راستش بعضی وقتا از اینکه مدام بخوام مطالب سنگین و شعر و فلسفی و.... آپ کنم خسته میشم و هوس میکنم راجع به مسائل عادی و روزمره زندگیم بنویسم. هرچند مطلب نوشته و آماده آپ هست و اشتیاق به نوشتن هم که مثل خوره در جونم هست. هرچند مثل اقای آرش خان نمیتونم تندتند این کارو بکنم ولی با تشویق دوستان گلی مثل هودا و دانای عزیزم که کمتر رخ نشون میده، مینوشتم.

friends

راستش بالاخره بعد از گذشت دو سال سریال فرندز رو تمام کردم. واقعا خیلی لذتبخش و جالب بود. برای من مثل این بود که دوسال باهاشون زندگی کرده بودم. و قسمت آخر که تقریبا اکثرشون از هم جدا شدن داشت اشک تو چشام جمع میشد، اما مرد که گریه نمیکنه! دلم برای چندلر تنگ میشه، راس و ریچل ... واقعا انگار از پیششون رفتم. در واقع بیشتر خاطرات دوسال گذشته خودم برام زنده میشد. بگذریم.

Lost

به سفارش رضا از پریشب سریال لاست رو شروع کردم به دیدن. راستش می خواستم Prison Breake رو ببینم ولی قسمت نبود. از همون قسمت اول زمین گیر شدم و بی تعارف مقدار معتنابهی کف از لب و لوچه ام سرازیر شد. واقعا خدا پدرشونو بیامرزه که به فکر خوراک بصری و روحی ماها هستن. این امپریالیسم جهانخوار. تا الان 4قسمتشو دیدم و کلی مطالب فلسفی و اجتماعی از توش دستگیرم شده. احتمالا بعد از یکی دو سیزن میخوام یک مطلب بلند بالا درموردش بنویسم جهت تنویر افکار عمومی! تورو خدا اگه تنبلی کردم بهم یادآوری کنین و گوشمو بکشین. ما ایرونی جماعت باید همیشه زور بالا سرمون باشه!

و اما کار

و اما بحث شیرین کار. راستش اوضاع واحدمون تو شرکت اصلا خوب نیست دارن کن فیکونمون میکنن. ما همیشه آخرای هرسال از این برنامه ها داشتیم ولی امسال انگار بحث جدیه و می خوان حذفمون کنن. اونهم واحد و اداره به این مهمیو. واقعا کسی تو ایران به فکر مشتری نیست و بقول خودم the cutomer is not king, it's KingKong!
اصلا دست و دلم به کار نمیره.

درد دل

احساس میکنم این 7-8 سال عمرمو تو این شرکت هدر دادم. بدون اینکه چیزی یاد بگیرم. دلم به پولش خوش بود که الان دیگه چیز خاصی هم نیست. همیشه ادامه تحصیل رو بخاطر کار و درآمد در اولویت دوم قرار دادم و فکر کنم اشتباه بود. اینجا تو این شرکتهای دولتی یا نیمه دولتی بعد از چند سال آدم تبدیل به یک فسیل دوپا میشه. و وقتی هم که دست و پا میزنی که خودتو زنده نگه داری بهت به چشم یه موجود فضایی نگاه میکنن در شرف برخورد نزدیک از نوع نمیدونم چندم.

البته الان که فکر میکنم میبینم خیلی تقصیر هم نداشتم. فشار زندگی و اشتیاق شدید برای داشتن استقلال مالی، ساختن آینده و یکه و تنها بودن بدون هیچ پشتیبانی (غیر از خدای عزیز، واقعا دمش گرم) همه دست بدست هم میدن تا بری تو لاک خودت.  هی کار و کار و کار... البته من کمی هم perfectionist هستم ها و توقع معجزه دارم از خودم.

از این هم بگذریم. به همه دوستان عزیزم مخصوصا دانای عزیزتوصیه میکنم که از زندگیتون تا میتونین لذت ببرین و در کنار کسایی باشین که با اونها احساس خوبی نسبت به خودتون داشته باشین. درضمن قابل توجه هودای عزیز هیچوقت کوری رو بخاطر ندیدن تحمل نکنید.