• صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • مناجات نامه 2
  • یلدا، کریسمس، دلار
  • بی مزگی های زندگی
  • دلتنگی های یک عصر پاییزی 2
  • باز باران با ترانه
  • به آنها که رفتند
  • شمس پرنده
  • یادگارها
  • اسباب کشی، اعتماد، زندگی
  • هوای حوصله ابریست!
  • حق زندگی
  • حلقه مفقوده
  • باید دنیا رو تکون بدم!
  • رفتن یا نرفتن: مسئله این نیست!
  • بی ربط نوشته ها
  • درد بیهودگی
  • تو می روی
  • رام کردن زن سرکش*
  • به زنان کشورم
  • جدایی نادر، جدایی ناصر
  • دیگه چه خبر!
  • مردان و زنان در آستانه فروپاشی عصبی *
  • سال نو، روزگار تازه
  • تاریخ تکرار می شود (واپسین شبانه)
  • هفت قدم
  • آغازی بر یک پایان
  • این روزها
  • شبانه 3
  • قصه مهاجران
  • دیدار در شفق
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
دوستان من
  • از سیدنی تا مونترال
  • اسكارلت
  • افرا و پاییز
  • افق روشن
  • ایلنان
  • باران
  • پاشویه
  • پرنده مسافر
  • پياده رو
  • ترانه های فرانسوی
  • ترنگ دانایی
  • خاطراتی از مهاجرت به آمریکا آرش
  • دمادم
  • رخساره
  • زخمه
  • زندگی زیباست- بیژن
  • سان شاين
  • سلام کبک
  • سیاه مشق
  • سیب گاززده
  • شب گلك
  • شهر سنگستان
  • قصه ما
  • کاشی های آبی
  • کبریا- چیستا یثربی
  • کبک سرزمین جدید من
  • ماه پیشانی
  • نگاه
  • نهاد
  • هجرتی از پارس
  • هوای برفی
  • هودا
  • ورطه
  • يادداشتها و چيزهاي ديگر
  • یادداشتهای یک دختر ترشیده
  • یواش
  • واتوره
  • فلین
  • کوله بار
  • فردایی دیگر
  • پسری به سوی مستقل شدن در کانادا
  • ما و كانادا
  • روزهای زندگی
  • منير
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



کوچه ای بی انتها
مناجات نامه 2
نویسنده: جواد - پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٢

 

ای خداوند آفریننده سینما. ای کسی که به سوپرمن قدرت پرواز دادی تا به
داد شهروندان معصوم آمریکایی برسد. ای کسی که بتمن را برای جزای بدکاران جامه سیاه و قدرت عظیم عنایت کردی و او را از وسوسه های زن گربه ای مصون داشتی. ای خدای آمرزنده استیو جابز. و تو میدانی که ما دلمان برای آن بنده خدا و سیب گاز زده اش بشدت سوخت. ای خدایی که کارخانه رویاسازی را در ها.لیوود قراردادی تا ما شبهای تعطیل از بیکاری زنگ نزنیم. و ای کسی که آنجلینا جولی را چشمان آبی و لبهای زیبا عنایت کردی تا دلهای ما مومنین را ببرد. ای خدایی که به آرنولد و راکی و اینها بازوان ستبر دادی تا شر تروری.ستهای نابکار را از سر ما کم کنند. ای خدایی که لیونل مسی را اعجاز دریبل عنایت کردی و او را به همراه ژاوی عزیز از یاران پپ گواردیولا قرار دادی تا ما سالی چند بار حظ وافر ببریم و دهانمان گشوده بماند. ای خدایی که کلی نویسنده و شاعر و اینا آفریدی تا ما را به مدد دود و قهوه بفرستند اون دوردورا. خلاصه اینکه خداجون که اینهمه نعمتها و عجایب بزرگ و کوچک داری که زبان من هم قاصر است از بیانشان. چی میشد؟ هاچی میشد اگه:
ما ها رو از اقشار ضعیف قرار نمیدادی تا با هر تکون این اقتصاد مریض مثل
کتلت اینطرف اونطرف پرت نشیم. چی میشد موقعی که وضعیت خوب بود به ما هم میدادی تا مثل خیلی ها چندبرابرش کنیم. چی میشد موقع دلار هزارتومنی ما روخبر میکردی بخریم. چی میشد چندسال زودتر یادمون مینداختی اقدام به بازکردن پرونده کنیم تا مجبور نشیم ماهها منت مردم سوریه و هزارتا عره عوره کانادایی رو نکشیم. چی میشد ما هم مثل بعضی ها موقع انتخاب رشته دستمون میشکست یه رشته دیمند رو میزدیم. چی میشد ما هم هرکاری رو توی وقتش و توی سن خودش انجام میدادیم تا مجبور نشیم پدر خودمون رو دربیاریم و سر پیری هزارتا جنگولک بازی دربیاریم. چی میشد در موقعیتهای مناسب به ما تلنگری میزدی تا اقدام درست رو انجام بدیم تا بعدا مجبور نشیم به شکر خوردن بیوفتیم. چی میشد ما رو در زمان درست با آدم درست آشنا میکردی.
خدایا اینم رسمشه باید یه سال پس انداز کنیم بریم مسافرت اونور بعدش هم تا یکسال بعد از برگشت عوارضش رو متحمل بشیم.خدایا من که هیچوقت به مال کسی چشم نداشتم چرا کیف پولم گم شد پیدا نشد؟ در آخر چندتا دعا میکنم آمین ها بلند باشه لطفا:
- خدایا تمام هنرمندان و نویسندگان و رویاسازان رو طول عمر بده هی ازین
چیزا بسازن ما کیف کنیم.
- خدایا لیونل مسی را با مارادونا و اریک کانتونا محشور بگردان.
- خدایا کاری کن وودی آلن و دیوید لینچ قبل از مرگ چندتا فیلم دیگه بسازن
و در آخرت اونها رو با فرد زینمان محشور کن.
- خدایا ما را به وصال دلار هزارتومنی برسون.
- خدایا مدیکالها را زودتر بفرست.
- خدایا استیو جابز را بیامرز و او را با ابن سینا محشور بگردان.
- خدایا مرا در بهشت بجای این عتیقه ها با عمرخیام همنشین کن بشینیم یه حالی بکنیم.
- خدایا درختان قهوه را برکت بده.
- خدایا به دختران ایرانی کمی انصاف و مروت بده.
راستش من نوجوون که بودم سه تا آروزی کوچیک و مسخره داشتم:
    1- تو ورزشگاه هایبوری واسه آرسنال هورا بکشم
    2- تو اجرای زنده گروه پینک فلوید درامز بزنم.
    3- با چارلیز ترون شام برم بیرون.
پ ن1: انگشت شستم هفته قبل موبرداشته و تایپ کردن برام سخته.
پ.ن2: هفته دیگه میریم ترکیه اسکی. حرفتون رو گوش کردم.
پ.ن3: 2هفته پیش کیف پولم با تمام محتویاتش گم شد.

نظرات ()



یلدا، کریسمس، دلار
نویسنده: جواد - یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٤

اول- با یه تاخیر بزرگ یلدای همه تون مبارک. هرچند امسال یلدا چندان بهم خوش نگذشت با اون ترافیک مسخره اش. ظاهرا یلدا در زبان سریانی یعنی میلاد و در واقع شب میلاد حضرت مسیح بوده. به هرحال کریسمس و میلاد عیسی مسیح رو که میدونم هیچ ربطی به ما نداره خندهرو به همتون و تبریک میگم و آرزو میکنم 2012 سالی باشه عاری از جنگ و کشتار و سیل و زلزله و این جنگولک بازی ها. هرچند تمام شواهد خلافشو ثابت میکنه. راستش از بچگی خیلی کریسمس و شب سال نو رو دوست داشتم. البته اون موقع ها اینترنت و ماهواره نبود و فقط از طریق گوینده اخموی سیما که ولادت ایشون رو به پیروان راستین شون تبریک میگفت میفهمیدیم. ولی همون فیلمهای محدودی که پخش میشد. اون شبهای برفی زیبا با درختهای تزئین شده با گوی های سرخ رنگ، کادوهای زرورق پیچ پای درخت، اون هم برای مایی که کمتر از این چیزا تو زندگی میدیدیم واقعا مثل یه رویابود. مخصوصا اون کارتون روح سال نو یا همچین چیزی بود با شخصیت جذاب اسکروچ خسیس واقعا دنیایی بود تو عالم بچگی و نوجوونی. همیشه برام سوال بود چرا اونجا شب سال نو همه خوشحالن ولی اینجا اخم میکنن و از هزینه ها مینالن. چرا اونجا اون مرد ریشوی سرخ پوش که بابا نوئل صداش میکردیم به همه هدیه میداد ولی ما اسکناس عیدی میگرفتیم. چرا ویترین مغازه ها پر از تزئینات زیباست ولی ویترینهای ما پر از جنسهای بنجل! اونهایی که یادشون میاد میدونن محال بود شب کریسمس تهران برف نیاد. انگار خدا هم اونها رو بیشتر از ما دوست داشت. هنوز هم وقتی توی تی وی یا اینترنت تصاویر ویترینهای پر از مجسمه های زیبا و درختهای کاج رومیبینم دلم ذوق میزنهخواب. پدرم میگفت قدیمها یه شب ژانویه تو اصفهان بوده و میدیده که اینقدر مسلمون تو کافه ها و بارها هست که جا واسه ارمنی ها نیست! خنده


