کوچه ای بی انتها

وقایع اتفاقیه
نویسنده : جواد - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٦/٧/۳٠
 

سلام به همه دوستان و خوانندگان عزیز. مدت نسبتا طولانی نیومده بودم اینجا بویژه بعد از اینکه وبلاگم مجددا راه اندازی شد. در این دوره اتفاقات تلخ و شیرین فراوانی افتاد که برخلاف روال داستان نویسی پیشین مایلم باهاتون راجع بهش صحبت کنم. جونم براتون بگه در این دوره 3-4 ماه اخیر زندگی ام دستخوش تغییر و تحولات عمیقی شد بنحوی که خودمم ازش جا موندم.

اندکی درد دل

تا اونجایی گفته بودم که بعد از بیماری مادر و سفرم به ایران برگشتم مونترال و بعد از چند روز مجددا و خوشبختانه برگشتم سر کار قبلیم. اما امان از اون روزها و هفته های نخست. تمام ساعات تصویر مادرم مقابل چشمهام بود. شاید پیش خودتون بگید چه لوس! اما فقط خدا میدونه ( و همین هم کافیه) چه بر من گذشت و اگر نبود حضورش در لحظه های تنهایی و رنجم چیزی ازم باقی نمی موند. سفر ناگهانی به ایران هزینه های سنگینی بهم تحمیل کرد. کارم رو از دست دادم و بعد از چهل روز که برگشتم نه کار داشتم و نه پول چندانی در جیب. حدود دو ماه اجاره خانه به فیلیپ بدهکار بودم. بهش هم گفته بودم نمیدونم چجوری ممکنه باهات تصفیه کنم. دلم مثل کوه سنگین بود لحظات جدایی از مادرم و اشکی که در آغوش هم ریختیم روی دلم سنگینی میکرد. از نتیجه درمان راضی نبودم. برف سنگینی آمده بود و همه جا زیر برف مدفون شده بود. اولین اتفاق این بود که مجددا قبول کردند بعد از اینهمه وقت برگردم سر کارم و حتی برم روی ماشین CNC کار کنم که امنیت شغلی بیشتری داشت. روز اول رو یادمه داشتم از میان انبوه برفها میرفتم کله سحر اما روی پله های برقی مترو هردوپام سر خورد و با آرنج و پشت خوردم رو پله. درد شدیدی در دستم پیچید و نفسم بند اومد،ترسیدم نکنه استخوان ارنجم ترک خورده باشه اما برخواستم و با بغض به دستم گفتم خودت میدونی بهت احتیاج دارم لامصب! پس نه درد میکنی و نه میشکنی تا بتونم نون دربیارم باهات. اونهم گوش کرد و تا پایان روز فراموش کردم حتی. او هر روز صبح با حوصله کنار تختم مینشست و در حالیکه موهای سفید کنار پیشیانی ام رو نوازش میکرد از خواب بیدارم میکرد، قلب سنگین و تنهام رو نوازش میداد اونهم وقتی که هیچکس سراغی نمیگرفت، فلاسک قهوه ام رو به دستم میداد، کوله پشتی ام رو به دوشم میداد و راهیم میکرد در حالیکه آرام زیر گوشم زمزمه میکرد نترس پسر برو. یادت نیست تو خواب بهت چی رو یادآوری کردم؟ استقامت داشته باش. برو و زحمتت رو بکش، هرچقدر هم کم باشه من خودم بهش برکت میدم، سایر مسائل رو هم با هم درست میکنیم. ایمان داشته باش حتی اگه چیزی نمیبینی، تفاوت آدمها از همینجا شروع میشه. بعد رطوبت روی پلکم رو پاک میکرد و میگفت روز خوبی بساز.

کار

گفته بودم نمایشگاه کار رزومه داده بودم. بعد از یک هفته یک نفر زنگ زد و گفت فلانی هستم از شرکت K&N (عاشق فضای کاریش بودم) تماس میگیرم. حال داری بیا فلان کافه برا مصاحبه. من هم اونروز رفتم و با مدیر پروژه های شرق کاناداشون در یه کافی شاپ مصاحبه کردم. جالب بود چون از جزیره موریس بود اصالتا رضا خان رو میشناخت! اولین سوالش هم این بود: تو به مدیر من چی گفته بودی مگه؟ شیفته ات شده بود. بمن گفت با این پسره حرف بزن. گفتم هیچی تا دیدمش گفتم میدونستی شما کارفرمای آینده من هستی؟ اون طرف هم اول شوک شد بعد کلی کیف کرد. در این فاصله از مرسدس بنز هم در شهر دیگه ای مصاحبه داشتم. خلاصه اما منابع انسانی هردو جفتک انداختن و علیرغم تمایل مدیرانشون نشد که بشه. اما خوب ناامید نبودم. چون فکر میکردم حتما قراره بهتر بشه. چی؟ خودمم نمیدونستم. تا اینکه روزی ایمیلی دریافت کردم از کسی با نام غلط انداز که من روزمه شما رو دیدم و بیا مصاحبه برات کار دارم. اول باور نکردم. بعد که تکرار شد ایمیل تماس گرفتم و دیدم ظاهرا واقعیت داره. هرچند من تصور نمیکنم قبلا رزومه ای براشون فرستاده باشم. خلاصه طرف خودش خوشش اومد و گفت کار در شرکت BOMBARDIER است که از بزرگترین شرکتهای هواپیماسازی و معظم کاناداست. واقعیتش خیلی به نتیجه مصاحبه امیدوار نبودم. چون مصاحبه های سختی میگیرن. اما جالبه همه چیز خودش هماهنگ شد، روز مصاحبه سرپرست کار قبلیم که چون به حضورم پای دستگاه به شدت نیاز داشت و به هیچکس دیگه اونجا اعتماد نمیکرد و بهم اجازه مرخصی نمیداد غایب بود. جالبتر اینکه سوپروایزری هم که قرار بود مصاحبه باشه ماموریت بود. پس من موندم با مدیر. یکساعت مصاحبه داشتیم که شکر خدا خوب پیش رفت و از اواسطش متوجه شدم به دلش نشستم و باقی فرمالیته است. در راه برگشت به طرف ایمیل زدم که نتیجه رو اگه هفته اینده اعلام شد بمنم بگو که طرف گفت تبریک میگم بمحض خروجت از اتاق استخدام شدی. برو دنبال کارهای اداری. و بدین ترتیب بنده از اوایل جون وارد کار جدیدم شدم.

خودرو

بعلت بعد مسافت خانه تا محل کار جدیدم از اوایل اوکی شدن کار دنبال خرید خودرو بودم اما تردید داشتم. اما شاید باور نکنید همون روز که از مصاحبه جواز قبولی گرفتم و قرارداد رو امضا کردم سر راه پیچیدم در نمایندگی هیوندای و خیلی شیک و خونسرد یه هیوندای توسان 2017 خریدم و رفتم خونه. بهمین مسخرگی! پیش خودم فکر کردم تا سرشب نشده زن و بچه هم رو اوکی کنم 😊 خدایی آدم اینقدر خجسته دیده بودید؟ البته این رو هم بگم همون درآمد اندکم رو خدا چنان برکتی داد در اون مدت که هم اجاره های معوقه رو دادم و هم پول جمع کردم. چند روز بعد هم خودرو رو تحویل گرفتم. رنگ نقره ای مورد علاقه ام با سقف سان روف پانورامیک، روکش چرم و رینگ آلومینیومی و .... خلاصه عروس!

در مورد کار هم بگم تابستان بود و نیروهای قدیمی مرتب میرفتن تعطیلات و حجم کار زیاد میشد و چنان فشاری گاهی می آوردن که بزور حین کار مجبور بودم کار رو یاد بگیرم و فرصتی برای آموزش و اینها نبود. هر روز صبح 8:45 جلسه کوتاه هماهنگی داشتیم که هرکس میزان سطح استرس اون روز خودش رو بین 1-5 مشخص میکرد برای سوپروایزر. منتور من یه کبکی فسیل بود که در قسمت الکتریکی بود و من خبر نداشتم باید سه هفته که میره مرخصی جاش رو پر کنم. چند روز طول کشید فقط لهجه عجیب فرانسه اش رو متوجه بشم. اما بسیار مرد خوب و منظمی بود و تمام ریزه کاریها رو با جزئیات بهم یاد داد. من هم در اون مدت بدون بک آپ همه کارهاش رو بدون ایجاد وقفه انجام دادم.

این ماجرا ادامه داشت تا اینکه اطلاع دادن برای یک پروژه مهم که به گِل نشسته باید دو نفر از تیم ما که بنده و ریچارد بودیم جدا بشن و برن به یک ساختمون دیگه و تحت نظارت مدیریت دیگری در کنار پروژه باشن. یک پای پروژه هم آمریکایی بودند. و چند میلیون دلار در خطر بود.

آلونک نو

در راستای موج تغییرات. از اول همین ماه اکتبر هم یک آپارتمان یک خوابه بزرگ در منطقه ای که به محل کارم نزدیکتر باشه اجاره کرده و پس از حدود سه سال از محضر حضرت استاد فیلیپ مرخص شدم. روزهای تلخ و شیرین زیادی در اون اتاق محقر طبقه دوم داشتم. اونجا درس خوندم و فارغ التحصیل شدم و هرچه که بود در همون اتاق دفن کردم و دارایی های اندکم رو برداشتم و به خانه جدید نقل مکان کردم تا شاهد باشم که چه روزهای تلخ و شیرینی اگر زنده باشم بر من خواهد گذشت. و روزگار چه ها در استین داره. هرچند طبق معمول تنها مجبور به اثاث کشی بودم علیرغم درد سیاتیکی که این روزها گاهی سراغم میاد. خانه تقریبا تکمیل شده و فقط یکی دو قلم کمبود داره که ایشالا در هفته های آینده تهیه خواهم کرد.

توی که نمیشناختمت!

آقا درست در همین هفته های آخر قبل از اثاث کشی چیزی متوجه شدم که یا خیلی خنگ بودم نفهمیده بودم یا دقت نکرده بودم. جناب آقامون فیلیپ خان گِی تشریف داشتن! یعنی میتونید بفهمید چه خطری از بیخ گوشمون گذشت؟! 😊 البته همیشه تعجب میکردم که چرا این بابا هیچ زنی تو زندگیش نیست بدتر از من! نه زن نه بچه نه دوست دختر نه زن خیابانی هیچی! پارتنر مرد هم نداشت که متوجه بشم. هرچند منطقه ای که زندگی میکردم به محله گی ها نزدیک بود. تا اینکه این اواخر میدیدم سروکله یه سیاهپوست نره خر پیدا شده و گاهی میاد و شب هم میمونه! حتی یکبار هم مردک از شامپوی من استفاده کرده بود که نزدیک بود زن وشوهر! رو بگیرم جر بدم از وسط. اما باز هم از اونجا که آدم ساده ای هستم 😊 گفتم حالا چیزی نیست و حتما عهد اخوت دارن. تا اینکه روزهای آخر جمله ای گفت که تازه متوجه شدم. حالا وسط این هاگیر واگیر همسایه کناری مون روبرتو هم ظاهرا تمایلات همجنس گراییش عود کرده بود هروقت با زیرپوش رکابی در بالکن منو میدید هی گیر میداد وای چقدر تو پشمالویی و ... منم چپ چپ نگاش کردم و گفتم برو دنبال کارت خسته ام حال ندارم. یکبار هم که یه خانمی از دوستان آمده بود سری بزنه. مثل فضولها بعدش هی میپرسیدن این خانمه کی بود؟ چیکارت بود؟ اسمش چیه؟ خلاصه از دیوونه خونه فرار کردم.

