تنهایی حس غریبی است، درک زندگی از نوعی دیگر و با نگاهی متفاوت تر، حالا که در آستانه سی ودو سالگی هستم، همه چیز رنگ دیگری دارد، دیگر از آن شور و حرارت و فوران احساسات خبری نیست. دیگر از این شاخه به آن شاخه پریدن، از دل این به دل آن مراجعه کردن، تصمیمات لحظه ای، عشق های توفانی.
به دوستانم نگاه میکنم، آنها هم کمابیش همینطور شده اند. بیش از یازده سال رفاقت، چندصدبار با هم مسیر میدان ونک تا میدان ولیعصر را پیاده رفتیم و گاهی تا میدان انقلاب و باز حرفها ناگفته بسیار بود. حالا از آن همه هیجانات زودگذر خبری نیست، هیجانات و لذتها، محدودتر و عمیق تر شده اند، گویی از سطح به عمق رسیده اند، به ریشه ها. دیگر مسیرها مشخص شده و اهداف واضح و متمایز جلوه میکند. نظرات دیگران دیگر کمترین اهمیتی ندارد. آرام آرام هرکس به سوی زندگی خود میرود، به سوی سرنوشت خود. هرکس در تنهایی راهی راه خویش است در زندگی، تنهای تنها! اینطور که نگاه میکنم، قلبم به درد می آید، زندگی پوچی است. اما نه! پوچ نیست،خالی نیست، همانقدر زیبا هم هست و شادی افرین.
حال که به دوستانم و اطرافیان نگاه می کنم می بینم ما هرچند دور از هم و در مسیرهای متفاوت هستیم، اما همه گویی شاخه هایی هستیم از یک تنه، از یک درخت و یک ریشه، شاخه هایی که در مسیر رشد، در مسیر رسیدن به خانه آخر هرکدام در جهات خود پراکنده ایم، شاخه ها از درخت جدا نیستند. این تنه تناور دوستی ما را در ریشه باهم نگاه می دارد تا همیشه تاریخ. درخت هم پس از مسیری تا آسمان بالا رفته شاخه ها به اطراف می گستراند.
روزی اگر فکرش را هم میکردم که من و دوستانم از هم مسیرها جدا میکنیم، گریه ام میگرفت. شادی همقطار بودن، هم جهت بودن به وجدم می آورد. اما جبر زمان و تقدیر، دستی از بالا چیزی دیگری براه همه ما رقم زده. این مسیر را هرکس باید تا نقطه آخر تنها بپیماید. ما در دنیاهای خود تنهائیم، اما ارواح ما تا همیشه تاریخ باهم دوست هستند و از هم جدا نیستند. قطعه ای که از عمر تاریخ به واسطه همراهی ما خلق شد چون نقطه ای بسیار کوچک بر پرده زمان سنجاق شده.
دیگر چه اهمیتی دارد در کجای دنیا ایستاده ایم، ما لحظه ای از عمر زمان را به دوستی خود غنا بخشیدیم. رضا در حال رفتن به آنسوی آبها غرق در گرفتاری، جمشید هم، مصطفی میماند اما،. دیگری ازدواج کرد و رفت، م با چشمان اشکبار و بی خداحافظی راهی آنسوی دنیا شد، با رفتن او حلقه گروه فرانسه گسسته شد، حسین هم همانجا رفت و م ر هم و حلقه گروه زبان انگلیسی شکست. دیگر فقط خاطره ای مانده از آن کافه ها که می رفتیم. من هم در راه خود به پیش می روم، یکه و تنها اما استوار و متین، قولی است که دوستان به هم داده ایم.
باری، زندگی شیرین و اندوهناکی است.
* * *
اکنون که با شما صحبت میکنم، هفتاد سال از آن درددل وگفتگو گذشته. دیگر هیچ یک از دوستان ان حلقه ها زنده نیستند، همه در زیر خروارها خاک خفته اند، شور و حرارت و اشتیاقشان خاموش شده و تن های ناآرامشان در سردی خاک قرار گرفته.
بعید است دیگر اثری از هتل بلوار و کافی شاپ آن مانده باشد، دربان پیر و متصدی کافه سالهاست رفته اند.
دیگر جز مشتی کاغذ پاره و یادداشت و عکس چیزی باقی نمانده. بعضی در خاک غربت و بعضی در دل وطن آرمیده اند. اما ارواح پاکشان در نامنتهای زمان، زنده و جاوید، خاطرات خود را تازه می کنند، خاطره شاخه های درخت پیر.
.... شاید اکنون که این یادداشت را می خوانید دیگر منی هم در میان نیست............