دوم- با بارشهای اولیه برف کلی خوشحال شدیم و یک فصل اسکی رویایی رو وعده دادیم به خودمون ولی ظاهرا زود قضاوت کردم. بعد از دو هفته اسکی در ریگزارهای دربندسر بالاخره شمشک با تاخیر زیاد باز شد این هفته و جاتون خالی کلی کله معلق زدیم. پیست جای جالبی هست. یکی از معدود جاهایی که یکی مثل بنده از اقشار فرودست و بی درد جامعه میتونم دزدکی خودم رو در کنار اقشار مرفه و دردمند جا بزنم و به نسبت مساوی لذت ببرم. حالا یکی با هامر و لندکروزر میاد من هم با خودروی قراضه ام میام. در عوض روی شیب با کشیدن زیر پاشون انتقام طبقاتی رو ازشون میگیرمعینک. راستش جمعه دوستی یه تور بسیار هیجان انگیز اسکی در ترکیه رو پیشنهاد داد که ظاهرش معرکه بود و خیلی دلم خواست. هم فال بود و هم تماشا. خلاصه موندم تو این وضع اقتصادی برم یا نرم.
سوم- آقا رسما وضعیت اقتصاد داره رو به اضمحلال میره! استرساون از وضع طلا و مهمتر از همه وضع دلار. با این حساب تا شب عید باید منتظر دلار دوهزارتومنی باشیم. حالا کی این وسط داره سودشو میبره هممون میدونیم. و کی متضرر میشه؟ مسافرا و مهاجرین بدبخت که باید پروسه غم انگیز تبدیل ریال به دلار رو طی کنن. حتی وضعیت جوری شده که به یه نفر آدم هم فشار اقتصادی میاد. خدا بداد متاهل ها برسه. تا امسال این فشار رو حس نکرده بودم ولی از اول امسال رسما دارم احساس میکنم که دارم فقیرتر میشم هرچند درآمدم بیشتر شده. تمام پس اندازتون رو باید بذارید روی پول پیش خونتون. خدا بداد همه برسه. البته یه دوراهی این وسط وجود داره. انتخاب بین زندگی به سبک خودم یا تغییر سبک زندگی یا همون life style. اگه بخوام از زندگیم لذت ببرم و فعالیتهایی رو انجام بدم که دوست دارم، باید شرایط موجود رو بپذیرم و و تسلیم بشم. اگه بخوام سروسامونی به وضعیت مالی بدم باید از خیر خیلی چیزها تو زندگی بگذرم و سیستم ریاضت اقتصادی رو در پیش بگیرم. می بینید ما چقدر حق انتخاب داریم حالا هی بگید اینجا آزادی نیست.

نظرات ()



بی مزگی های زندگی
نویسنده: جواد - پنجشنبه ۱۳٩٠/٩/۱٧

 

