سلام مرا از راهی دور میشنوید، از فاصله ای بسیار دور از شما، از پشت میزم،
روبرویم تلی از کارهای نیمه تمام. صدایم را میشنوم که با خود زمزمه میکنم.
از پشت پنجره به تن داغ خیابان نگاه میکنم، اینک من مردی هستم در آستانه عبور از دهه سوم زندگی.
آنک، دهه چهارم زندگی را آغاز میکنم.
به پشت سر می نگرم، کوچه خالی است، نه عبوری، نه گذاری، نه ردی. اینک ایستاده ام فارغ از قضاوتهای پوچ، بسی دور از تمام سوء تفاهمات کودکانه و اندکی غبار تجربه.
قطاری به آرامی از کنارم عبور می کند، میبینم کسانی را که می شناختمشان، میبینم کسانی که مرا شکستند و آنان که بی آنکه مرا بشناسند، قضاوت کردند، همه را به لبخندی میهمان میکنم، و میگذرند.
آری این منم در آستانه عبور از دهه سوم زندگی، در آستانه کشفی نه چندان بزرگ
که زندگی بس کوتاه است
که خدا نزدیک است
که دوستان غنیمتند
که مجال نقاب زدن نیست
......
......
من پشت کارهای نیمه تمام به آرامی از نگاه تماشاگر محو می شوم
صدایم به تدریج گنگ می شود
دیگر خودم را واضح نمیبینم
حلقه به پایان می رسد
پرده می افتد
چراغها روشن می شود
THE END
کوچه ای بی انتها
نویسنده: جواد - شنبه ۱۳۸۸/٥/۳
