• صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • liberté,égalité,fraternité *
  • لازانیا با طعم همراه
  • سرزمین موعود
  • بفرمائید شام!
  • تعطیلی از دست رفته*
  • سال نو و شاید روزگار نو
  • سلام سینما
  • آتش بازی
  • سفرنامه زمستانی
  • مناجات نامه 2
  • یلدا، کریسمس، دلار
  • بی مزگی های زندگی
  • دلتنگی های یک عصر پاییزی 2
  • باز باران با ترانه
  • به آنها که رفتند
  • شمس پرنده
  • یادگارها
  • اسباب کشی، اعتماد، زندگی
  • هوای حوصله ابریست!
  • حق زندگی
  • حلقه مفقوده
  • باید دنیا رو تکون بدم!
  • رفتن یا نرفتن: مسئله این نیست!
  • بی ربط نوشته ها
  • درد بیهودگی
  • تو می روی
  • رام کردن زن سرکش*
  • به زنان کشورم
  • جدایی نادر، جدایی ناصر
  • دیگه چه خبر!
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
دوستان من
  • يادداشتها و چيزهاي ديگر
  • ورطه
  • واتوره
  • هودا
  • هوای برفی
  • هجرتی از پارس
  • نهاد
  • نگاه
  • منير
  • مصی
  • ماه پیشانی
  • ما و كانادا
  • کوله بار
  • کبک سرزمین جدید من
  • کاشی های آبی
  • قصه ما
  • فلین
  • فردایی دیگر
  • شهر سنگستان
  • شب گلك
  • سیب گاززده
  • سیاه مشق
  • سياه مشق
  • سلام کبک
  • سان شاين
  • زخمه
  • روزهای زندگی
  • رخساره
  • دمادم
  • خاطراتی از مهاجرت به آمریکا آرش
  • پسری به سوی مستقل شدن در کانادا
  • پرنده مسافر
  • به کجا چنین شتابان
  • باران
  • ایلنان
  • افق روشن
  • افرا و پاییز
  • اسكارلت
  • از مشهد تا کانادا
  • از سیدنی تا مونترال
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



کوچه ای بی انتها
سلام سینما
نویسنده: جواد - دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۸

همونطور که پیش بینی میشد موفقیتهای فیلم زیبای اصغر فرهادی که تا شب اسکار هم ادامه داشت با جایزه بهترین فیلم خارجی زبان ختم شد. موفقیتی که تا به امروز غیرممکن بنظر میرسید. خوب این موفقیت رو به همه ایرانیها باید تبریک گفت. هرچند این رویداد در هاله ای از تردید بود. همون روزی که این فیلم کاندیدای دو جایزه شد فهمیدم که تصمیم بر این شده که حتما یک جایزه به این فیلم تعلق بگیره. البته این باعث نمیشه چیزی از ارزشهای این اثر کم بشه. .
این رویداد بهانه ای شد تا بعد از مدتها به یکی از دلمشغولی ها و علائق شخصی خودم و خیلی از شماها بپردازم. بله منظورم سینماست.

