اساسا چیزی زیباتر از دلتنگی نیست، حس فقدان یک گرمای درونی، حس از دست دادن چیزی زیبا و دلنشین در اعماق جسم و روح. وقتی دلت برای کسی تنگ می شود. می فهمید که راجع به چه چیزی حرف می زنم، فردی که حتی حی و حاضر در نزدیکیهای شماست. دلتنگ لحظات زیبایی که داشتید، چیزی از نوع شعف و سرور که میانتان روئید و چون قطعه عکسی یادگاری برایتان ماند. گاه دلتنگ آن لحظات می شوم.گاه که با خود می اندیشی که چه روزی یا شبی بود یگانه. حس میکنی قطعه ای از خودت را در آن برهه از زمان جا گذاشته ای، دلتنگ خودٍ آن موقع ات میشوی.

اشتباه محض است اگر گمان کنی می توانی آن رویدادها را مجدداً بازآفرینی کنی، و در آن غرقه شوی! چه این امر مستلزم بودن شما، حس آن دوران بدون دانایی کنونی، و سایر اجزاء است. اما دیگر امکان پذیر نیست چون دیگر نه شما آن فرد هستید و نه زمان آن زمان.تنها مجالیست تا روح را در معرض آن نشئه کنی و نه چندان که حال را از کف دهی.

اینک من دلتنگ عصر پاییزی هستم که یادآور نیمکت های دانشکده بود، نیمکتهایی که باران پاییزی برگهای چنارهای ولیعصر را روی آنها نشانده، و صدای کلاغهای همیشگی. نیمکتهایی که برآنها خندیدیم، گریستیم، دوست شدیم، عاشق شدیم و رفتیم تا دیگرانی بیایند و باز قصه ای از نو برای خود بسازند. اصلا چنار و کلاغ جزء لاینفک روح خیابان ولیعصر است. دلتنگ آن مسیر روبه پایین از ونک تا میدان ولیعصر هستم. در حالی که با دوستان گرم صحبت میشدیم آنگونه که ما را تا میدان انقلاب هم می کشاند و تو گویی سخنان ما را سر اتمام نبود. حال که این سطور را می نویسم در پی آنم تا با دوستان فرصتی فراهم کنم که باز در آن مسیر قدمی بزنیم به یاد آن لحظات شیرین و بیاد آن دوست سفرکرده که خود اینک در دیار ابر و باران است.


* در زبان فرانسه فعل دلتنگ شدن manquer بطور برعکس بکار می رود (برره ای) مثلا وقتی می خواهی بگویی دلم برایت تنگ شده می نویسی تو باعث دلتنگی من شدی! tu me manques!