مرد فرانسوی فنجان را مقابل صورتش گرفته بود. کمی به آن نگاه کرد و بعد قهوه تلخ را بطور هوسناکی سر کشید. رعشه کوچکی بر اندامش افتاد و اخمی بزرگ میان ابروان پرپشتش دوید. هوای سنگین اتاق به سختی وارد ریه هایش میشد. تمام تنش درد می کرد. دردی آشنا. به زحمت سیگاری گوشه لب گذاشت و مشتعل کرد. صدای جلز ولز دلنشینی با هرکام به گوش می رسید. دود را با صدای توامان آهی از اعماق سینه اش بیرون داد، شاید باری از دلش بیرون بریزد. از پنجره به خیابان عریض و تب گرفته نگاهی انداخت. مثل این بود که از گرما سفید شده بود و تابستان داغی را نوید می داد.
خیلی دلش می خواست ته سیگار سوزان را در مشت خود له کند و سوزش آنرا به مثابه مجازات خود پذیرا باشد. اما نه توان آنرا داشت و نه جرات. احساس گناه می کرد. حس گناه از درونش مثل دو دست پرتوان به بالا می خزید و در پیچش گلویش حلقومش را در هم می فشرد.
مرد فرانسوی به تصویر روی میز خیره مانده بود. نگاهش را که در نگاه تصویر گره خورده بود به زور کند. لباس برتن کرد و از چاردیواری خود بیرون خزید. تا خود را در اعماق تاریک و روشن شهر، خیابان ها، کوچه ها، غرق کند. پنهان کند.
