
- " تو این خونه عشق نبوده"
- "چطور؟"
- "آخه بوی خونه منو میده!"
چند هفته ای است نمایش منهای دو به کارگردانی داود رشیدی و براساس نمایشنامه ای از ساموئل بنس تریت روی صحنه تاتر شهر است. نمایشنامه ای که با اندکی ایرانیزه کردن یا امروزی کردن بعضی دیالوگها سعی می کند اندکی به فضای روز نزدیک باشد. هرچند که اساسا در سراسر نمایش نیازی به اشاره به مقطع زمانی یا حتی مکان خاصی وجود ندارد و قصه می تواند قصه هرکسی در هر زمان و مکانی باشد، چه حدیث درد تنهایی انسان ها،مواجهه با مرگ و حسرت های انسانی ست.
نمایش در فضایی فرانسوی کندوکاوی است در دنیای دو انسان. دو مرد پا به سن گذاشته در آستانه مرگ. گذاری کمدی وار از لابلای پرده های ریاکارانه زندگی ایشان از گذشته تا کنون. مواجهه ایشان با مرگ و تلاش برای یافتن ذره ای زندگی.انسانهایی که حتی در بیان نوع بیماری خود تظاهر میکنند. از جمله جذابیتهای اثر، فضای عاشقانه آن و ظرافتهای زیبایی شناختی است که در قالب دیالوگهای گاه اروتیک فضایی کاملا سانتیمانتال و فرانسوی پدید می آورد.
دو مرد از تاریخ تقریبی مرگ خود اطلاع می یابند، چند هفته آتی. و این نقطه عزیمتی می شود برایشان تا سفری مکاشفه آمیز از در دنیای پیرامون خود و بیشتر در دنیای درون خود آغاز کنند. سفری از گذشته تا هنوز، تا درون مغاک تنهایی ایشان. تنهایی ناب و بی رحم، آنگونه که معمولا برای انسان پیش می آید. سفری که به دوری باطل شبیه است. از بیمارستان شروع و به بیمارستان ختم می شود.
یکی از کلیدی ترین پرده های نمایش جایی است که دو مرد در خانه دخترک باردار به دنبال مرد او می گردند. فصلی سرشار از دیالوگهای ناب و هوشمندانه در باب زندگی و عشق. جایی که ژان با اشاره به خانه دخترک می گوید اینجا عشقی وجود نداشته زیرا که بوی خانه مرا می دهد. و یکسر تماشاچی را متوجه دنیای زندگی خود می کند. راستی خانه ما چه بویی می دهد؟ بوی آشپزخانه، بوی زن، بوی عشق، بوی عرق، بوی گند...، این بوی زندگی ماست. روح زندگی ماست. چیزیست که ما را از بیرون به درون خانه می خواند.
با وجود بازی زیبای سیامک صفری و حسن معجونی مخصوصا با صدای زنگدار و بیان روان سیامک صفری نقاط ضعف نمایش از دید تماشاگر هوشیار دور نمی ماند. از جمله اینکه در بعضی پرده ها، انقدر شوخی های کلامی و تکیه کلامها به سمت هجو رفته و گاه آنقدر تکرار می شود که فضای طنزهای ساعت خوشی را ایجاد می کند که یکسره با فضای طنز تلخ داستان مغایر است و از این بابت گاها صدای قهقهه تماشاچیان مجال شنیدن باقی دیالوگ را نمی دهد.
و اما: شب با سرعت به پایان خود نزدیک می شود. از سالن که خارج شده ام یکسره به سمت خانه می رانم، با شکمی گرسنه. در سر چهاراه بین رفتن سوی فست فودی و خانه دو دلم. راه خانه را در پیش می گیرم. کلید در قفل می چرخد و چراغها را روشن می کنم. بو می کشم و هوای خانه را تا اعماق سینه ام می فرستم. بوی نا در فضا پیچیده. نه بویی از غذا، نه بویی از عشق، نه ... به بستر می خزم و سر بر گردن نرم بالش می نهم، به بوهای خوب فکر میکنم و تاریکی را به خانه باز می خوانم.