و اما از هرچه بگذریم سخن دوست خوشتر است.

جای باحالش رو گذاشتم آخر بگم. البته شاید بعضی هاتون خیلی خوشتون نیاد. اما بنده به تاریخ وفادارم 😊. راستش این ساختمان قبلی که در محل کار بودم قبل از جابجا شدن بعلت پروژه جدید، خوب تعدادی خانم هم شاغل بودند که در سالن بزرگی که بود پراکنده بودند. میز کنارم خانمی مسئول پروژه بود و مدام با تلفن فک میزد. یه دختر خانم جوانی انتهای سالن بود ( البته بنده اسم اون منطقه رو گذاشته بودم بهشت! 😊 دلیلش رو نپرسید) که مدام می آمد به این خانم آموزش خاصی میداد. ابتدا توجهی بهش نداشتم و سرم به کارم بود اما بتدریج که اغلب گاهی یکی دوساعت صداش کنارم می اومد که با اون لحن خاص کودکانه فرانسه و انگلیسی بلغور میکنه توجهم بهش جلب شد. و بتدریج متوجه محاسن عدیده این بزرگوار شدم. و دزدکی گاهی دیدش میزدم. اونهم که بعداز مدتی متوجه شده بود گاهی اذیت و ازاری مختصر میکرد (مگه مرض دارید جوون مردم رو آزار میدید؟ 😊 ) از اینهایی که چیزی درون نگاهشون هست که نفوذ میکنه تو چشم آدم وقتی براق میشن بهت.انگار دنیا تو نگاهشون داره بهت میخنده. موقع خندیدن چشمهاش ناپدید میشه و دندونهای سفید و مرتبش رو نمایش میداد. پوست شیری رنگ صافی داشت که با موهای بلوطی پرپشت و انبوهش تقارن دلپذیری داشت، گیسوان انبوهش رو گاهی میبست گاهی پریشان میکرد گاهی به یکطرف روی یک شانه جمع میکرد و میریخت. خلاصه هرچه که یک نفر میتونه فتنه کنه. از همه جالبتر حالت کودکانه اش بود. درست مثل یه دختربچه هشت ساله بود که فقط رشد فیزیکی کرده اما هنوز دختر بچه است. اون خانم وراج کنار دستی ام برام تبدیل به نعمتی خداداد شده بود چون به بهانه ایشون کریستینا می اومد و حضورش رو لمس میکردم. بله اسمش همین بود و اصالتا ایتالیایی. بحث جابجایی که مطرح شد ناچار بودم فرصتی فراهم کنم تا باهاش حرف بزنم هرچند واهمه داشتم. تا اینکه یکروز مدیر گفت فردا آخرین روز شماست و از هفته دیگه میری ساختمان پروژه. چاره ای نبود. دل رو زدم به دریا و رفتم سر میزش. همکارش که یه آقای عرب بود مثل فضولها نگاه میکرد. به بهانه ایراد نرم افزاری کشیدمش سر میزم. و بعد بهش گفتم من باید بیرون از اینجا ببینمت. اول متوجه نشد. بیشتر توضیح دادم که رسما دعوت دارید بیرون سرکار علیه! ناگهان شرمسار گفت من دوست پسر دارم بخدا! گفتم نه! گفت باور کن برو فیس بوکم ببین راست میگم بخدا. گفتم چه مرد خوشبختی باید باشه ایشون. تمام صورتش مثل لبو سرخ شد. واقعا این خصلت اغلب دخترهای اینجا رو دوست دارم که هنوز هم در مقابل تمجید سرخ میشن از خجالت و بجای تیکه انداختن تشکر میکنن که اون فرد رو انتخاب کرده بودی. هرچی جمله فریبنده از فیلمها بلد بودم گفتم. میخ آخر رو زدم و گفتم i couldn’t resist to your charm و دیگه داشت گمونم ضعف میکرد چون تته پته میکرد. فردا برای خداحافظی رفتم پیشش و گفتم امروز روز آخرمه اینجا و دیگه شاید نبینمت کریس. خیلی ناراحت شد و گفت بذار بیام بریم پایین یه قهوه بزنیم با هم. واقعا دمش گرم. توقعی نداشتم. اما کارش رو رها کرد اومد و بیست دقیقه ای در محوطه بقول معروف از دلم دراورد. و من هم رفتم به دفتر جدیدم تا با چالشهای سنگین پروژه جدید درگیر بشم در حالیکه دلم سنگینتر از قبل بود. و اینچنین بود که زندگی من مثل گل کلم درهم پیچید اونهم در عرض چند ماه.

باز هم میام و براتون مینویسم ایشالا اگه عمری بود. تا بعد. 


 
 
در امتداد شب
نویسنده : جواد - ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٦/٥/٩
 

در آغوش هم بودند، در همان رختخواب تنگ و باریک. شب از نیمه گذشته بود و آنها در حال نجوا در گوش هم. شب در آرامش تابستانی خود سخاوتمندانه بوی چمن تازه را از درز پنجره به درون ارمغان میکرد.

زن:    داری به چی فکر میکنی؟ کجاهایی؟

مرد:   همین جام چسبیده به تو.

زن:  نه! نیستی. هروقت روی بازوم با انگشتات اینجوری خط خطی نوازش میکنی میفهمم جای دیگه ای هستی.

مرد:   اوهوم!

مرد در حالیکه به سقف زل زده بود ادامه داد: میگم...... راستی چقدر خوبه میتونیم اینطور بهم عشق ورزی کنیم. این خیلی خوبه.

دخترک سرش را اندکی سمت او گرداند و با لحنی که گویی جمله او را اصلاح میکرد گفت:

-          این خوبه که همدیگر رو داریم. این مهمتره برام.

-          اوهوم.

-          راستی مرسی ازت.

-          بابت؟

-          بابت اینکه هستی. همین که هستی. همین الان. همین مرد گندِ دماغ مزخرف قابل اعتماد من هستی.

-          هستم؟

-          فعلا که هستی. اما .... اما گاهی خیلی میترسم. مخصوصا وقتی در سکوت هم غرق میشیم.

دخترک اندکی نیم خیز شد و سرش را روی سینه مرد گذاشت. مرد به زحمت و با یک دست سیگاری بیرون کشید و گیراند. پکی زد و دود را به سقف فرستاد. در تاریک روشن اتاق دود همچون شبحی ناخوانده می نمود. دخترک دست دراز کرد و سیگار را از میان انگشتان مرد گرفت و پکی عمیق زد. گویی چیزی به خاطرش آمده باشد روی آرنجش به گوشه ای تکیه داد و گفت:

-          گاهی خیلی میترسم. میدونی.

-          از چی؟

-          میترسم همه چی تموم بشه. از تموم شدن می ترسم. بهم نخند لطفا. می ترسم همه چیز بینمون تموم بشه. من، تو!

و با گفتن این جمله سیگار نیم سوخته را به مرد برگرداند و ادامه داد:

-          می ترسم یه روز بیاد دیگه دوستت نداشته باشم. البته تو همین حالاش هم مسئله ای نداری چندان، هیچوقت عشق برات خیلی حیاتی نبوده.

مرد زیر لب غرید: دیوونه! و زن ادامه داد:

-          ببین ما قبلا در این نقطه ای که حالا هستیم نبودیم. پس اعتباری نیست که در این نقطه بمونیم.

-          نه! اعتباری نیست. مگه اینکه هر دو همینجا خودمون و زمان رو منجمد کنیم.

-          همه چیزای قشنگ خاطره میشن و میرن به پستوها. هیچی مثل قبل ها خوب نمی مونه.

-          مگه کسی میتونه گذشته رو ازمون بگیره؟ شاید آینده رو بشه گند زد بهش اما گذشته همیشه همینطور که بوده میمونه. همه خوبیش هم همینه. 

-          اما باز چیزی از ترس من کم نمیکنه. میترسم تموم بشی، یا من. بیشتر از تموم شدن تو میترسم. چون اونوقت مجبورم همه چیز رو تنهایی شاهد باشم. تنهایی ادامه بدم. میفهمی؟

-          اره. گمونم میفهمم. یعنی تو فکر میکنی من بدون تو میتونم کنار بیام با خودم؟ و زندگی؟

-          آره. تو میتونی. همیشه تونستی. بهت حسودی ام میشه.

-          نگران نباش. هممون می ریم. می ریم یه جای دیگه. امیدوارم حداقل اونجا ادامه داشته باشیم. این زندگی که به طرز بیرحمانه ای کوتاه و پراشتباه بود.

-          میدونی، آدم وقتی وابسته میشه در مقابل مرگ آسیب پذیر میشه. حس میکنه چیزی برای باختن داره.

-          آره. آدمهایی که چیزی برای باختن ندارن خیلی خطرناک باید باشن. اما ناچاری باهاش کنار بیایی، وابستگی اجازه نمیگیره. 

سکوت نسبتا طولانی به طرزی معنی دار بینشان حاکم شد. دخترک چند دقیقه بعد سکوت را شکست:

-          تو داری از اینجا میری درسته؟

مرد درحالیکه به سقف زل زده بود بدون پاسخ ماند.

-          فکر میکنی جایی که میری جلوی تموم شدن خودت رو میتونی بگیری؟

-          نمیدونم. نمی دونم. شاید. بهش فکر نخواهم کرد.

-          میدونم نمیخوایی اونجا باهات باشم. اما قول بده بهم مراقب خودت باشی همیشه. بهم قول بده. شاد بودن شاید حق ما بود. من نتونستم حقم رو بگیرم. حقم داره میره. اما تو نذار. سعی کن اگر هم نمیتونی شاد زندگی کنی اداش رو دربیاری. بعد از مدتی خودت هم نمیتونی تفاوتش رو متوجه بشی.

در ضمن این ته ریش مسخره ات رو هم اصلاح کن.

-          فکر کردم ته ریش دوست داری!

-          اگه اصلاح نکنی منم دیگه اصلاح نمیکنم ها! بدبخت میشی.

-          تو که ریش نداری!

-          آخ که چقدر تو هنوز خری! و ضربه ای به سر مرد زد.

-          آها! فهمیدم.

و هردو در حالیکه طاق باز دراز کشیده بودند خنده را سر دادند.

 


 
 
رویاهای بیداری 2
نویسنده : جواد - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٦/٥/۸
 

خرداد ماه 1396

مرد بی صدا روی مبل دسته دار نشسته بود و در حالیکه دکتر در حال مرتب کردن یادداشت هایش بود به جای تابلو "ناهار قایقرانان" که حالا با تابلو جدیدی پر شده بود خیره بود. نسخه کپی شده نه چندان مرغوبی بود از "اتاق خواب" ونگوگ. گوشه قاب کج بود و مرد به صرافت این افتاده بود تا قاب را میزان کند.

-          میبینم که به ونگوگ علاقمند شدید. میدونی دکتر عده ای اون رو امپرسیونیست و عده ای اکسپرسیونیست معرفی میکنن در حالیکه بنظر من این دسته بندی ها مسخره است.

-          این یکی رو دیگه میشناسم برخلاف قبلی، ونگوگ رو میگم. البته شنیدم ماجرای بریدن گوش خودش چرند بوده.میگن گوشش رو بریده هدیه داده به یه دختری. حتما هم دختره از ترس فرار کرده. 

دکتر در حال اشاره به تابلو:

-          ولش کن، از اول هم کج بود و راست نشد.

-          نمیتونم چیز نامرتب و کج و کوله رو تحمل کنم. انسجام فکرم رو بهم میزنه.

-          خوب پس گفتی ادامه داشت ماجرا!

-          ادامه شاید لفظ درستی نباشه اما جایی به پایان رسید.

-          چطور جایی بود؟

-          هوا کماکان ابری و سربی بود. بارون ریز و سبکی میزد. میخوای براتون توصیف کنم؟

-          بله حتما.

مرد در حالیکه سرتا پا زخمی و خون آلود بود در محاصره دو جنگجوی قوی هیکل بود. دستهایش را از پشت بسته بودند. در اطراف عده زیادی از سربازان همچنان غرق در پولاد دایره وار حلقه زده بودند اما صدایی از احدی برنمیخواست. فرمانده گروه در حالیکه به شمشیر خود تکیه زده بود به مرد خیره بود. سرانجام برخواست و با صدای خشن و زمختی که بیشتر به خرناس شباهت داشت غرید که:

-          ابله نادان واقعا فکر کردی میتونی مقاومت کنی؟! مگه بهت نگفتم تسلیم شو. حتما باید فریب میخوردی تا تسلیم بشی؟

-          همه یه روزی دیر یا زود میوفتن. امروز روز من بود. هر انسان آزادی راه خودش رو انتخاب میکنه. نتیجه اش با ما نیست. 

فرمانده با اشاره به فردی گفت:

-          بیاریدش!

کسی دست دحترکی باریک را گرفته بود و به میان این معرکه کشاند. دخترک گریه میکرد و میلرزید. با دیدن مرد میخواست به سمتش برود که دو نفر دستانش را گرفتند و ممانعت کردند.

-          اینهم مبارز تو! میبینی مثل موش اب کشیده گیر افتاده! اما قرار نبود اینهمه مقاومت کنی. خیلی از افراد من رو از بین بردی و این نمیتونه بدون مجازات بمونه.

با شنیدن این حرف دخترک جیغی زد و در حالیکه گریه میکرد به لابه گفت:

-          اما شما به من قول دادید! قول دادید اگه تسلیم بشه کاریش نخواهید داشت. قول دادید!

-          اون مال وقتی بود که مقاومت نکرده بود. و با اشاره سر به افرادش دستوری ضمنی داد.

مرد تازه متوجه کنده درخت بزرگی شد که کمی نزدیک بین آنها قرار داشت. و از گوشه آن خونابه روان بود. دو نفر مرد را کشان کشان بسمت کنده بردند و با لگدی او را روی زانو نشاندند.

مرد با اشاره به دخترک فریاد زد چشماتو ببند. همهمه ای در جمع افتاده بود. دخترک که تازه متوجه آنچه در حال رخ دادن بود شده بود جیغی بلند کشید و خود را بسمت مرد پرتاب کرد اما کسی او را از کمر گرفته و میکشید. دخترک از کمر دوتا شده بود و مدام فریاد میزد :

-          تو رو خدا! شما رو به خدا! نه! این کار رو نکنید! تقصیر من بود.

-          چشمات رو ببند. نمیخوام این صحنه رو ببینی. روتو برگردون.

دکتر: این دختره کی بود؟ میشناختیش؟

مرد: نمیدونم. نه. اما چهره اش برام اشنا بود. اصلا متوجه نبودم اینهمه زاری اش برای چی بود. گمونم احساس گناه میکرد.

دکتر: خوب داشت برای از دست دادن تو اینهمه ضجه میزد لابد.

مرد: نه. حس میکردم بیشتر بخاطر خودش ضجه میزد.

خوب ادامه بده.

فرمانده خطاب به دخترک گفت: توصیه میکنم حرفش رو گوش کن.

مرد در مقابل کنده زانو زده بود. تیغه شمشیر سنگینی روی گردنش نهاده شد. سردی فولاد تمام تنش را به رعشه انداخت. مرد شروع به خواندن این شعر کرد:

Once more into the fray

Into the last good fight I’ll ever know

Live and die on this day

Live and die on this day

صدای دخترک بتدریج گنگ و کمرنگ میشد تا اینکه در تاریکی فرو رفت.

-          بعد چی شد؟ از خواب پریدی؟

-          نه. همچنان تاریکی وجودم رو گرفته بود و سکون محض بود. مدتها طول کشید تا از خواب بیدار شدم.

برای امروز کافیه. داروهایی که بهت داده بودم دفعه قبل رو دیگه ادامه نده.

گمونم بزودی باز ببینمت. 


 
 
رویاهای بیداری
نویسنده : جواد - ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٦/٥/۸
 

فروردین ماه 1396

مرد غرق در تماشای تابلوی نقاشی امپرسیونیستی بود که بر دیوار اتاق آویخته بود. در عوالم درون تصویر فرو رفته بود. دو مرد و یک زن در پیش زمینه بودند مشغول نوشیدن و سرخوش، گویا برفراز رودی آرام و قایقرانی در پشت مشاهده میشد. ظاهر یکسانی نداشتند اما تو گویی هر سه بر سر آن عصر دلنشین توافق کرده بودند. فکر میکرد شاید آن مرد سیگار به دست اصلا به تنهایی مشغول خوردن و نوشیدن بوده تا آنکه آن زن و مرد را دیده و آنها را هم دعوت کرده تا به او ملحق شوند و هر سه بی تکلف بنوشند و تلالو آفتاب را بر سطح رودخانه تماشا کنند و آواز قایقرانان را گوش فرا دهند. صدای دکتر او را از عالم خیالات بیرون کشید و درست به میانه مطب ارام و دنج دکتر پرتاب کرد.

