خارجی- شب- درون اتوموبیل

دختر- می خوام باهاش ازدواج کنم.

پسر- جدی میگی؟ چرا؟ مگه ما خوش نیستیم باهم.

د- چرا خوب خوبه. اگه ازدواج کنم ناراحت میشی؟

پ- نه! اگه خوشبخت میشی باهاش خوشحالم میشم تازه!

د- خیلی بی شرفی!

‌‌‌‍‍مرد جوان حالت تهوع دارد، دلش بالا می آید و شقیقه هایش تیر میکشد

پ- دوسش داری؟

د- نمیدونم، مهم نیست زیاد. موقعیت خوبی داره، شغلش ..... وضعش خیلی خوبه.

با شنیدن این جملات گلوی پسرک خشک شده. دیگر دست و دل بازی برایش بی معنی بنظر میرسد

پ-اصلا منو هیچ دوس داشتی؟

د- نمیدونم. شاید اگه فرصت بیشتری داشتیم، عاشقت میشدم. ببین تو بهترین پسری هستی که .......تو واقعا ....... تو باهام خیلی مهربون بودی و........

پ- چون خیلی خوبم داری ترکم میکنی؟ یعنی اگه بد بودم ...

جملات خیلی به نظر پسر آشنا می رسد، قبلا هم انگار شنیده. صدای دختر بتدریج در گوش مرد جوان محو شده و فقط حرکات لب او را می بیند که جملات گنگ و مبهمی را به سرعت بیرون می ریزد. مرد جوان به یاد روزهای نخست می افتد...


-         می خوایی باهم بریم بیرون؟ یه کافه عالی سراغ دارم.

-         باشه حتما. بیا دنبالم بریم.


 مرد جوان با صدای دختر به خودش می آید. سیگاری روشن در دست اوست، یکی هم گوشه لب خودش. سیگار را با بی میلی میگیرد و پکی عمیق به آن میزند. دود را تا انتهای ریه اش می فرستد شاید نتیجه ای بگیرد. الان صدای موسیقی دلخواهشان در حال پخش شدن است. خواننده به زبانی بیگانه ناله میکند. صداها و اصوات برایش دیگر معنی خاصی ندارد.

دخترک دستهای او را می گیرد.

-    فکر نمی کنم دیگه صلاح باشه همدیگرو ببینیم. اینجوری برا خودت هم بهتره. اذیت میشی. تا چند وقت دیگه ام منو فراموش میکنی.

مرد جوان حرفی نمیزند. خودش را برای این موقعیت آماده نکرده بود.

-         تو این چند وقت اخیر با کسی آشنا شدی؟

-         آره، چند تا دوست خوب. خیلی بهتر از تو.

مرد جوان خودش هم نمیداند این حرفها ها را برای دل خوشی می گوید یا به قصد انتقام.

دختر شروع به فحاشی میکند.

-         کثافت...

مرد جوان یاد فیلمهای عشقی می افتد که آدمها در فصلی بشدت رمانتیک از هم جدا میشوند و تماشاچی ها هم آخر سر بعد از کلی همذات پنداری برایشان کف میزنند. حالا میفهمد تنها کسی که اصلا دوست ندارد جای خودش باشد، همان قهرمان اصلی فیلم است.


خارجی - شب- درون اتوموبیل

-         مرسی که اومدی. این کتابا رو برای تو گرفتم. بخون قشنگه.

سکوت سنگین و طولانی حاکم میشود.

-         منو ببوس! ببوس که برم. قول بده که غصه هم نخوری.خب؟

مرد جوان خیلی دلش میخواست سیلی محکمی به گوش او بنوازد. اما بر خلاف انتظار خودش او را در بر میگیرد و به گرمی میبوسد. نه مثل دفعات قبل سرد.

مثل اینکه تمام سلولهای پوستش با سلولهای پوست او عشقبازی میکردند. مرد جوان اهمیتی نمیداد که دخترک به سختی سرماخورده و واگیر دار است، و نه اهمیتی می داد که ممکن است کسی آنها را ببیند.


با سرگیجه ای که داشت با جنون بی حدی رانندگی میکرد. جایی با سرعت پیچید. راننده ای سرش از پنجره خارج کرد و گفت: مادر......

به خانه که رسید یکسره به دستشویی رفت. شقیقه هایش تیر میکشید. حالت تهوع داشت. میخواست بالا بیاورد.

دنیای اطراف مه آلود بنظرش می رسید.


روز- داخلی - اتاق کار

مرد جوان پشت میز کارش سخت سرگرم محاسبه درآمد و حقوق و پس انداز است.

 

 

پ ن: عنوان برگرفته از نام فیلمی از کریستف کیسلوفسکی بنام "فیلمی کوتاه درباره عشق"