ساعت نزدیک 3صبحه، فضای اتاق نیمه تاریک و وهم آلوده. در راهروی تاریک نور چند مهتابی فضای وهم آلود و سردی ایجاد کرده. هراز چندگاهی سرفه یا ناله بیماری سکوت کریدور رو میشکنه. کنار تخت روی صندلی نشستم و دارم چهره تکیده و رنجورشو در اندک نور چراغ بالای سرش نگاه میکنم. گاهی سرم رو روی لبه تختش میذارم ولی با اولین تکونش یا صداش از جام می پرم. قطرات شبنم عرق رو که روی پیشونی و سرش نشسته به آرامی پاک میکنم. چشماشو نیمه باز میکنه و نیم نگاهی بهم میندازه.
از سرشب تب بالای چهل درجش کم شده و بدنش از لرز افتاده. دستای خستش رو توی دستم میگیرم و نوازش میکنم، سرش رو هم به همین ترتیب، پاهاشو میگیرم تو دستام و با حوصله ماساژ میدم. حس میکنم دارم لذتبخش ترین کار دنیا رو انجام میدم. معلومه چقدر احساس رضایت میکنه. ولی من راضی نیستم هنوز، آروم سرم رو میذارم زیر دستش و دستش رو به آرومی میکشم روی سرم. آهسته بهش میگم بریم خونه برات کلی ژله درست میکنم بخوری. (اخه عاشق ژله ست).
دارم راجع به پدرم صحبت میکنم، خودم هم تعجب میکنم، آیا این منم که اینقدر از اختلاف نسلها و مشکلاتی که با پدرم داشتم صحبت میکردم. منی که از بعضی کارهای پدرم در زندگی ناراحت و عصبی بودم و خودم رو ازش خیلی دور حس میکردم. حالا که به این جسم خسته و رنجور نگاه میکنم. هیچ چیزی جز رحم و شفقت حس نمیکنم. یک قربانی نسل گذشته رو می بینم و همینطور نسلهای قربانی شده دیگه پشت سرش.
از پنجره اتاق به چراغهای روشن بزرگراهها نگاه میکنم و آرامشی که بر همه چیز سایه افکنده. به موبایلم نگاهی میکنم، کسی سراغی نگرفته. خوشحالم که حالش داره بهتر میشه.