سینما و تو چه میدانی سینما چیست! فانوس خیال. بهترین نامی که میتونم براش انتخاب کنم. اون سالنهای تاریک که ما رو از دنیای عجیب و بی در پیکری که احاطه مون کرده جدا میکنه و میبره به دنیای آدمای دیگه. جاهای دیگه. دغدغه های دیگر آدمها. دردها،رنجها، عشق ها، اشکها و لبخندهاشون. جایی که میتونیم خودمون رو در قالب دیگر آدمها ببینیم. به دنیای درونشون راه پیدا کنیم. با خنده هاشون بخندیم با غمهاشون اشک بریزیم. به مغاک تنهایی آدمها رسوخ کنیم.
تارکوفسکی گفت اگه ایمان داشته باشیم چوب خشک هم یه روزی جوونه میزنه.همراه استیو مک کوئین از روی سیمهای خاردار پریدیم تا فراری بزرگ کنیم و قهرمان رو حتی با سقوط هم دوست داشته باشیم. با همفری بوگارت دیدیم که عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب و تا اعماق شبهای کازابلانکا همراهش رفتیم تا بدونیم پاریس همیشه با ما میمونه. اسکارلت به ارامی برامون زمزمه کرد که فردا روز دیگریست و فردا به آن فکر خواهیم کرد. پل نیومن در حالیکه در محاصره دشمن بود فروتنانه یادآوری کرد که همه یه روز میمیریم! با ویلیام هولدن آماج گلوله شدیم و در کمال سرسختی پای رفاقت و شرف ایستادیم هرچند تنمون آبکش شد. مضطربانه کلینت ایستوود رو تماشا کردیم که چطور همه آدم بدها و زشتها رو میفرسته اون دنیا و فهمیدیدم آدمها دو دسته ان اونهایی که اسلحه پر دارن و اونهایی که زمین رو میکنن! آنتونی هاپکینز یادمون انداخت آدمهای دوست داشتنی هستن که با وجودشون دنیا جای بهتری برای زندگی هستش.آل پاچینو یادمون انداخت که هیچوقت خانواده رو به غریبه ها نفروشیم هرچند خانواده خوبی نباشن. دنیرو از پشت فرمان تاکسی اش ما رو به یاد اولین عشق مون انداخت وقتی که مثل فرشته ها ظاهر شد اونهم میون اونهمه کثافت! مارلون براندو نهیب مون زد که گاهی با جرات فریاد بکشیم که پشیمون کاری که کردیم نیستیم حتی اگه صورتمون زیرمشت له بشه یا حتی توی بالکن خونه بر فراز پاریس تیر بخوریم و بمیریم. در کوچه های خیس پاریس با گانگسترهای تنهای بارانی پوش گشتیم و در چشمان سرد ایو مونتان تنهایی یه انسان به آخر خط رسیده رو لمس کردیم و با آلن دولون به اولین شب آرامش رسیدیم. علی حاتمی خبر داد که مادر مرد از بس که جان نداشت! و وقتی این نامه را می خوانیم دیگر قلندری در میان نیست!  
با سینما از مرزهای جنون گذشتیم. از ته دل خندیدیم. در خلوت گریستیم. در تاریک و روشن سالن در هیجان جمعی غرق شدیم و برای لحظاتی حس کردیم که ما مردم همدلی میتوانیم باشیم. و به این بهانه دست همراهمون رو به ارامی فشردیم تا اون لبخند کمرنگ رو روی صورت اش که در نور پرده به زحمت دیده میشد کشف کنیم و بیشتر به هم بچسبیم .در تمام این لحظات تلخ و شیرین، خنده و گریه، لحظاتی دنیا رو شیرین و دوست داشتنی وزندگی رو رسم خوشایندی یافتیم. فهمیدیم که ما برای همیشه در کنار هم نیستیم. فهمیدیم که میشه همدیگر رو برای خطاهامون ببخشیم پیش از اونی که دیر بشه. و برای دوست داشتن یه بهانه کوچیک هم کافیه.

سالهای زیادی گذشته بیش از صدسال. و زنان و مردان هنرمند زیادی اومدن و رفتن. به نقشها جان دادن. اونها رو باور پذیر کردن. در دلها جا باز کردن. خاطره شدن.و رفتن و جا رو به دیگرانی دادن تا خاطرات نسلهای دیگه ای شکل بگیره. و خودشون به لابلای برگه های تاریخ درخشان سینما به ارامی خزیدن. تا شاید روزی با دیدن فیلمی ازشون و یا تصویری یادشون رو زنده کنیم. و این چرخه ادامه داره.


- برای منی که کمتر فیلمی پیدا میشه که بخواد به سینما بکشونه. فیلم دیدن در خونه هم خالی از لطف نیست. برای من یه مراسم زیباست. مبل مقابل تلویزیون، همراه با فنجانی قهوه ونخی سیگار و کلی خوردنی. کارناولی کاملا شخصی که میدونم یه روزی باید اون رو با کسی قسمت کنم. هرچند هنوز برام کمی کار داره.
- اولین فیلمی که تو سینما دیدم فیلمی بود بنام دادا ساخته ایرج قادری گمونم اوایل دهه 60. خیلی بچه بودم. کسی که منو به تماشای این فیلم برد الان دیگه میون ما نیست. پسرعموی مرحومم. اون موقع هنوز مجرد بود. اجازه منو از پدرم گرفت و منو برای اولین بار با اون سالن عجیب و ترسناک اشنا کرد. روحش شاد. در جوونی رفت. خاطره اون سینما رو به من داد و خودش رفت به جایی که همه رویاها متولد میشن.
- اگه کسی ویژه نامه نوروز سال 75 مجله فیلم رو داشته باشه میتونه در انتهای مجله قسمت نقد خوانندگان اولین نقد فیلمی که نوشتم رو در مورد فیلم سینما سینما ببینه. تجربه جالبی بود.

نظرات ()



آتش بازی
نویسنده: جواد - سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٥

 

ساعت از نیمه شب گذشته

می دانم که در بستر خود ارمیده ای

شاید گاه بگاه لبخندی میزنی

برق چشمانت آسوده اند

                                     آتش بازی پایان یافته

می بینم،

تنت را به رخ بستر می کشی

می دانم برهنگی ات را چیزی جز ملحفه های سپید نمی پوشاند

و عطر تنت در فضای سنگین اتاق می پیچد

 

اینک اما، من و تو، در فواصل دور از هم

ما در دوسوی جهانیم

من

دور، بسیار دور از تو

در دنیای خود، در خیابانهای سرد و خیس، در امتداد پیاده روها

من

در دل بیداری، بیدارتر از هر تن

در امتداد چشمان بی خواب

گامهای لرزان خود را می شمارم.

اسمان صاف شده،

شب به آرامی می گذرد

چشمان سنگین مردمان در خواب

من اما

در دل چهارراه، در مقابل چراغ خطر

به آرامش می اندیشم.

 

پ ن1: شنبه تولد وبلاگمه. بچه سه ساله شد.

 

 

نظرات ()



سفرنامه زمستانی
نویسنده: جواد - یکشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٩

 

 

 

 

 

 

 

 

سلام به همه دوستای گلم. من برگشتم با کوله باری پر از برف و سرما و خاطرات خوب. هرچند همیشه بعد از یه سفر خوب یه عالمه کار تلنبار شده تو شرکت هست که اماده ست همه خوشی ها رو از دماغت دربیاره. به توصیه همه دوستای خوبم این سفر رو رفتم و جای همتون خالی خیلی خوش گذشت. مقصد ما ارزروم ترکیه و کوهستان پالاندوکان (پالان دوز) هتل ددمان بود. یه منطقه کوهستانی و پربرف که باد نمیذاشت برف روی زمین بند بشه. سفر ما زمینی بود و بودن همسفرای خوب نذاشت مسافت طولانی خیلی رنج اور بشه. خوشبختانه اونقدر اسکی باز خوب در گروه بود که ازشون چیز یاد بگیرم. مخصوصا عموپاتریک که چندتا تکنیک عالی ازش یاد گرفتم ومخصوصا تو پیچ کارو. به محض ورود به هتل بی معطلی لباسهامو پوشیدم و بی اونکه منتظر پذیرش بشم با پاتریک زدیم تو کوه. جاتون خالی کوهستان بکر و قشنگی بود که روزها دماش تا -5 میرسید و شبها بین -8تا -10 و البته یه شب تا -18. تجربه جالبی بود تا هوایی مثل هوای کانادا رو تجربه کنم. هرچند خودم بعضی دقایق با لباس آستین کوتاه توی هوای زیر صفر می ایستادم و کلا چیز غیرقابل تحملی نبود. از ارزروم هم بگم که یه شهر مسطح و دانشجویی بود که مرکز همه توجهاتش فروشگاه  کارفور بود. جالبه بگم حدود 60درصد جمعیت هتل رو ایرانیها تشکیل میدادن شاید هم بیشتر. هرچند این باعث نمیشد که پرسنل هتل تلاش چندانی برای جلب رضایتشون بکنن و کلا توی این جور جاها دیدم که بین مسافرای ایرانی و اروپایی فرق خیلی زیادی قائل میشن. مسخره تر اینه که ترکها گمون میکنن ایرانیها چون چیزی توی کشورشون ندارن میرن اونجا که در مباحثات سنگینی که در اسموکینگ روم در میگرفت این رو با ترکی استانبولی دست و پا شکسته بهشون فهموندیم که بابا اگه ما نباشیم که در توریسم تون رو باید تخته کنید و ما تقریبا از هرچی که شما دارید بهترشو داریم فقط چیزی که نیست آ.زا.دیه و این حرفا.

