اینجا تهران است، شهر خون و قیام. اینجا مرکز دنیاست. اینجا بوی خون و باروت در فضا موج میزند. نفرت و خشم و مشتهای گره کرده. اینجا مردم دو گروهند یا در خیابان و پشت بام فریاد می زنند یا در کنج امن خانه ها در خوابند. مردان زن صفت دامن برچیده و به خانه هایشان می خرامند و زنان مردانه شانه به شانه برادران پیش سرب داغ سینه سپر کرده اند.
گلوله های داغ تن های نحیف و لاغرشان را می درد، خون در میان دود فواره می زند. اینان هم چون برادران قدیمی خود در خون می تپند.
ولگردان و سفلگان سیم گرفته اند تا دیگر بار حسنک ها را سنگ زنند. مردم در خوابند و سرهای داغ جوانان زیر چماق له می شود.
جوانی تیر خورد و ناله ای جانسوز کشید، فریادش تا انتهای زمان را درنوردید، پژواکش اعصار و قرون را پیمود، آزادمردان تاریخ به ناگاه سر از خاک برداشته و لبیک گفتند که "شهیدان که اند این همه خونین کفنان". دختری با حلقوم دریده به خاک غلطید، یارای فریاد هم نداشت، چشمان بی قرارش برای ذره ای زندگی تقلا کرد، رو به آسمان خیره شد و اندکی بعد در آغوش خداوندگار خویش آرام گرفت، حق روح او را چون نوگلی پرپر دربرگرفت. افلاکیان خون گریستند، چشمان فرشتگان از دود باروت می سوزد. ارواح عاصی جوانان به آسمانها اوج گرفتند و در جوار زیبای مطلق آرامش را یافتند. مادران ضجه زدند،پدران خمیده پشت، دست به دیوار گرفتند و یاعلی گفتند، برادران گریبان دریدند. علی خود سر به چاه نهاد و وامحمدا سرداد.
اما هنوز فریادها خاموش نشده، مادران سیه پوش چادر همت می بندند، پدران پیر پنجه های خسته مشت می کنند و فریادهای الله اکبر گوش آسمان را کر میکند.
فسیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون
