نویسنده: جواد - دوشنبه ۱۳۸۸/٢/۱٤
پاییز است باد تلخی می وزد
به تو نگاه می کنم
تو را می بینم در حسرت نگاه حیران من
تو را می بینم در حسرت لبخند شیرین تو
تو مرا از دست می دهم
باری
من از کنار تو عبور می کنم
بسان قطار از کنار درخت
و کسی دیگر درخت را باور ندارد
تن های ما در حسرت دستان ما
ما در وادی رمزآلود شیدایی
چشمان من در جستجوی ستاره ای
در دل این شبِ نشسته میان چشمانت
ستاره ای در دل این تاریکی نمی درخشد
چشمانت از پیش سیاهپوش
وداع مرا به ماتم نشسته
چشمان من
خود را به غرقاب هلاکت درافکنده
اینروزها هر شب بارانیست
ما در کنار ساحل
روی شنهای زمان
ردپایی بر شنها نیست
تو به سوی خویش برمی گردی
من از کنار تو عبور می کنم
و من تو را از دست می دهی
به همین سادگی
در پاییز بود
باد تلخی می وزید.
(این ترجمه شعر زیری است)