میدونید از چه جیز زندگی توی این جامعه، توی این آب و خاک خوشم نمی آد؟ میدونید چه چیزایی طعم و مزه زندگی رو بی رنگ میکنه؟ نه اشتباه نکنید. نمیخوام وارد بحث سیا.سی بشم. این مسئله کاملا شخصیه و شاید قابل تعمیم به بقیه افراد نباشه.
خلاصه از اینکه هیچ وقت چیزی بیشتر و فراتر از کار و پول نمی ره. هر روز آدمها صرف پیوند زدن اون روز به روز کاری بعد یا پول دراوردن، یا فکر پول درآوردن. روزهای تعطیل هم بیشتر شبیه یه فاجعه هستش اغلب و خیلی ها آرزو میکنن زودتر مثلا شنبه بشه تا برن سر کار چون هیچ ایده ای برای گذروندن یه  روز تعطیل وجود نداره. نمیگم که اینها لازم نیست و پول درآوردن خوب نیست. ولی هیچوقت نشنیدم کسی از روز خوبی که داشته با همکارش صحبت کنه. از اینکه دیروز توی استخر خیلی خوب شنا کرده. از اینکه یه دستور غذایی جدید رو می خواد امتحان کنه. اینکه دوست داره امسال حتما یه سفر دور بره. هیچکس از یه حراجی خوب کتاب که جایی دیده به کسی اطلاع نمیده. کسی ظهر قرار ناهار حتی با کسی دوستش داره نمیذاره. کسی آدرس یه کافی شاپ هیجان انگیز رو به همکارش نمیده بی اونکه جوری نگاش کنن که انگار یه گوریل 15متری جلوشون وایساده. از اینکه از احم.دی نژاد حرف میزنن ولی از رابرت دونیرو نه. ازاینکه میدونن این سری بفرمائید شام جالب نیست ولی نمیدونن مارلون براندو چه کرده در آخرین تانگو در پاریس. حامد کمیلی رو میشناسن ولی جری گلداسمیت رو نه. اینکه روزهای بارونی رو باید لعنت کنی. یا وسط یه روز آفتابی خیلی قشنگ هزارتا اتفاق احمقانه میوفته. آخرین باری که از دهن کسی شنیدین که امروز چه روز قشنگیه! کی بود؟ از اینکه زنها فکر میکنن اگه ابروشون رو از بیخ بتراشن و تتو کنن برا شوهرشون جذابتر میشن. از اینکه لباس قشنگ پوشیدن حتما دلیل خاصی می خواد.  به نظرتون همین ها بس نیست؟    

نظرات ()



دلتنگی های یک عصر پاییزی 2
نویسنده: جواد - یکشنبه ۱۳٩٠/۸/٢٢

 

پنجشنبه عصر بود. خیلی حوصله ام سر رفته بود. نه از بیکاری. اتفاقا کلی هم کار داشتم. نمیدونم از یه چیزی. دلم می خواست جای دیگه ای باشم. توی یه جمع دوستانه، یه فضای خانوادگی و گرم. یه فنجون چای یا قهوه ای، دودی چیزی و یکی دوساعت گپ و گفتگوی دوستانه. راستش من خیلی هم اهل جمعیت و شلوغی نیستم ولی خوب بعضی وقتها پیش میاد دیگه. آدم خیال میکنه یه جای دیگه عده ای هستن الان که خیلی حالشون از تو بهتره. یه جایی هست که آدما دور هم نشستن و خوشحالن و اصلا یادی از تو ندارن. یه جایی یه کسی که دوستش داری و نمی خواد حتی ریختتو ببینه نشسته و خیلی شاده و نمیدونه چقدر ممکنه دل یکی برا شنیدن صداش تنگ شده باشه. یه جایی یه کسی توی روشنایی نشسته و تو توی تاریکی. و ترس ات بیشتر میشه وقتی فکر میکنی شاید واقعا اونها هم الان در نقطه ای مثل تو ایستاده باشن.

نتیجه از قبل معلوم بود. عده ای راهشون دور بود. یکی کشیک بود. یکی مهمونی دعوت بود. البته هرکسی گرفتاری خودشو داره. ساکم رو برداشتم و راهی gym شدم تا با چیزای دیگه ای خودمو سرگرم کنم. برای شب به خودم وعده یه فیلم سینمایی دادم. کمی هم گاتا از دیروز مونده. عود هم روشن میکنم.

مرد فرانسوی سر کوچه ایستاده بود. یقه پالتوی کتانی و کوتاهش رو بالا زد تا سوزی که معلوم نیست این موقع سال از کجا پیداش شده توی گردنش نپیچه. شالش رو محکم میبنده. پیشانیش از سرما تیر میکشید. نگاهی بی حوصله به آسمون قرمز انداخت. بوی برف می اومد. دور چراغهای خیابون رو مه نسبتا غلیظی گرفته بود و چهره خیابون رو وهم انگیز و کمی روحانی می کرد. دل مرد فرانسوی یه لحظه برای کنج آشپزخونه کوچک و محقرش غنج می زنه. برای اون قهوه جوش خوب و وفادارش. برای اون مبل راحتی مندرس.

