ساعت از نیمه شب گذشته

می دانم که در بستر خود ارمیده ای

شاید گاه بگاه لبخندی میزنی

برق چشمانت آسوده اند

                                     آتش بازی پایان یافته

می بینم،

تنت را به رخ بستر می کشی

می دانم برهنگی ات را چیزی جز ملحفه های سپید نمی پوشاند

و عطر تنت در فضای سنگین اتاق می پیچد

 

اینک اما، من و تو، در فواصل دور از هم

ما در دوسوی جهانیم

من

دور، بسیار دور از تو

در دنیای خود، در خیابانهای سرد و خیس، در امتداد پیاده روها

من

در دل بیداری، بیدارتر از هر تن

در امتداد چشمان بی خواب

گامهای لرزان خود را می شمارم.

اسمان صاف شده،

شب به آرامی می گذرد

چشمان سنگین مردمان در خواب

من اما

در دل چهارراه، در مقابل چراغ خطر

به آرامش می اندیشم.

 

پ ن1: شنبه تولد وبلاگمه. بچه سه ساله شد.