
ساعت از نه گذشته، باید به بستر رفته باشی
راه شیری در جوی نقره روان است در طول شب
شتابیم نیست با رعد تلگراف
سببی نیست که بیدار یا دل نگرانت کنم
همانطور که آنان می گویند پرونده بسته شد
زورق عشق به ملال روزمره در هم شکست
اکنون من و تو خموشانیم،
دیگر غم سود و زیان و اندوه جراحت چرا
نگاه کن چه سکوتی برجهان فرونشیند
شب آسمان را فرو می پوشاند به پاس ستارگان
در ساعاتی این چنین، آدمی بر میخیزد تا خطاب کند
اعصار و تاریخ و تمامی خلقت را
ولادیمیر مایاکوفسکی

ظاهرا این آخرین شعر مایاکوفسکی شاعر عصیانگر و عاشق ناکام روس بوده که گویا ساعاتی پیش از خودکشی از خود بجا گذاشته بود.
من نه نویسنده این وبلاگ گل شمعدونی رو میشناسم و نه قبلا خوانندش بودم. ولی ظاهرا با کمال تاسف نویسندش مهدیه چند روز پیش به دریا رفته و دیگه برنگشته. وقتی این مطلب رو فهمیدم و به بلاگش مراجعه کردم دلم رو اندوه فراوانی درهم گرفت. پیش خودم فکر کردم ما همیشه دیر میرسیم.
به تصویر پروفایلش نگاه کنید و یادداشت رو بخونید. خودش میگه نمیدونه چرا بی دلیل میخنده. به اون چهره معصوم دخترک خندان نگاه کنید. باورش سخته که شمع زندگی اش به این زودی خاموش شده باشه. دیدم توی پستهاش از مایاکوفسکی نوشته یاد این شعر افتادم. واقعا که چه دنیاییه. چقدر همه چیز شکننده و زودگذره. قدر همدیگرو بدونید. شاید ...