مرد- کار آگوست رنوار باید باشه نه؟

دکتر- نمیدونم. شاید. کی هست این رنوار؟

-          بابای ژان رنوار، مهم نیست. اسم تابلو قایقرانان هستش گمونم.

-          نقاشی دوست داری؟

-          تماشا کردنش رو آره. اما استعدادی ندارم در کشیدن.

-          چیش برات جذابه؟

-          دنیای درونش. میدونی دکتر. لحظه ای از زندگی در اون قاب منجمد شده. دوست دارم بدونم اون آدمها الان کجا هستن. اون موقع به چی فکر میکردن. دوست دارم وارد اون تصویر بشم و ببینم در پس همه اون کوچه ها چه خبره. متوجه هستی که.

-          اوهوم.

دکتر در حالی دفترچه یادداشتش را باز میکرد و مرد را ترغیب به دراز کشیدن روی مبل میکرد ادامه داد.

-          خوب برگردیم سر روال کار خودمون. قرار شد از خوابی که میگفتی گاهی میبینی تعریف کنی. خوابی که میبینی کجاست؟

-          نمیدونم. یه جایی وسط یه دشت وسیع. آسمون ابریه گمونم و سربی رنگ. میدونی دکتر از هوای ابری بدم میاد. من عاشق آفتابم. بهمین خاطر کارهای ونگوگ و گوگن رو دوست دارم. پر از آفتاب هستن.

-          ادامه بده. در اون دشت تنها هستی؟

-          گمونم. بتدریج همه تصاویر کامل شد بعد از چند شب. میتونم یه سیگار روشن کنم.

مرد بدون آنکه منتظر اجازه دکتر بماند جستی سیگاری گیراند و در حالیکه حرکت دود را به سمت سقف تعقیب میکرد ادامه داد.

-          بر فراز تپه ای ایستادم در همون هوا. شمشیر بزرگی در دستم هست. سرتاپا غرق خون هستم. اما گمونم خون خودم نیست چون احساس درد چندانی نمیکنم. فقط گلوم از تشنگی خشک شده و میسوزه.صدام به سختی درمیاد و گلوم از خشکی خس خس میکنه.

-          اطرافت چی میبینی؟

-          ظاهرا دوستان و همرزمانم همه غرق در خون بر زمین افتادن. فقط من سرپا وایسادم. نیمه برهنه هم هستم. به شمشیرم مثل عصا تکیه دادم و دارم از حال میرم. در پایین دست تپه لشگر بزرگی غرق در فولاد صف کشیدن. صفوفشون نامرتبه و مشخصه بعد از نبرد بزرگی جمع شدن. نفرت توی نگاهشون موج میزنه. همون نفرتی که اغلب درون خودم هم میجوشه.

-          بعد چه اتفاقی میوفته؟

-          کسی از میون اون جمعیت فریاد میزنه و صدام میکنه. خودش رو نمیبینم اما صداش رو بوضوح میشنوم. باد در دشت زوزه میکشه و صدای مرد خوفناک میشه. مرد فریاد میزنه شمشیرت رو بنداز و بیا پایین. تسلیم شو. میشنوی! راهی نداری! نگاهی به اطراف انداختم. فریاد زدم: برای گرفتن شمشیرم باید خودت بیایی بالا و براش بجنگی. با گفتن این حرف دودستی قبضه شمشیرم رو گرفتم و روی دوشم گذاشتم و فریاد زدم و زدم به قلب دشمن. در این لحظه از خواب بیدار میشم.

-      گمونم لئونیداس هم به خشایار چیزی قریب به همین مضمون گفته بود. جالب بود. زندگی عاطفیت چطوره. منظورم social life هست بیشتر. یا هرچی خودت صداش میزنی.

-          پووووف!

-          قلبت شکسته؟ کسی قلبت رو شکسته؟

-         نمیدونم. نه. فکر نمیکنم. قلبم اونقدرها هم فکر نمیکنم در دسترس باشه که بشه شکستش.

-          رابطه ات با زنها چطوره؟

-          Women are distraction

-          واقعا؟ حواست رو از چی پرت میکنن؟  

-          نمیدونم. از مسائل مهم. کلا. بیخیال.

-          دکتر کمی به جلو خم شد و به آرامی پرسید، یه چیزی رو بهم بگو. فکر میکنی میخوای برای همیشه بری. منظورم از این دنیاست؟

-          اوهوم. فکر میکنم آماده ام.

-          چرا اینقدر عجله داری؟

-          I’ve seen enough. I’m ready to see what is next

-          اما از چیزی میترسی نه؟

مرد چند لحظه ای بی حرکت ماند. و بعد در حالیکه ته سیگار را له و خاموش میکرد با آه کوتاهی ادامه داد:

-         میترسم تموم بشم. از تموم شدن میترسم. درست مثل این سیگار تموم بشم و دود بشم. میدونی دکتر. همین حالا هم فراموش شدم. درست مثل یه کتاب کهنه تاریخی که خاک گرفته. دارم فراموش میشم. هیچکس دیگه منو بیاد نداره. هیچ جا اثری ازم نیست و نمونده. دارم بتدریج از ذهنها محو میشم. فکر میکنم اینها همش علامته درسته؟

-          علامت چی؟

-          علامت اینکه وقت رفتنه. در دنیای ذهن همه مدتهاست عبور کردم و به پایان رسیدم. اما دوست ندارم اینطوری فراموش بشم. این انصاف نیست دکتر. اصلا انصاف نیست. من زمانی آدم محبوب و دوست داشتنی بودم، حداقل اینطوری فکر میکردم.یا نمیدونم ..... نمیدونم شاید شاید باید مینداختمش زمین. شمشیر رو میگم! شما چی فکر میکنید؟

-          رابطه ات با خدا یا معنویات چطوره؟ آدم معتقدی هستی؟

-          بودم. یا حداقل اینطور فکر میکردم. برای خودم بین خودم و اون یه رابطه ساخته بودم. همیشه تصور میکردم خدا برام برنامه ای تدارک دیده. یا حداقل اینطور انتخاب کرده بودم.

