بالاخره رضا هم رفت، رفت انگلیس. بیرمنگام. دیروز ایمیلش بهم رسید. میگفت همه چیز خیلی عالی و سبزه. اون روز که خونشون بودیم خیلی تلاش کردم ماجرا شکل یه خداحافظی غمناک به خودش نگیره، تا قضیه برا خودش هم راحتتر هضم بشه. ولی جاش خیلی خالی میشه. نمیدونم کی برمیگرده و آیا اصلا قصد برگشت داره یا نه، به هرحال شرایط تحصیل اونهم تو مقطع دکترا خیلی سخته.
وقتی از خونشون زدم بیرون هوا دیگه حسابی تاریک بود حدودای یازده شب بود فکر کنم. جمعیت انبوهی که اکثرشون رو جوونا تشکیل میدادن چهارراه طالقانی رو بسته بودند. با هزار زحمت وارد خیابان طالقانی شدم. دختر و پسرای سبزپوش دور ماشینم شعار میدادن و جیغ میکشیدن. هرکس چیزی به ماشین می چسبوند. همشون سرتاپا شور و هیجان بودن، شعارهای مختلف در هواداری میرحسین میدادن. و من با خودم تاسف می خوردم که چرا این احساسات جوونای مارو هرچهارسال یکبار برا مقاصد خودشون به بازی میگیرن و ....
ماشینو زدم بغل، منهم پیاده شدم و به انبوه جمعیت اضافه شدم و همراه اونها شروع به جیغ و فریاد کردم، خودم رو در شور و هیجان جمع غرق کردم...یواش یواش غصه رفتن رضا داره اروم میشه ....
به سلامت، امیدوارم روزی هم سرزمین آریایی ما به سبزی همونجا بشه که رفتی و سبزتر... با وجود همین جوونها.
