
هر آغاز را پایانی ست
آفتاب، در پس ابر یا برهنه و عریان
در گرگ و میش شفق، یا صلاة ظهر
نه چندان فرق
پایان روز، غروب در پیش است
اتوبوس پیر،خسته و نالان
ایستگاه واپسین
لبالب از مسافران بی تاب
لاجرم باید پیاده شد
بیاد داری
کوچه ها و سنگ فرش ها را
شادمانه باد در موهایمان می وزید
در سینه کش پیاده روها
باری
در پس این کوچه جاییست
که پیاده روها تمام می شود*
و راه مان به دو سوی جدای می گردد
نفس ها و دقیقه ها
بی وقفه و ناگزیر
چون دانه های تسبیح
در تعاقب و سر در پی هم
تا دانه آخر که بیافتد
دستم را بگیر
تا نفس آخر
تا پک آخر، پیش از آنکه ته سیگار
در تن بلورین زیرسیگاری له شود
و داستان همچنان در دل شب پیش می رفت
و شب در پایان راه بود
شهریار روی در بستر کشید
و قصه گوی در اندیشه فردا
شب هزار و یکم...
* جایی که پیاده روها تمام می شود فیلمی ست به کارگردانی اتو پرمینجر
پ ن: گری مور نوازنده و خواننده مشهور بلوز درگذشت. یادش بخیر سالها پیش وقتی آلبوم Ballads @ Blues رو گیر آوردم(روی کاست) وای که چه کرد با من اون ترانه Remember شاید ترجمه و آهنگش رو گذاشتم تو بلاگ. روحش شاد.

البته خیلی خوشحال نشید چون بازهم از اونها دارم تو آستینم
. این یکماه گذشته تجربه جالب، ناب و عجیبی بود برام. بسیاری از پرده هایی که تو ذهنم بود، چیزهایی که در تصوراتم بود رنگ و شکل واقعی گرفت و جلوم سبز شد. در عرض دو هفته یک زندگی کاملا فرانسوی رو تجربه کردم. چطور؟ نمیدونم.مثل فیلمهای سینمایی بود. برف سنگین تهران هم همه چیز رو خیلی باشکوهتر کرده بود. شبهای سختی رو گذروندم یعنی یه جورایی غم و شادی بهم آمیخته، یاس و امید... همه چیز باهم. ولی واقعیتی برام کاملا آشکار شد و اون این بود که اگر در دلتون میل به رسیدن به چیزی هست با تمام وجود بهش فکر کنید و مطمئن باشید روزی بهش میرسید فقط چیزی که هست مسئله زمانه. یعنی دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره.