هوا داشت رو به تاریکی می رفت. یواش یواش صدای انفجارهای پراکنده از گوشه و کنار به گوش می رسید. برق قطع شده بود و بسیاری از نقاط شهر در تاریکی فرورفته بود. عده ای زیر نور شمع در خانه ها نشسته بودند. مغازه ها تعطیل شده و کرکره ها رو پایین کشیده بودند. حالا دیگه صدای انفجارها با شدت بیشتر، از همه جا شنیده میشد. بوی باروت فضا روپر کرده بود. صدای ویراژ دادن موتورسیکلتها به گوش می رسید.
اینجا نوار غزه نیست. بٍلفاست هم نیست. اینجا تهران است. شب چهارشنبه سوری یا بقولی چهارشنبه آخر سال.
![]()
دیگه از آتش پریدن و قاشق زنی و ... خبری نیست، فقط دود، انفجار و هیجانهای فروخورده. جانهای عصیانگر هنجارهای شکننده را به مدد بمب و باروت به چالش می گیرند و کودک وار مرگ را به بازی می گیرند.
یادم می آد وقتی بچه بودم هرسال این موقع پدرم در حیاط آتشی بپا می کرد و ما با چشمان و بینی خیس به نظاره می ایستادیم. آتش که ذغال میشد مادرم ماهی را در پارچه ای خیس پیچیده در آن مدفون می کرد تا ماهی پلوی دودی را که رسم دیرینمان بود نوش جان کنیم. مادرم بچه که بودیم همیشه میگفت زیاد دور آتیش نشینید شب جاتونو ..... . بچه های محل که آن موقع ها هنوز با کراک و شیشه آشنایی نداشتند قطعات آلومینیوم را در آتشگردان انداخته و می چرخاندند و من محو تماشای آن آبشار نقره ای زیبا.
همیشه این شب برایم از سایر شبها و حتی خود عید عزیزتر و جذاب تر بود. هیجان روزهای پایانی سال و اتمام کارهای نیمه تمام. یادم می آد بعد از اینکه پسر همسایه مون شهید شد. پدرم هرسال شب چهارشنبه سوری به احترام آنها ازشون برا آتیش بازی اجازه می گرفت. روزگاری بود!
جای خیلی ها کنارآتیش خالیه! اینطور نیست؟ خوب ،نیستن رفتن، میفهمین که چی میگم. حتی گرمای آتیش هم سرمای فقدانشون رو جبران نمیکنه. مادراشون با گیسای خاکستری عکسشون رو گذاشتن کنار سفره هفت سین. شاید روحشون بیاد و دل مادر رو گرم کنه. دستای مادر داره غنج میزنه واسه بغل کردنشون بعد تحویل سال. خوب احتمالا خودشون رو آماده نکرده بودن واسه همچین روزی. آخه امسال اولین سالیه که ..... ولش کن چشمام داره خیس میشه.
الان که دارم این سطور رو مینویسم آخرین روز کاریه ساله. همه همکارام رفتن. امروز پاداش عیدی شون رو گرفتند و با چهره های نه چندان شاد خداحافظی کردن و رفتن تا سال دیگه. و من تنها در دفترم نشستم. حالا که به اون روزها فکر میکنم دیگه انگارخیلی گذشته، قرن ها و من هنوز خودم رو یه جایی کنار اون آتیش زیبای وسط حیاط، زیر اون درخت سیب جا گذاشتم.
آروم آروم باید وسائلم رو جمع کنم و برم خونه. تا سال دیگه و روزگاری تازه. برای همه دوستای خوبم آروز می کنم که در سال اینده بهترین اتفاق ها براشون بیفته.برای تو هم همینطور.