برف یه ریز میباره از سرشب. حالا چند دقیقه ای هست که مرد فرانسوی فنجان قهوه رو جلوی صورتش گرفته. با یه چشم به باریکه دودی که از میان منافذ پایه عود سوز که براش خیلی عزیزه خارج میشه نگاه میکنه. و با چشم دیگه نگاهی به عقربه های بی ریخت ساعت میندازه. چقدر ساعت دیر میگذره. حتی بچه همسایه که همیشه در حال ور زدن بود هم ساکته. انگار هیچ وقت قرار نیست صبح بشه. دایانا کرال با صدای آسمانیش داره میگه I’m crazy about you…….

پ ن1: برنامه های زندگی ام برای سی سال اول عمرم چند ساله تمام شده. هرچند برنامه ای که نبود. بیشتر جنگ بود. برای کسب حداقل ها. رسیدن از قعر به کف. حالا باید برای سی سال دوم زندگیم اگه عمری باقی باشه فکری بکنم. داشته هام برای این دهه های پیش رو کافی نیست. اگه قراره ادامه بدم باید کاری کنم.

پ ن2: دوستی نوشته بود که در حال زندگی میکند و بسیار خشنود. من اما نه در حال زندگی میکنم نه در گذشته. نه حال را میشناسم و نه در گذشته چیز دندان گیری مانده. من در زمان صفر زندگی میکنم.

پ ن3: اگه چیزی از زمان آدم و حوا تا حالا با انسان مونده باشه حتما اون سوء تفاهمه.

دلتنگیهای یک عصر پاییزی 1

نظرات ()



باز باران با ترانه
نویسنده: جواد - چهارشنبه ۱۳٩٠/۸/۱۱

باز باران با ترانه با گهرهای فراوان می خوردبر بام خانه
یادم آرد روز باران گردش یک روز دیرین خوب و شیرین توی جنگلهای گیلان........دور میگشتم زخانه...
هنوز هم این شعر رو بعد از بیست و چندسال تقریبا خوب بیاد دارم. و طعم شیرین و اندوهناکی که از یادآوری اون روزا میچشم رو سخت میتونم توصیف کنم. از معدود حس های شیرین و اصیلی که گذر زمان و تغییر شرایط هیچ از ارزشش کم نمیکنه. اون هم توی دورانی که همه چیز رنگ میبازه.
خاطرات دورانی که ذاتا شیرین بودن. هرچند خیلی روزگار شیرینی بر من نمیگذشت اون روزها و مشق و مدرسه آمیخته بود به سختی های اون دوره و بمباران و جنگ و هزار چیز بد و خوب دیگه. ولی شیرینی اون درس ها، اون شعرها و کتابها چیزی نیست که از یاد آدم بره و هروقت عکسی از اون کتابا یا اون دوره رو میبینم ناخودآگاه اشک تو چشام جمع میشه با یادآوری اونروزها و معصومیتی که در وجودمون بود.

