" انسان وقتی چیزی را دانست، دیگر نمی تواند نداند"  آرتور کوئیستلر.


پرده اول: روز پنجشنبه است، آخر هفته، و امروز هم باید کار کنم. همکارانی را در کنار میبینم. با حرارتی وصف ناپذیر از حماقت و ساده نگری شان میگویند.و هجویاتی که از جعبه جادویی به خوردشان داده شده را روی میز استفراغ میکنند. از زدن و له کردن هم نوعشان دفاع جانانه میکنند. نگاهشان میکنم همانهایی هستند که علیرغم داشتن زن و فرزند دارای دوستان مونث هم هستند و دریغ از اندکی شرم .... دلم بهم می خورد. می خواهم بالا بیاورم ، اما دریغ....

پرده دوم: امشب شب ژانویه است. شب سال نو. کانالهای ماهواره ای را زیر و رو میکنم همه جا بوس و کنار، بطریهای شامپاین یکی پس از دیگری می ترکد و کف ترش و شیرین آن گیلاسها را پر میکند. هرکس به زبانی تبریک میگوید. دختران و پسران دست در دست هم (ای کفار بی ایمان) مشغول پایکوبی هستند. اینجا اما،از بیرون صدای فریادها هنوز می اید. عده ای حقی که در روز نتوانستند بگیرند، شب هنگام بر بامها از خدا می خواهند. کسی آن میان به آنها دارد فحاشی می کند.


پرده سوم: کانال مورد نظرم را هرچه جستجو میکنم  کمتر می یابم، فقط پار.ا.ز.ی.ت. حالا دلیل سردردها و بدخواب شدن هایم را میفهمم. کسی جایی بیشتر از خودم نگران آخرت من است. چقدر عالی! کامپیوتر را به تلفن وصل میکنم و به اینترنت وصل میشوم. پیامی سرعت سرسام آور 44 کیلو بایت! را نشانم میدهد. هرچه بیشتر بر دکمه ها میفشارم کمتر به جایی میرسم. پیامی روی صفحه مرا منع میکند.کامپیوتر را به کناری می اندازم.


پرده چهارم: از پشت پنجره به بیرون نگاه میکنم. باران به نرمی می بارد. از خانه بیرون میزنم و در امتداد خیابان خیس قدم میزنم. کنار بانک می رسم. قبض پرداخت نشده موبایلم را بیرون میکشم. پیام زیبایی بر صفحه مانیتور خاطر نشان میکند انجام هیچ عملیاتی ممکن نیست و من حق دسترسی به پول خودم را هم ندارم.


پرده آخر: دلم درد می کند. خیلی هم درد می کند. از دیدن این همه حماقت، این همه کر، کور، سخیف..... کاش نادان بودم، حداقل نادان تر از اینی که هستم. کاش هیچ نمی فهمیدم.

حالا دیگر حسابی زیر باران خیس شده ام. به آپارتمانم باز میگردم. به تنهایی ام. چراغها را روشن میکنم. هنوز از قیمه عاشورا چیزی باقی مانده تا گرم کنم و بخورم. آه گفتم عاشورا .....