"معلومه اون بالا چه خبره؟"

"یه اعدام بود، یه اعدام کامل و موفق!"

                  (قسمتی از گفتگوی فیلم دالان سبز green mile)

 

هوا هنوز گرگ و میش بود، تا طلوع آفتاب خیلی نمونده، معمولا سابقه نداشت خیلی این موقعها بیدار بشه. ولی خوب امروز فرق داره. درحالیکه دمپایی هاشو روی زمین میکشید جلو رفت. عده ای با لباس نظامی بودن، چند نفر هم با لباس شخصی. نگاه اون زن وجودشو می سوزوند، نگاهش سرشار از نفرت بود. سوز هوا توی لباس نازکش می پیچید.

 "اجازه بدید نمازمو بخونم"  ایستاد به نماز. احساس لذت بی سرانجامی در ته دلش غنج میزد. هیچ وقت فکر نمی کرد نماز خوندن روی زمین سرد و خشک اینقدر لذتبخش باشه. سلام داد .... دستاشو میخواستن ببندن، به سمت مادرسیاه پوش رفت. برای آخرین بار روی پاهاش افتاد و در حالیکه اشک سرتاسر صورتشو پوشونده بود با جنون بی حدی فریاد زد" تو رو خدا! من مادر ندارم، برام مادری کنید!"

کسی به گارد اعدام اشاره زد، آفتاب الان میاد بالا یالا دیگه! زمختی و زبری طناب گردنش رو می خراشید. زانوانش میلرزید. یاد اون روز لعنتی افتاد، اگه به مادرم فحش نداده بود، اگه بیخیال شده بودم، اگه اون چاقوی لعنتی تو دستم نبود، اگه ......

چشماش دیگه سیاهی می رفت...شبح یه زن و مرد رو دید که دارن به سمتش میان. فکر کرد یعنی اثر کرد؟... ولی نه .. اینها که دارن ........ دیگه چیز زیادی یادش نمیاد....

جسم لرزان رو از سر طناب پایین میارن. دکتر معلوم نیست چی رو داره معاینه میکنه، احتمالا می خواد مطمئن بشه کار با موفقیت انجام شده. کسی به جمعیتی که با یک دنیا بیم و امید ایستاده بودن تا شکوه بخشش رو ببینن خبری داد، جمعیت پشت درب بزرگ آهنی با چشمانی فروافتاده و سربزیر راهی شدند.

به این ترتیب بهنود به طرز موفقیت آمیزی به مکافات عملش رسید. و پرونده نه چندان قطورش در سن 21 سالگی بسته شد. اکنون شاید روحش در کنار مادرش آرم شده باشد. شاید مادرش موهایش را نوازش کند. شاید بهنود از عذاب قرنطینه برایش بگوید، از مردن و زنده شدن. از انتظار مرگبار.

اکنون قلب خانواده داغداری به سکون و آرامش رسیده. شاید اکنون که تقاص کارش را پس داده و دیگر مدیون احدی نیست. بشود راجع به لذت مجازات گفت و عذاب عفو و بخشش! شاید بشود از عصبیت و نفرتی که جامعه ما را در چنبره خود اسیر کرده گفت.

 

 

پ ن: خیلی دلم می خواست با یک مطلب خوب وجالب شروع کنم به نوشتن مجدد، ولی خوب مثل اینکه این چیزها اجتناب ناپذیره.