
1- همونطوری که گفته بودم آپارتمان کوچکی در یه محله آروم پیدا کردم. البته باز هم خدا خیلی کمکم کرد. چون برای یه جایی دورتر و گرانتر بیعانه هم داده بودم. ولی دبه کردن مالک اونجا که کرایه بیشتری می خواست مصادف شد با پیدا شدن اینجا و انگار که اینجا روزی من بود. چون اول رفتم و بعد از یه دعوای مفصل و کیسه کشی کل اون آژانس بیعانه ام رو هم پس گرفتم. ماجرا خیلی جالب بود بجای مالک،برادر مستاجر فعلی رفته بود خونه رو گذاشته بود تو آژانس برای اجاره و وقتی مالک اصلی فهمید گفت نخیر من صد تومن بیشتر می خوام.
اینکه میگم کار خدا بود چون اولش که خراب شد گفتم نگاه کن ها اینم شانس من. دوباره همه چیز خراب شد، در حالیکه قرار بود مورد بهتری بیاد سراغم با قیمت پایینتر.
خلاصه چه دردسرتون بدم از پنجشنبه مشغول اسباب کشی و این کارا بودم و هنوز هم تموم نشده. چون خونه تازه نقاشی شده کلی کارای نظافت و فنی داره. پریشب هم که حسابی مهندس شدم و دوتا سیم فاز رو زدم به هم و فیوز اصلی رو پروندم. یه بار هم برق خودم رو گرفت. فعلا هم تازه اتاق خواب کارش تموم شده.
2- جمعه و شنبه دوبار خواستم برم هایپر که یه مقدار خرده ریز بگیرم. دیدم واویلا! جمعه شب که اصلا نتونستم برم داخل. گفتم شنبه ظهر میرم. بالاخره ملت مسافرت هستن، روز شهادته. اما دیدم نخیر باز هم بکش بکشه و این ملت خداجوی کلا این حرفا تو کتشون نمیره! فعلا بی خیال شدم.

3- کمتر پیش میاد که حتی در کنشهای اجتماعی خیلی ساده هم به روابط آدمها و رفتارهاشون دقت نکنم. این چندروزه هم چیز جالبی تجربه کردم. راستش کلا توی این معاملات اخیر کلا با آدمهای خوبی درگیر بودم. صاحبخونه قبلی ام که با هم در یک ساختمون بودیم چندماه حتی کلید خونه من رو داشت. خانمش چندین بار تاحالا برام غذا آورده و کلا روابط حسنه ای داشتیم. موقع اسباب کشی هم با ماشین خودش بار بردم. کسی که خونه رو خرید هم یه ترک خیلی باحال و بامزه بود که برا هرکاری باهام صحبت میکرد که مثلا کلاه سر من نره! جالبه کسی که جای من اومد هم یه جوون مجرد بادی بیلدینگی بود که از قضا اونهم برخلاف جثه اش آدم آرووم و خوبی بود. از همه جالبتر دوتا کارگری بودن که از خیابون اوردم برا حمل اثاث. یکیشون جوون روستایی بود که خیلی دیدگاه جالبی داشت. یه دفعه که داشت استراحت میکرد گفت اون آقا که اینجا رو خریده آدم خوبیه. اون پسره هیکلیه هم خیلی آدم خوبیه. پرسیدم چرا. جوابی که داد خیلی جالب بود. گفت بهم اعتماد کرد. سوئیچ ماشینش رو داد بهم گفت اگه لازم شد جابجاش کن. بهم اعتماد کرد. نگفت انعام بهم داد، نگفت بهم سلام کرد گفت بهم اعتماد کرد. اونروز تا شب تو فکر این حرفش بودم. احساس کردم که چقدر ما تو زندگیمون فقدان عنصری بنام اعتماد و حسن نیت رو تجربه میکنیم. چقدر زندگیمون میتونست آرومتر، زیباتر و کم فشارتر از این باشه اگه بینمون اعتماد و حسن نیت وجود داشت. چیزی که حتی اون جوون روستایی که شاید دغدغه اش فقط کار و پول درآوردن بود هم به راحتی احساس کرد. بعدا شنیدم که به صاحبخونه ام گفته این مستاجرت هم خیلی جوون خوبی بود.
4- ایشالا اگه اتفاق خاصی نیوفته از فردا با چندتن از دوستان میریم شمال گردی تا چهارشنبه. می خواهیم قبل از برگشتن رضا به انگلیس حسابی خوش بگذرونیم.
![]()
5- از لای خرت و پرتها گشتم و سریع قهوه جوش رو پیدا کردم و بساط قهوه فرانسه رو علم کردم. بوی عطرش تموم خونه رو پر کرد. حالا چند دقیقه اس لم دادم و دارم واسه خودم قهوه مینوشم. و به روزهایی که توی این خونه جدید خواهم داشت فکر میکنم. روزهایی که هیچ تصوری ازشون ندارم. هنوز احساس غریبه گی دارم باهاش. صدای موزیک ملایم هم بگوش میرسه. صدای مرحومه مغفوره امی واین هاوس هستش که میگه Love is a losing game! صداش با هاله دودی که در نور تکچراغ روشن می رقصه حال و هوای عجیبی داره.
آیا واقعا Love is a losing game?
