با هیجان خاصی نشست کنارم و ماجرا رو برام تعریف کرد. در حالیکه حالت خاصی توی صداش و نگاهش بود. می گفت همه چیز از یه پیام یا تماس اشتباهی و تصادفی شروع شد. و اینکه طرف دنبال یه آدمی می گرده تا این مدتی رو که در ایران هست تا قبل رفتنش سپری کنه و وقتش رو باهاش صرف کنه. با هیجان می گفت که طرف خیلی وضعش خوبه و ماشین مدل بالا سوار بود. طوری صحبت می کرد که انگاری شانس بهش رو کرده و بخت در خونش رو زده.
می گفت به دختره گفتم که من متاهل هستم و زن و بچه دارم. و دختره گفته که مشکلی نداره و اساسا دنبال مرد متاهل میگشته که امکان درگیری عاطفی رو با اون نداشته باشه! ظاهرا طرف تا یکی دوسال دیگه از ایران میره و می خواد این زمان را با یه نفر بگذرونه.
راجع به همکارم حرف میزنم. یه مرد چهل ساله که متاهل و دارای دو فرزنده. یه پسر و دختر داره و بیشتر از ده سال از زندگی مشترکش میگذره. همیشه هم از زندگی خانوادگیش راضی بود تا جایی که یادم میاد.
بهم نگاه میکنه و منتظره تا چیزی در رد یا تایید کارش بهش تحویل بدم. با بی میلی میگم که خوب؟ میگه باهم قرار گذاشتیم و دیدمش و خوب بود. کمی نگاهش میکنم. منتظره تا حتما چیزی بهش بگم. می پرسم خوب انتظار داری من چی بهت بگم، ظاهرا تصمیمت رو گرفتی نه؟
هیچوقت دلم نمی خواست کسی برای کارهای خلافش ازم مشورت بگیره. یا بخوام کسی رو نصیحت کنم. بهش میگم حواست هست که داری چیکار میکنی دیگه نه؟ میگم فقط هرکاری میکنی این رو بدون که هراتفاقی بیوفته این توئی که متضرر اصلی خواهی بود. چون توئی که آبروت پیش خونوادت بخطر میوفته. این توئی که ممکنه زندگی مشترک چندین سالت رو از دست بدی، خیلی راحتتر از چیزی که حتی فکرش رو بکنی. میپرسم هیچ فکر کردی که اگه بهش عادت کنی و وابسته بشی تکلیفت چی میشه. روزی که اون بخواد بره و تو رو با خاطراتی که حتما تا اون موقع ساختی تنها بذاره چه جهنمی میشه زندگی خونوادت؟
ظاهرا هیچ کدوم از حرفام براش معنی نداره. راه هرجور فکر منفی رو به خودش بسته. دردمندانه میگه چندین سال آزگاره فقط رفتم سرکار و برگشتم. هیچی از زندگی نفهمیدم. زندگیم شده بود کار و خونواده. می خوام یکم برا خودم حال کنم، ببینم دنیا دست کیه. فوقش یه مدت تیغش میزنم بعد هم میریم پی کارمون. حرفهایی که میزنه اصلا حرفهای خودش نیست و به تنش زار میزنه. طوری حرف میزنه که انگار داره به حق و حقوق به تاراج رفتش میرسه. تازه این آدم نسبتا متدین هم هست.
دیگه حرفی نمیزنم. نمیدونم واقعا کاری که این آدم داره میکنه درسته یا چیزی که بهش فکر میکنم. نمیدونم کاری که اون دختره میکنه درسته و این حقشه یا همسر و فرزند این همکارم ذی حق هستن. نمی دونم وقتی خود خانم ها این معامله رو باهم میکنن چه توقعی از مردها میشه داشت. نمی دونم اگه خودم جای اون بودم چه عکس العملی نشون میدادم. نمیدونم.