-          خوب؟ سر برنامه ها چه بلایی اومد؟

-          حالا فکر میکنم دستم انداخته. اونهم بوسیله خودم. هیچ برنامه ای ظاهرا نداشته. و من رو داره مثل یه موجود متوهم تماشا میکنه که ببینه دیگه چه کار عحیب غریبی میکنم. تقصیری نداره! خدا هیچوقت چنین قولی بهم نداده بود. من چنین انتخابی کرده بودم. از این بابت بهش اعتراضی ندارم.

-          باید دید خودت به چی میرسی. عجالتا کارمون امروز تموم شد. این دارویی که برات مینویسم رو شبها قبل از خواب یکی بخور راحتتر بخوابی. دوست داشتی باز هم وقت بگیر باهم صحبت کنیم.

مرد قبل از خروج از مطب. گویا چیزی یادش افتاده باشد رو به دکتر چرخید و گفت: "ناهار قایقرانان"!

-          بله؟

-          اسم صحیح اون تابلو ناهار قایقرانان بود. حالا یادم افتاد.

-          آها. مرسی. تا بعد.

مرد در حال عبور از راهرو نگاهی به نسخه ای که دکتر نوشته بود انداخت، آن را در مشتش به آرامی مچاله کرد و حین خروج در سطل زباله انداخت و رو به راهروی خروجی رفت.

چراغهای راهرو گویا هوشمند بودند و تک به تک پشت سرش خاموش میشدند. راهرو پشت سر مرد مثل کوچه ای بن بست تاریک شد. 


 
 
نوروز
نویسنده : جواد - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٦/٥/۸
 

فروردین 1396

با سلام خدمت همه دوستان و خوانندگان عزیزم نوروز رو به همتون تبریک میگم و امیدوارم این عید بزرگ تصوف و حیات دوباره،رستاخیز استعدادهای نهفته در وجود تک تک تون باشه. بیش از همه برای همتون آرزوی سلامتی دارم که لازمه هرچیزی همینه.

مدتها نبودم و دلم براتون تنگ شد حتی برای خاموشها. شما هم رها کنید این سایتهای اجتماعی و اپلیکیشنها رو بیایید همین بلاگ بهتره 😊 . گفتنی کم نیست و نوشته های پیشین هم زیاده براتون منتشر کنم. حتی داستانها و ماجراهای جذاب هم هست. اما گفتم بذار اول یه احوالپرسی و تجدید عهدی بکنیم تا بعد.

اگر از احوالات ما خواستار باشید هنوز در محل قبلی مشغول بکار هستم عجالتا تا پیدا شدن کار بهتر. چند جای خیلی معتبر هم کار به مصاحبه و این چیزها هم رسید اما خوب سرانجامی نداشت که هرکدوم قصه ای برای خودش. البته این هفته منتظر یه خبر هستم که اگه خدا بخواد و مثبت باشه شاید به مصاحبه دعوت بشم که جای خیلی خوبیه و خیلی خودم دوست داشتم اونجا کار کنم. این زمستون هم حسابی توفان و کولاک اومد. نمونه اخیرش همین هفته قبل بود که سهمگین ترین برف سال بود و در عرض یک شب نیم متر برف اومد. کلا خیابون از پیاده رو قابل تشخیص نبود. اما خوشبختانه الان بهتر شده و کمی بهاری شده.

ماه قبل مادر مجبور شد بخاطر مشکل جانبی دیگه ای یه عمل جراحی داشته باشه که خوشبختانه خوب بود و الان دوباره خونه است. یه کاردرمانگر خوب و قوی هم گرفتن که مرتب میاد و مادر رو تمرین میده. بیچاره وقتی دیدمش دلم کباب شد تمام دست و پاش از ضربات و فشار تمرین کبود بود ☹ و تنها کاری که از دستم برمیومد این بود که قربون صدقه اش برم.

چن هفته پیش یه نمایشگاه کار در دانشگاه برگزار شد که منم جزء نیروهای داوطلب بودم در برگزاری مراسم و پذیرایی از میهمانان و صاحبان مشاغل. اتفاق خوبی بود و تونستم با یکی دوتاشون حسابی جوش بخورم و این پیشنهادی هم که راجع بهش بالا نوشتم همونجا تور کردم. حسابی خودمو توی دل طرف جا کردم 😊. از صبح تا عصر دیگه اونقدر حرف زدم و سربه سر این بچه ها گذاشتم فک ام دچار اسپاسم شده بود 😊 کلی هم به بچه های ایرانی روحیه میدادم چون واقعا حس میکردم چند سال پیش خودم هستن و نیاز دارن روشن بشن هرچند من خودم واقعا راهنما نداشتم. برای بقیه بچه ها هم سخنرانی میکردم. بامزه اینجا بود یه دختره چینی شدیدا تحت تاثیر جفنگیات بنده قرار گرفته بود 😊 نظرتون چیه عروس چینی بیاریم تو کوچه بی انتها 😊 خودش موبایلش رو داده میگه شمارت رو بزن برام! بعدم مسج زده منتظر سخنرانیهای انقلابی و درسهای زندگی تون هستم! Life lesson! دیگه خودتون میدونید. میگفت شما ایرانیها تقریبا همه چیز رو اختراع کردید! گفتم آره شما هم یک نسخه کپی از روش ساختید 😊)))) یه دختر باحال سوری هم بود میگفت جواد با این وضع خاورمیانه ما الان دیگه با هم همسایه هستیم ها جالب نیست بنظرت!؟

