امروز که خورشید بالا می آید نخستین روز پس از دیدار تو آغاز می شود. امروز که پلکهایت را از هم   می گشایی نخستین روز پس از دیدار من آغاز می شود. به قول همان شاعر "سفر کوتاه بود و جانکاه بود. اما یگانه بود و هیچ کم نداشت". در کوتاهی و جانکاهی اش همانقدر بی مبالاتم که به یگانگی اش مصر.

یگانه بودیم در گوشه ای ازآن خود. پس از سفرهای بسیار و در نوردیدن آهن و ریل، جاده و بیابان، طیاره و آسمان، فراز و فرود، در گوشه ای از این دنیای بیکران به هم رسیدیم. ما خواستیم، چون خواستیم. و آن زمانی بود که قهر زمین و آسمان و بعد مسافت نیز در برابر اراده کرنش کرد. ما چون دو نقطه کوچک در گوشه ای از زمین خدا، در کنج دنجی، به میهمانی دستان هم رفتیم. در ضیافت دستان تو، در انعکاس ستاره های چشمانت. چه باک ازتلخی قهوه و دشواری راه. ما این بار قطعه ای از زمان را نه به پیوند صدای خود، که در پیوند دستان خود بنام زدیم تا که بماند.

چه نام زیبایی بود آن شهر آفتاب*، با غرابت شب. آن دو زمان کوتاه عزیز که خود میدانی! و آن کوچه ها و خیابان های شهر تو. ما در دل شب در کوچه های سرد زیر آن درختان خواب آلود، بیدار به پیش  می رفتیم. زندگی برای زندگی. و عقربه های ساعت که در پی هم به سرعت می رفتند تا ما را زودتر جدا کنند. ساعت ها هم برعلیه ما تیک تاک می کردند.

اینک که در میان این سطور و دودی که چون مه ای غلیظ عبور میکند دست و پا میزنم، ساعتی است که به خانه بازگشته ام. به خانه عزیز. سکوتی سنگین و آرامشی دلچسب. و من حیران از این اعجاز تکنولوژی که ساعتی پیش در کجا بودم و اینک کجایم و چه سان. ساعتی پیش در میهمانی دستان تو و اینک در خلوت تنهایی. گویا رویایی بود آن همه و خوابی شیرین. رویای ما در شهر آفتاب. بر لبانم دست میکشم هنوز گرم هستند!

اینک که این سطور به پایان می رسد. مرد فرانسوی قلم را که دیگر پیش نمی رود به کناری می نهد و ارام به بستر می خزد. پلکهای بیقرار را بر هم میفشارد. در لحظاتی اینچنین تو مدتهاست که به خواب رفته ای. در شهر من باران می بارد. می شنوم صدایش را. زمین و آسمان عشق بازی میکنند. گوش کن! می شنوی؟

sun city*