• صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • آتش بازی
  • سفرنامه زمستانی
  • مناجات نامه 2
  • یلدا، کریسمس، دلار
  • بی مزگی های زندگی
  • دلتنگی های یک عصر پاییزی 2
  • باز باران با ترانه
  • به آنها که رفتند
  • شمس پرنده
  • یادگارها
  • اسباب کشی، اعتماد، زندگی
  • هوای حوصله ابریست!
  • حق زندگی
  • حلقه مفقوده
  • باید دنیا رو تکون بدم!
  • رفتن یا نرفتن: مسئله این نیست!
  • بی ربط نوشته ها
  • درد بیهودگی
  • تو می روی
  • رام کردن زن سرکش*
  • به زنان کشورم
  • جدایی نادر، جدایی ناصر
  • دیگه چه خبر!
  • مردان و زنان در آستانه فروپاشی عصبی *
  • سال نو، روزگار تازه
  • تاریخ تکرار می شود (واپسین شبانه)
  • هفت قدم
  • آغازی بر یک پایان
  • این روزها
  • شبانه 3
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
دوستان من
  • از سیدنی تا مونترال
  • اسكارلت
  • افرا و پاییز
  • افق روشن
  • ایلنان
  • باران
  • پاشویه
  • پرنده مسافر
  • پياده رو
  • ترانه های فرانسوی
  • ترنگ دانایی
  • خاطراتی از مهاجرت به آمریکا آرش
  • دمادم
  • رخساره
  • زخمه
  • زندگی زیباست- بیژن
  • سان شاين
  • سلام کبک
  • سیاه مشق
  • سیب گاززده
  • شب گلك
  • شهر سنگستان
  • قصه ما
  • کاشی های آبی
  • کبریا- چیستا یثربی
  • کبک سرزمین جدید من
  • ماه پیشانی
  • نگاه
  • نهاد
  • هجرتی از پارس
  • هوای برفی
  • هودا
  • ورطه
  • يادداشتها و چيزهاي ديگر
  • یادداشتهای یک دختر ترشیده
  • یواش
  • واتوره
  • فلین
  • کوله بار
  • فردایی دیگر
  • پسری به سوی مستقل شدن در کانادا
  • ما و كانادا
  • روزهای زندگی
  • منير
  • سياه مشق
  • به کجا چنین شتابان
  • مصی
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



کوچه ای بی انتها
مناجات نامه
نویسنده: جواد - دوشنبه ۱۳۸٩/٧/٢٦

همه چیز از توی غار شروع شد.

وقتی که چراغ قوه هارو خاموش کردیم و در ظلمات محض و سکوت نشستیم. تاریکی مطلق و سکوت. این موقع بود که فکرت اومد تو ذهنم. اولین چیزی که فکر کردم این بود: خدایا کجایی؟!

این نزدیکایی یا دورِ دور. داری منو نگاه میکنی یا نه؟ اصلا حواست بهم هست یا ... ؟ بعضی ها میگن خیلی وقته که ما رو فراموش کردی. بقول Eloy آیا ما ذراتی هستیم که تو اقیانوس شناورو گمشده ایم  و هر لحظه به سویی کشیده میشیم؟ در اینصورت والتر بنیامین هم نمیتونه نشونه ای به رهایی پیدا کنه. پس چرا هیچ وقت درست و حسابی بهم حالی نمیکنی مواظبم هستی. البته منم گاهی هوش و حواس درستی ندارم.

راستش دلم پره. گمونم خیلی هم پره. اصلا سی و سه ساله پره. از همون موقع که پیچیدنم تو قنداق و دستامو بستن. و من هم ناچار به همه اخم کردم. دلم می خواد سرمو بگیری تو بغلت و بقول بابای جک شپرد (لاست) بهم بگی it's ok now! و منم زار زار گریه کنم. اینقدر که شونه هات خیس بشه. تو هم دست بکشی روی موهای کم پشتم و اروم تو گوشم بگی let it go ,و یه باره همه چیزای بد از ذهنم پاک بشه. همه خاطرات بد. همه بدیهایی که کردم. راستش به خیلی ها بد کردم. دل بعضی ها رو شکستم، آخه من که ظریفکاری بلد نیستم! خوب دل خودمم یه چینی بند زده ست  خودت که می دونی.

خیلی دوس دارم بدونم تنهایی تو چه شکلیه. یعنی فقط خودتی و خودت. خیلی باحاله و حیرت انگیز. راستی اون بالا چه خبره؟ چه جوریه؟ اونایی که اون بالان اصلا میدونن غروب آفتاب چه رنگیه! اون هم کنار دریا. اون بالا که دریا نیست. ها شایدم باشه. اگه باشه فکر کنم همگی دم غروبی خوش خوشک میرن واسه تماشا.

ولی یادت باشه وقتی خواستی منم ببری اون بالا بسپار خیلی آروم این کارو بکنن آخه من ترس از ارتفاع دارم.

شرط می بندم تا حالا کسی اینطوری در کمال پررویی باهات درددل نکرده بود. خوب، آدما نسبت به ناشناخته هاشون کمی کنجکاو و عجیب برخورد میکنن.

الان دیگه روی زمین، حداقل نصفش، آخر شبه. اسمون پرده ای از تاریکی روی مردم کشیده. بیشتر مردم خوابن. منم دارم میرم بخوابم. امیدوارم روانداز رو که میکشم روم و بهت شب بخیر میگم یه نگاهی بهم بندازی و تا صبح که بیهوشم هوامو داشته باشی و صب هم یه روز عالی برام هدیه کنی "بیست و چهار ساعت تمام، فرصتی کافی تا از آن روزی بزرگ بسازم" من فعلا رفتم شب بخیر.

پ ن: از همه دوستانی که در این مدت بعلت مشکلات فنی قادر به مشاهده صفحه این حقیر نبودند عذرخواهی میکنم و خوشبختانه مشکل برطرف شده و در انتظار شما عزیزان هستم.

نظرات ()



هذیانهای یک ذهن مالیخولیایی
نویسنده: جواد - جمعه ۱۳۸٩/٧/٩


هوس کردم، خیلی هم هوس کردم که از عشق بنویسم. بنویسم و خودم رو مضحکه خاص و عام کنم. بنویسم و خودم رو رسوا کنم. رسوای عالم و آدم. تا هر بچه نورسته ای نصیحتم کنه، مسخره کنه.

بعضی وقتها آدم هوس میکنه از عشق بگه، بنویسه، بشنوه، بخونه.... نمی دونم کاری بکنه در این حول و حوش. پدیده های رمزآلود همیشه جذاب و در عین حال ترسناکن. مثل یه جنگل مه گرفته، یه دریای مواج. از دور زیباست، اما وقتی پا بدرون می گذاری ناشناخته است. در میانه راه می فهمی گم شدی و راه برگشتی نیست، و در انتها اگر انتهایی باشه می فهمی که داری از بین میری. حالا می چرخی و سر برمیگردونی به سویی که از اون اومدی. اروم آروم داری پایین میری. نه چیزی در ساحل هست که متقاعدت کنه به تلاش برای برگشتن و نه دلت دیگه اینطور می خواد. فقط حس میکنی بتدریج داری فرو میری و این غرقاب تدریجی حسی خوشایند بهت میده. خاطرات گذشته مثل تصاویری بی رنگ بر پرده ذهنت بسرعت میگذره. جایی برای برگشتن نیست. همینجا خوبه، حس میکنی اصلا تو ساخته شده بودی که روزی بیایی اینجا و فرو بری و سرنوشتت رو بپذیری.

عشق چیزی بود از این دست. تن به رنده نجار سپردن یا هیزم آتش شدن. از پوستین گرگ درآمدن به هیات بره ای فریب خورده. از فریب خوردن، از فریفتن، ساده لوح شدن، بی آزار شدن.

اما اغلب اینطور رخ می دهد که:

شما کسی را می بینید. با او آشنا می شوید. چیزی درونتان صدا می کند. بیشتر می بینید. احساس تعلق میکنید. نگاهی به نگاهتان گیر میکند. عاداتتان تغییر میکند. دیگران به شما میگویند عاشق شده اید. درگیر میشوید. می شورید. براشفته می شوید. اندکی بعد سوء تفاهمات آغاز میشود، خسته میشوید. روزها کسالت بار میشود. شما به گسستن می اندیشید. شما گسسته می شوید. احساس میکنید کارتان از ابتدا اشتباه بوده است. احساس حماقت میکنید. به خودتان میخندید. بعد احساس شادمانی و آزادی میکنید. مدتی می گذرد. تردید میکنید که آیا واقعا کار درستی کردید. باز کمی احساس حماقت میکنید. جرات برگشتن ندارید. نمی توانید هم ادامه دهید. تردید مثل خوره می خوردتان...........

از این نقطه به بعد اتفاق خاصی دیگر نمی افتد. و شما با این تردید به زندگی خود ادامه می دهید بی آنکه بدانید شما خواب پروانه شدن دیدید یا پروانه ای در خواب میدید که آدمی شده است.

پ ن1: به یاد داشته باشید اگر روزی احساس تعلق خاطری کردید یا تعلق از خاطر کسی بردید. از آنروز صبح دیگر زندگی شما با گذشته برای همیشه فرق میکند.

پ ن2: این نوشته برگرفته از حسی بود که از خواندن این پست پیش آمد.

پ ن3: بالاخره یه جای جدید گیر آووردم نزدیک جای قبلیم و اجارش کردم.

نظرات ()