از مقابلم عبور می کنند و حواسم رو پرت میکنن. کتاب "دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و پنجم" دستمه و دارم با همه وجود توش سیر میکنم. هنوز هم بعضی وقتها که برش میدارم.لای برگه هاش ماسه لب دریا هست و یاد اون سفر رو زنده میکنه.
سال 1388
دارم فکر میکنم سالینجر تو سن 91 سالگی فوت کرد. و عده زیادی از طرفداراشو در حسرت خوندن بقیه داستانهاش گذاشت. و درست در همون روز یک جوون دیگه تو 19 سالگی ..... یکی مثل هولدن... 91 و 19 فرقش فقط تو اینه که از کدوم طرف بخونیش. نمی دونم.
