باز باران با ترانه با گهرهای فراوان می خوردبر بام خانه
یادم آرد روز باران گردش یک روز دیرین خوب و شیرین توی جنگلهای گیلان........دور میگشتم زخانه...
هنوز هم این شعر رو بعد از بیست و چندسال تقریبا خوب بیاد دارم. و طعم شیرین و اندوهناکی که از یادآوری اون روزا میچشم رو سخت میتونم توصیف کنم. از معدود حس های شیرین و اصیلی که گذر زمان و تغییر شرایط هیچ از ارزشش کم نمیکنه. اون هم توی دورانی که همه چیز رنگ میبازه.
خاطرات دورانی که ذاتا شیرین بودن. هرچند خیلی روزگار شیرینی بر من نمیگذشت اون روزها و مشق و مدرسه آمیخته بود به سختی های اون دوره و بمباران و جنگ و هزار چیز بد و خوب دیگه. ولی شیرینی اون درس ها، اون شعرها و کتابها چیزی نیست که از یاد آدم بره و هروقت عکسی از اون کتابا یا اون دوره رو میبینم ناخودآگاه اشک تو چشام جمع میشه با یادآوری اونروزها و معصومیتی که در وجودمون بود.

پاییز بود و شوق رفتن به کلاس بالاتر. پاییز بود و بارون فراوان و پلیورها و ژاکتهای کاموایی دستباف که مادرهای مهربون و زحمتکش می بافتن. پاییز بود و صدای غارغار کلاغها و درختای لخت و خیس. و ما ها که با سرهای تراشیده و بینی قرمز با پاچه های خیس تو کوچه ها میدویدیم. در حالی که ناودان ها توی هرکوچه صدای خاص خودشون رو داشتن و من هنگام دویدن تو کوچه ها تلاش میکردم از بین اونها ویراژ بدم و نخورم بهشون. که البته همیشه هم موفقیت آمیز نبود. و سرتاپا خیس میشدم. ولی خستگی ناپذیر به دویدن ادامه میدادم به شوق رسیدن به خونه. خونه ای که گرماش تنها امیدم بود و مادری زحمتکش که همیشه مشغول بود.
البته در خلال این دویدن ها همیشه ایستگاه هایی بودن که باعث میشد چند دقیقه ای متوقف شد و سفر دیگه ای به دنیای دیگه داشت. از جمله مغازه لوازم التحریر فروشی که همیشه با اون پاکن های زیبا و تراشها و جامدادی های قشنگش آدمو مست میکرد. چیزای قشنگی که آدمو تشویق به درس خوندن میکرد. البته اون روزا جنگ بود و خیلی چیز زیادی نبود ولی همون ها هم یه دنیا بود برا خودش. یا مغازه خرازی که گاهی با نمایش یه جفت دستکش یا چتر زیبا دل آدم رو تا مدتها میبرد باخودش.
اون موقع ها بچه ها خیلی دوست داشتن کتابهای درسی رو با برچسبها و نقاشیهای خودشون مزین کنن. که برادرم مهدی هم همیشه از این کارها میکرد. وقتی با آب و تاب از درسهاشون که دوکلاس بالاتر از من بود تعریف میکرد بدجوری حسودیم میشد و حس میکردم اون چقدر بزرگه و من کوچولو. و این شعر باز باران که برادرم اونو میخوند همیشه منو به این فکر مینداخت که باید دوسال صبر کنم تا من هم به این درسها برسم. ای ی! روزگاری بود. از اول پاییز تا اول زمستون همیشه بارون میومد و امکان نداشت که شب عید برف کنار جوی آب نباشه. مهدی یادت میاد وقتی من میرفتم زیر بارون ولگردی و از مدرسه دیر میومدم نگرانم میشدی و دنبالم میومدی تو کوچه؟ البته چرخ روزگار چرخید و اومد روزایی که من نگران تو و زندگیت بودم.
بگذریم. این روزا هم انگار آسمون بیخیال نمیشه و یه جای به خصوصیش سوراخ شده و الان دو هفته اس داره همینطور میباره و حالا حالاها هم قرار نیست بند بیاد. فرصت خوبیه برای کسایی که می خوان زیر بارون خیس بشن. یا قدم بزنن. البته اگه خودروهای رهگذر مورد عنایت قرارشون ندن! انگار پاییز برا من تازه شروع شده. پاییز با خیابونای خیس، با صدای کلاغای خیابون ولیعصر، با نیمکتهایی که برگهای چنار روش چسبیده و خالی موندن. با نگرانی و اضطراب ناشناخته و عجیبی که همیشه موقع بارون تو دلم میوفته.
قصدم این بود که از وقایع اخیر بنویسم. از دزدها، فوتبالیستهای هنرمند، هنرمندنماهای بی شرم و حیا، از یه عده بی. شرف. ولی این شعر رو که اینجا دیدم یهو فیل ام یاد هندستون کرد. و فعلا بیخیال اونها شدم تا بعد.
پ ن1: به دوستان بلاگر گلم عرض کنم که یه تکونی به خودتون بدین بابا.
پ ن2: دیروز تو خونه جدید یه کیک شکلاتی پختم. جای همتون خالی خیلی خوشمزه شد. بوش خونه رو پرکرده بود.
پ ن3: گمونم از اواخر این ماه پیست باز بشه. و اگه خدا و این مینیسک زانو یاری کنه می خوام برم بترکونم.