پاییز بود و شوق رفتن به کلاس بالاتر. پاییز بود و بارون فراوان و پلیورها و ژاکتهای کاموایی دستباف که مادرهای مهربون و زحمتکش می بافتن. پاییز بود و صدای غارغار کلاغها و درختای لخت و خیس. و ما ها که با سرهای تراشیده و بینی قرمز با پاچه های خیس تو کوچه ها میدویدیم. در حالی که ناودان ها توی هرکوچه صدای خاص خودشون رو داشتن و من هنگام دویدن تو کوچه ها تلاش میکردم از بین اونها ویراژ بدم و نخورم بهشون. که البته همیشه هم موفقیت آمیز نبود. و سرتاپا خیس میشدم. ولی خستگی ناپذیر به دویدن ادامه میدادم به شوق رسیدن به خونه. خونه ای که گرماش تنها امیدم بود و مادری زحمتکش که همیشه مشغول بود.
البته در خلال این دویدن ها همیشه ایستگاه هایی بودن که باعث میشد چند دقیقه ای متوقف شد و سفر دیگه ای به دنیای دیگه داشت. از جمله مغازه لوازم التحریر فروشی که همیشه با اون پاکن های زیبا و تراشها و جامدادی های قشنگش آدمو مست میکرد. چیزای قشنگی که آدمو تشویق به درس خوندن میکرد. البته اون روزا جنگ بود و خیلی چیز زیادی نبود ولی همون ها هم یه دنیا بود برا خودش. یا مغازه خرازی که گاهی با نمایش یه جفت دستکش یا چتر زیبا دل آدم رو تا مدتها میبرد باخودش.
اون موقع ها بچه ها خیلی دوست داشتن کتابهای درسی رو با برچسبها و نقاشیهای خودشون مزین کنن. که برادرم مهدی هم همیشه از این کارها میکرد. وقتی با آب و تاب از درسهاشون که دوکلاس بالاتر از من بود تعریف میکرد بدجوری حسودیم میشد و حس میکردم اون چقدر بزرگه و من کوچولو. و این شعر باز باران که برادرم اونو میخوند همیشه منو به این فکر مینداخت که باید دوسال صبر کنم تا من هم به این درسها برسم. ای ی! روزگاری بود. از اول پاییز تا اول زمستون همیشه بارون میومد و امکان نداشت که شب عید برف کنار جوی آب نباشه. مهدی یادت میاد وقتی من میرفتم زیر بارون ولگردی و از مدرسه دیر میومدم نگرانم میشدی و دنبالم میومدی تو کوچه؟ البته چرخ روزگار چرخید و اومد روزایی که من نگران تو و زندگیت بودم.
بگذریم. این روزا هم انگار آسمون بیخیال نمیشه و یه جای به خصوصیش سوراخ شده و الان دو هفته اس داره همینطور میباره و حالا حالاها هم قرار نیست بند بیاد. فرصت خوبیه برای کسایی که می خوان زیر بارون خیس بشن. یا قدم بزنن. البته اگه خودروهای رهگذر مورد عنایت قرارشون ندن! انگار پاییز برا من تازه شروع شده. پاییز با خیابونای خیس، با صدای کلاغای خیابون ولیعصر، با نیمکتهایی که برگهای چنار روش چسبیده و خالی موندن. با نگرانی و اضطراب ناشناخته و عجیبی که همیشه موقع بارون تو دلم میوفته.
قصدم این بود که از وقایع اخیر بنویسم. از دزدها، فوتبالیستهای هنرمند، هنرمندنماهای بی شرم و حیا، از یه عده بی. شرف. ولی این شعر رو که اینجا دیدم یهو فیل ام یاد هندستون کرد. و فعلا بیخیال اونها شدم تا بعد.
پ ن1: به دوستان بلاگر گلم عرض کنم که یه تکونی به خودتون بدین بابا.
پ ن2: دیروز تو خونه جدید یه کیک شکلاتی پختم. جای همتون خالی خیلی خوشمزه شد. بوش خونه رو پرکرده بود.
پ ن3: گمونم از اواخر این ماه پیست باز بشه. و اگه خدا و این مینیسک زانو یاری کنه می خوام برم بترکونم.

نظرات ()



به آنها که رفتند
نویسنده: جواد - شنبه ۱۳٩٠/٧/۳٠

ساعت از نه گذشته، باید به بستر رفته باشی
راه شیری در جوی نقره روان است در طول شب
شتابیم نیست با رعد تلگراف
سببی نیست که بیدار یا دل نگرانت کنم
همانطور که آنان می گویند پرونده بسته شد
زورق عشق به ملال روزمره در هم شکست
اکنون من و تو خموشانیم،
دیگر غم سود و زیان و اندوه جراحت چرا
نگاه کن چه سکوتی برجهان فرونشیند
شب آسمان را فرو می پوشاند به پاس ستارگان
در ساعاتی این چنین، آدمی بر میخیزد تا خطاب کند
اعصار و تاریخ و تمامی خلقت را

                                                                          ولادیمیر مایاکوفسکی

 

ظاهرا این آخرین شعر مایاکوفسکی شاعر عصیانگر و عاشق ناکام روس بوده که گویا ساعاتی پیش از خودکشی از خود بجا گذاشته بود.

من نه نویسنده این وبلاگ گل شمعدونی رو میشناسم و نه قبلا خوانندش بودم. ولی ظاهرا با کمال تاسف نویسندش مهدیه چند روز پیش به دریا رفته و دیگه برنگشته. وقتی این مطلب رو فهمیدم و به بلاگش مراجعه کردم دلم رو اندوه فراوانی درهم گرفت. پیش خودم فکر کردم ما همیشه دیر میرسیم.

به تصویر پروفایلش نگاه کنید و یادداشت رو بخونید. خودش میگه نمیدونه چرا بی دلیل میخنده. به اون چهره معصوم دخترک خندان نگاه کنید. باورش سخته که شمع زندگی اش به این زودی خاموش شده باشه. دیدم توی پستهاش از مایاکوفسکی نوشته یاد این شعر افتادم. واقعا که چه دنیاییه. چقدر همه چیز شکننده و زودگذره. قدر همدیگرو بدونید. شاید ...

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »