
تو می روی و تمام روزها و شب ها در پی تو
تو رنگ می بازی و تمام زیبایی های هستی با تو
تو می روی، دورتر، و سایه های تابستان سوزان تر
ستاره های شبتاب در پی تو خاموش می گردند
و اصوات شیرین خنده ها
کورسو زنان ناپدید می گردند
تو می روی با چمدانی به وسعت خاطرات
و نشاط رنگ سرخابی را به همراه
بر قطاری سوار می شوی که تنها به اندازه تو جای دارد
قطار بی صبرانه، سوت زنان ایستگاه را ترک می کند
و من
هرچه می دوم به دنباله قطار تو نمی رسم
گویی تمام آتش کاران جهان در آتشدان آن ذغال می ریزند
تا رفتن تو را تسریع بخشند
قطار دور و دورتر می شود
و زانوان خسته من سست و سست تر
تو می روی
از میان درختان پرشتاب
تا آن سوی تر ها
جایی که رویاهای من آغاز می گردد
پ ن1: امروز بیستم تیر تولدمه. هیچوقت احساس نکردم تولدم روز خاصی باید باشه. دیشب با سه نقطه از کره زمین حرف زدم اهواز- فرانسه-کانادا. ولی نتیجه یکسان بود. هیچکدوم حوصله و حال نداشتن. یکی از بس حال نداشت حتی جوابم رو هم نداد. یکی از مزخرف بودن زندگی مینالید و تنهایی. یکی هم اصلا تو mood نبود.
پ ن2: به وبلاگها سر زدم جالب بود چندتا پست دقیقا با عناوین مشابه دلم گرفته و این حرفها بود. چه خبره بابا. گمونم باز هم صدرحمت به خودم.
