نمیدونم تا بحال این احساس رو داشتید، که کسی از پیشتون بره، احساس میکنی خودتو گم کردی. دیگه هیچ تعریفی از خودت نداری. همه بدبختیها از فردا صبحش شروع میشه، درست مث اینکه استارت بزنی و ماشینت روشن نشه. میبینی دیگه خودتو نمیشانسی!تا وقتی باهم بودین مشکلی نبود ولی ...


انگار با خودت هم غریبه شدی، احساس میکنی باهات بازی کردن. احساس نوعی آزادی! ولی آزادی که کمترین تمایلی بهش نداری. انگار باید از خودت یه تعریف جدید بدی...

هرچی زنگ میزنم به دوستم که معمولا درد دلامو گوش میکرد، موبایلش جواب نمیده! میدونستم اسفند میره کانادا. به دوست مشترکمون مرجان مسج میدم، خبری نیست. صبح ساعت ۵:١۵ پامیشم برم سرکار میبینم مسج اومده با این پیام: ملیکا امشب میره به شماره جدیدش زنگ بزن. حتما تا حالا رفته! زنگ میزنم، اونور خط صدای شلوغی سالن فرودگاه می آد......" شرمنده نتونستم خبر بدم، از کانادا زنگ میزنم......"

همه چیز خیلی بیرحمانه تغییر میکنه، امروز چه باد سردی می آد

وقتشه از خودم تعریف جدیدی بدم.