البته دوستان ایرانی هم که ماشالا ترکونده بودن و راهروهای هتل بیشتر شبیه خوابگاه بود. همه از این اتاق تو اون اتاق. و تا دیروقت صدای خنده و کرکر و بوی ... و خلاصه سیستمی بود. بعضی از ایرانیها هم که شورش رو درمیارن و اونقدر ضایع بازی درمیارن که یه شب حتی کلاب رو تعطیل کردن بخاطرشون.

غذای هتل نسبتا خوب بود و بخاطر مجاورتش با پیست میشد مرتب ازش استفاده کرد. برنامه روزانه من این بود. صبحانه اساسیخوشمزه، اسکی، ناهار سبک، اسکی، سوناو استخر، عصرانه، استراحت، شام و در ادامه توی سر وکله هم زدن تا بعد از نیمه شب. فرصت کافی تا با رها شدن از تمام تنش ها و استرسهای کار و زندگی مقدار زیادی انرژی بگیری. از روز دوم با بچه ها گشتیم و یه دره پیدا کردیم که توی عکس هم میبینید. این دره فوق العاده بود. پر از مه و کولاک بطوریکه هرکسی نمی اومد اون طرفا و با بچه ها اونقدر اونجا وحشی بازی و جنگولک بازی درآوردیم که کلی آدرنالین گرفتیم. حتی گاهی از فنس ها هم دزدکی رد میشدیم و میزدیم توی طبیعت و کلی هیجان. راستی دوتا روباه هم بودن (عکس پایین) که شرطی شده بودن و شبها میومدن تا نزدیکی های کافی شاپ هتل تا از مردم غذا بگیرن و خیلی بامزه بودن.

خوب در کنار این خوشی ها مسائل نه چندان قشنگی هم بود که رخ میداد. مثلا عده زیادی مدام در حال چک کردن قیمت طلا و ارز بودن و خودشون رو با اینکار بطرز احمقانه ای ازار میدادن و اینکه نسبت به رفتارهای راحت و ازاد بعضی خانمها قضاوتهای عجولانه و ناصواب میکردن که باعث آزردگی و رنجش خاطر بعضی ها شد. بنظر من ما ایرانیها باید خیلی تمرین کنیم تا بتونیم در کنار هم با صلح و صفا و بدون قضاوت همدیگه زندگی کنیم.چون عادت داریم تا یه جایی جمع میشیم کلونی برای خودمون درست کنیم و از بقیه فاصله بگیریم . بجای لذت بردن از در کنار هم بودن مدام بریم توی نخ کارهای همدیگه و آمارگیری. خدا نکنه یه دختری تنها باشه. همه از خرد و کلان، پیر و جوان میرن توی نخش که به اصطلاح مخش رو بزنن و اصلا مهم نیست که کسی توی زندگیشون باشه یا نباشه. اینها رو هم گفتم که یه وقت لال از دنیا نرم یه موقعخنده.

یکی از ارام بخش ترین مکانهای هتل کافی شاپ اون بود که شبها موسیقی زنده هم اجرا میشد چندساعتی تا با تماشای دانه های برف که بیرون پنجره ها روی زمین رو میپوشوند و شکلات داغ کلا از همه جا جدات کنه. البته اینترنت وایرلس پرسرعت هم بی تاثیر نبود.

فعلا هم از موقعی که برگشتم در آرامش خوبی بسر میبرم و فهمیدم که آدما فارغ از وضعیت اقتصادی مرفهشون به دوست هم احتیاج دارن. تنها چیزی که اذیتم میکنه هوای تهرانه که تو ذوقم زد نیومده و البته دوری از دوستای خوبی که پیدا کردم. قلب

پ.ن: نوشتن این پست عجله ای شد. عذر می خوام از نثر تند و نامرتبش. 

نظرات ()



مناجات نامه 2
نویسنده: جواد - پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٢

 

ای خداوند آفریننده سینما. ای کسی که به سوپرمن قدرت پرواز دادی تا به
داد شهروندان معصوم آمریکایی برسد. ای کسی که بتمن را برای جزای بدکاران جامه سیاه و قدرت عظیم عنایت کردی و او را از وسوسه های زن گربه ای مصون داشتی. ای خدای آمرزنده استیو جابز. و تو میدانی که ما دلمان برای آن بنده خدا و سیب گاز زده اش بشدت سوخت. ای خدایی که کارخانه رویاسازی را در ها.لیوود قراردادی تا ما شبهای تعطیل از بیکاری زنگ نزنیم. و ای کسی که آنجلینا جولی را چشمان آبی و لبهای زیبا عنایت کردی تا دلهای ما مومنین را ببرد. ای خدایی که به آرنولد و راکی و اینها بازوان ستبر دادی تا شر تروری.ستهای نابکار را از سر ما کم کنند. ای خدایی که لیونل مسی را اعجاز دریبل عنایت کردی و او را به همراه ژاوی عزیز از یاران پپ گواردیولا قرار دادی تا ما سالی چند بار حظ وافر ببریم و دهانمان گشوده بماند. ای خدایی که کلی نویسنده و شاعر و اینا آفریدی تا ما را به مدد دود و قهوه بفرستند اون دوردورا. خلاصه اینکه خداجون که اینهمه نعمتها و عجایب بزرگ و کوچک داری که زبان من هم قاصر است از بیانشان. چی میشد؟ هاچی میشد اگه:
ما ها رو از اقشار ضعیف قرار نمیدادی تا با هر تکون این اقتصاد مریض مثل
کتلت اینطرف اونطرف پرت نشیم. چی میشد موقعی که وضعیت خوب بود به ما هم میدادی تا مثل خیلی ها چندبرابرش کنیم. چی میشد موقع دلار هزارتومنی ما روخبر میکردی بخریم. چی میشد چندسال زودتر یادمون مینداختی اقدام به بازکردن پرونده کنیم تا مجبور نشیم ماهها منت مردم سوریه و هزارتا عره عوره کانادایی رو نکشیم. چی میشد ما هم مثل بعضی ها موقع انتخاب رشته دستمون میشکست یه رشته دیمند رو میزدیم. چی میشد ما هم هرکاری رو توی وقتش و توی سن خودش انجام میدادیم تا مجبور نشیم پدر خودمون رو دربیاریم و سر پیری هزارتا جنگولک بازی دربیاریم. چی میشد در موقعیتهای مناسب به ما تلنگری میزدی تا اقدام درست رو انجام بدیم تا بعدا مجبور نشیم به شکر خوردن بیوفتیم. چی میشد ما رو در زمان درست با آدم درست آشنا میکردی.
خدایا اینم رسمشه باید یه سال پس انداز کنیم بریم مسافرت اونور بعدش هم تا یکسال بعد از برگشت عوارضش رو متحمل بشیم.خدایا من که هیچوقت به مال کسی چشم نداشتم چرا کیف پولم گم شد پیدا نشد؟ در آخر چندتا دعا میکنم آمین ها بلند باشه لطفا:
- خدایا تمام هنرمندان و نویسندگان و رویاسازان رو طول عمر بده هی ازین
چیزا بسازن ما کیف کنیم.
- خدایا لیونل مسی را با مارادونا و اریک کانتونا محشور بگردان.
- خدایا کاری کن وودی آلن و دیوید لینچ قبل از مرگ چندتا فیلم دیگه بسازن
و در آخرت اونها رو با فرد زینمان محشور کن.
- خدایا ما را به وصال دلار هزارتومنی برسون.
- خدایا مدیکالها را زودتر بفرست.
- خدایا استیو جابز را بیامرز و او را با ابن سینا محشور بگردان.
- خدایا مرا در بهشت بجای این عتیقه ها با عمرخیام همنشین کن بشینیم یه حالی بکنیم.
- خدایا درختان قهوه را برکت بده.
- خدایا به دختران ایرانی کمی انصاف و مروت بده.
راستش من نوجوون که بودم سه تا آروزی کوچیک و مسخره داشتم:
    1- تو ورزشگاه هایبوری واسه آرسنال هورا بکشم
    2- تو اجرای زنده گروه پینک فلوید درامز بزنم.
    3- با چارلیز ترون شام برم بیرون.
پ ن1: انگشت شستم هفته قبل موبرداشته و تایپ کردن برام سخته.
پ.ن2: هفته دیگه میریم ترکیه اسکی. حرفتون رو گوش کردم.
پ.ن3: 2هفته پیش کیف پولم با تمام محتویاتش گم شد.

نظرات ()



یلدا، کریسمس، دلار
نویسنده: جواد - یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٤

اول- با یه تاخیر بزرگ یلدای همه تون مبارک. هرچند امسال یلدا چندان بهم خوش نگذشت با اون ترافیک مسخره اش. ظاهرا یلدا در زبان سریانی یعنی میلاد و در واقع شب میلاد حضرت مسیح بوده. به هرحال کریسمس و میلاد عیسی مسیح رو که میدونم هیچ ربطی به ما نداره خندهرو به همتون و تبریک میگم و آرزو میکنم 2012 سالی باشه عاری از جنگ و کشتار و سیل و زلزله و این جنگولک بازی ها. هرچند تمام شواهد خلافشو ثابت میکنه. راستش از بچگی خیلی کریسمس و شب سال نو رو دوست داشتم. البته اون موقع ها اینترنت و ماهواره نبود و فقط از طریق گوینده اخموی سیما که ولادت ایشون رو به پیروان راستین شون تبریک میگفت میفهمیدیم. ولی همون فیلمهای محدودی که پخش میشد. اون شبهای برفی زیبا با درختهای تزئین شده با گوی های سرخ رنگ، کادوهای زرورق پیچ پای درخت، اون هم برای مایی که کمتر از این چیزا تو زندگی میدیدیم واقعا مثل یه رویابود. مخصوصا اون کارتون روح سال نو یا همچین چیزی بود با شخصیت جذاب اسکروچ خسیس واقعا دنیایی بود تو عالم بچگی و نوجوونی. همیشه برام سوال بود چرا اونجا شب سال نو همه خوشحالن ولی اینجا اخم میکنن و از هزینه ها مینالن. چرا اونجا اون مرد ریشوی سرخ پوش که بابا نوئل صداش میکردیم به همه هدیه میداد ولی ما اسکناس عیدی میگرفتیم. چرا ویترین مغازه ها پر از تزئینات زیباست ولی ویترینهای ما پر از جنسهای بنجل! اونهایی که یادشون میاد میدونن محال بود شب کریسمس تهران برف نیاد. انگار خدا هم اونها رو بیشتر از ما دوست داشت. هنوز هم وقتی توی تی وی یا اینترنت تصاویر ویترینهای پر از مجسمه های زیبا و درختهای کاج رومیبینم دلم ذوق میزنهخواب. پدرم میگفت قدیمها یه شب ژانویه تو اصفهان بوده و میدیده که اینقدر مسلمون تو کافه ها و بارها هست که جا واسه ارمنی ها نیست! خنده


دوم- با بارشهای اولیه برف کلی خوشحال شدیم و یک فصل اسکی رویایی رو وعده دادیم به خودمون ولی ظاهرا زود قضاوت کردم. بعد از دو هفته اسکی در ریگزارهای دربندسر بالاخره شمشک با تاخیر زیاد باز شد این هفته و جاتون خالی کلی کله معلق زدیم. پیست جای جالبی هست. یکی از معدود جاهایی که یکی مثل بنده از اقشار فرودست و بی درد جامعه میتونم دزدکی خودم رو در کنار اقشار مرفه و دردمند جا بزنم و به نسبت مساوی لذت ببرم. حالا یکی با هامر و لندکروزر میاد من هم با خودروی قراضه ام میام. در عوض روی شیب با کشیدن زیر پاشون انتقام طبقاتی رو ازشون میگیرمعینک. راستش جمعه دوستی یه تور بسیار هیجان انگیز اسکی در ترکیه رو پیشنهاد داد که ظاهرش معرکه بود و خیلی دلم خواست. هم فال بود و هم تماشا. خلاصه موندم تو این وضع اقتصادی برم یا نرم.
سوم- آقا رسما وضعیت اقتصاد داره رو به اضمحلال میره! استرساون از وضع طلا و مهمتر از همه وضع دلار. با این حساب تا شب عید باید منتظر دلار دوهزارتومنی باشیم. حالا کی این وسط داره سودشو میبره هممون میدونیم. و کی متضرر میشه؟ مسافرا و مهاجرین بدبخت که باید پروسه غم انگیز تبدیل ریال به دلار رو طی کنن. حتی وضعیت جوری شده که به یه نفر آدم هم فشار اقتصادی میاد. خدا بداد متاهل ها برسه. تا امسال این فشار رو حس نکرده بودم ولی از اول امسال رسما دارم احساس میکنم که دارم فقیرتر میشم هرچند درآمدم بیشتر شده. تمام پس اندازتون رو باید بذارید روی پول پیش خونتون. خدا بداد همه برسه. البته یه دوراهی این وسط وجود داره. انتخاب بین زندگی به سبک خودم یا تغییر سبک زندگی یا همون life style. اگه بخوام از زندگیم لذت ببرم و فعالیتهایی رو انجام بدم که دوست دارم، باید شرایط موجود رو بپذیرم و و تسلیم بشم. اگه بخوام سروسامونی به وضعیت مالی بدم باید از خیر خیلی چیزها تو زندگی بگذرم و سیستم ریاضت اقتصادی رو در پیش بگیرم. می بینید ما چقدر حق انتخاب داریم حالا هی بگید اینجا آزادی نیست.

نظرات ()



بی مزگی های زندگی
نویسنده: جواد - پنجشنبه ۱۳٩٠/٩/۱٧

 

میدونید از چه جیز زندگی توی این جامعه، توی این آب و خاک خوشم نمی آد؟ میدونید چه چیزایی طعم و مزه زندگی رو بی رنگ میکنه؟ نه اشتباه نکنید. نمیخوام وارد بحث سیا.سی بشم. این مسئله کاملا شخصیه و شاید قابل تعمیم به بقیه افراد نباشه.
خلاصه از اینکه هیچ وقت چیزی بیشتر و فراتر از کار و پول نمی ره. هر روز آدمها صرف پیوند زدن اون روز به روز کاری بعد یا پول دراوردن، یا فکر پول درآوردن. روزهای تعطیل هم بیشتر شبیه یه فاجعه هستش اغلب و خیلی ها آرزو میکنن زودتر مثلا شنبه بشه تا برن سر کار چون هیچ ایده ای برای گذروندن یه  روز تعطیل وجود نداره. نمیگم که اینها لازم نیست و پول درآوردن خوب نیست. ولی هیچوقت نشنیدم کسی از روز خوبی که داشته با همکارش صحبت کنه. از اینکه دیروز توی استخر خیلی خوب شنا کرده. از اینکه یه دستور غذایی جدید رو می خواد امتحان کنه. اینکه دوست داره امسال حتما یه سفر دور بره. هیچکس از یه حراجی خوب کتاب که جایی دیده به کسی اطلاع نمیده. کسی ظهر قرار ناهار حتی با کسی دوستش داره نمیذاره. کسی آدرس یه کافی شاپ هیجان انگیز رو به همکارش نمیده بی اونکه جوری نگاش کنن که انگار یه گوریل 15متری جلوشون وایساده. از اینکه از احم.دی نژاد حرف میزنن ولی از رابرت دونیرو نه. ازاینکه میدونن این سری بفرمائید شام جالب نیست ولی نمیدونن مارلون براندو چه کرده در آخرین تانگو در پاریس. حامد کمیلی رو میشناسن ولی جری گلداسمیت رو نه. اینکه روزهای بارونی رو باید لعنت کنی. یا وسط یه روز آفتابی خیلی قشنگ هزارتا اتفاق احمقانه میوفته. آخرین باری که از دهن کسی شنیدین که امروز چه روز قشنگیه! کی بود؟ از اینکه زنها فکر میکنن اگه ابروشون رو از بیخ بتراشن و تتو کنن برا شوهرشون جذابتر میشن. از اینکه لباس قشنگ پوشیدن حتما دلیل خاصی می خواد.  به نظرتون همین ها بس نیست؟    

نظرات ()



مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر