نویسنده: جواد - چهارشنبه ۱۳۸٧/۱٢/٢۱
پرسید سخت ترین تجربه چیست؟
گفتم جدایی!
تلخ ترین علاج بیماری جدایی است
و فواصل را در بعد زمان از من بپرسید
که آنرا از نیوتن نیز بهتر می دانم
و آن
پسین روز جدایی است
که راهها طولانی می شوند
توان رفتن تا آنسوی اتاق هم ندارم
فاصله ها کهکشانی ست
منی که آسمانی می تاختم
منی که چون رعد غرنده بودم
منم که در پسین روز فراق ازپای درافتاده ام
کسی پرسید جرقه هایت کو؟
ما را به جرقه چه کار!
من را توان افروختن شمعی نیست
باری ! بعد مسافت را از من بپرسید
که از اعدامی در مسیر طناب نیک تر می دانم
مرا چربدستی و حیلت هیچگاه
آنسان نبود که پسین روز فراق را بیاندیشم
تفنگچیان به خط درمی آیند
در غایت نظم
شش در برابر یک
تساوی برقرار است!
صدای آتش
و فروافتادن
و آرامش در راه
فراق نیز گمانم چنین خواهد بود.
8/12/87