این مدت اخیر خیلی دلم برای حال و هوای دم عید ایران تنگ میشد. گاهی که تصاویر دوستان رو از جاهای مختلف میدیدم دلم میرفت به همه اونجاها. دلم پرمیکشید برای شمشک و حال و هوای پیست اسکی (متاسفانه امسال اصلا سعادت اسکی نصیبم نشد). میرفتم تو فضای بازار تجریش و شلوغی و شور و ازدحام خریدهای شب عید. هفت سین، سمنو، سبزه و ماهی قرمز، سنبل.... و بحال شماها غبطه میخوردم. بوی عود در مشامم میپیچید و یادم می افتاد که پدر عود میسوزوند شب عید. چهارشنبه سوری با همه سروصدا و دیوونه بازیهاش. خلاصه امیدوارم این تعطیلات نوروز به همتون در کنار عزیزانتون خوش بگذره و جای ما رو هم خالی کنید. سال 95 واقعا سال عجیبی بود و هنرمندان بسیاری ناباورانه از بینمون رفتن، روح همشون شاد.

گمونم تا همینجا فعلا کافیه تا بعدا باز اگه عمری بود برگردم و براتون بنویسم. 


 
 
کتاب زمستانی
نویسنده : جواد - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٦/٥/۸
 

دی ماه 1395

چند هفته ای میشد که رفته بود، برای همیشه. جای خالی اش روی مبل راحتی تراس و رو به باغچه ها و درختان به چشم می آمد. پاییز کوتاه جای خود را کم کم به زمستان میداد. درختان همان معدود برگهای زرد و قرمز را هم از دست داده و برهنه و عریان در باد زمستانی میلرزیدند. اثری از جنب و جوش سنجابهای قهوه ای نبود. در لانه های خود پناه گرفته و احیانا سرگرم آذوقه اندوخته شان بودند. اتاق شماره 132 چند هفته بعد از رفتن او توسط پیرزنی غرغرو اشغال شده بود، که کمتر تمایلی داشت بر تراس خودنمایی کند. مبل راحتی او، همانجایی که همیشه از روی آن برای لوسی دست تکان میداد و مشغول مطالعه میشد زیر لایه ای از برف فرو رفته بود. از آنجایی که کسی بعد از مرگش سراغش را نگرفته بود همان اندک وسایل شخصی اش را به انبار منتقل کرده بودند تا پس از طی تشریفات معدوم کنند. اما از این میان لوسی چیزی را برای خود نگه داشته بود. چیزی را چون گنجینه ای پنهانی برداشته بود و گاهی به میانه اش سرک میکشید. کتابچه ای کوچک پر از دست نوشته های مرد با تاریخهای ضدونقیض و نامرتب و گاه رمز آلود. اولین بار آنرا وقتی یکبار از میان روزنامه اش به زمین افتاده بود دیده بود و جلد قهوه ای رنگش را به خاطر داشت. در فرصتهای استراحتی که داشت در لیوان سفالی اش آمریکانوی غلیظی میریخت و مشغول ورق زدن و خواندن خاطرات استاد میشد. هرچند اینکار خلاف مقررات بود اما او اینکار را اخلاقی میدانست و کنجکاوی اش هرگونه توجیهی را میسر میکرد.

تمام نوشته های پراکنده به دستخط استاد بود بجز شعری که از بانویی ناشناس جایی به دستخط احتمالی خودش نوشته شده بود. پر بود از جملات عاشقانه و داغ که سروده خود آن زن بوده و در انتها با حروف د.د امضا شده بود بساعت 21:35 دقیقه شب ماه فوریه.

.....تن من دشت تمنا

            تن تو ریشه درختان رها در باد.....

لوسی تک تک کلمات شعر را با ولع میخواند و با خود می اندیشید در آن شب سرد فوریه این زن که بوده که اینقدر سرشار از تمنا و پیوستگی بوده! پس چرا دیگر هیچ جای کتاب اثری از او نیست.

ورق زد و باز ورق زد. تا به اینجا رسید.

-       .... نذار برم لعنتی! ... میدونی اگه برم دیگه برنمیگردم!

مرد بی اینکه پاسخی بدهد دستهای ظریف و سفید دخترک را از یقه اش به ارامی جدا کرد.

-          اگه برم ممکنه تا آخر عمرت افسوس بخوری.

مرد: آره. گمونم همینطور باشه.

-          فایده ای هم نخواهد داشت چون من اون موقع یه جای دیگه این دنیای بی سروته هستم و حتی بهت فکر هم نخواهم کرد. مطمئن باش.

مرد: همینطوره.

دخترک در حالیکه قطرات درشت اشک روی پلکهای خمیده و زیبایش نشسته بود سرش را چرخاند تا مرد اشکهایش را نبیند. مثل اغلب زمانهایی که گریه میکرد گونه هایش سرخ شده بود. سرش را به سمت مرد گرداند و با حالتی شِکوه گونه و تمسخرآمیز گفت:

-          میدونی چیت حالم رو بهم میزنه؟ این پرفکت بودنت! این ادای روشنفکری و کامل بودنت. اینکه اینقدر خوبی حالم رو بهم میزنه. اینکه همیشه حق با توئه، حتی وقتی حق با منه بازم حق با توئه. اینکه برای هر چیزی جوابی داری و از همه چی سردرمیاری.

مرد سرش را پایین انداخته بود و پوز خندی تلخ زد.

-          اینکه همیشه پر از سورپرایزهای قشنگ هستی برای یه زن. میدونی به اون زنهای احمقی که بعدها میان توی زندگیت حسودیم میشه. اما ته دلم خوشحالم. آره خوشحالم لعنتی، چون بعد از مدتی اونقدر براشون ادای آدمهای بی نقص رو درمیاری تا از ترس خالی بودن خودشون پا بزارن به فرار. باز تنها بمونی تا بازم بشه ته یکی از همین کافه های دود گرفته پیدات کرد.

مرد ارام با همان لحن سنگین و همیشگی گفت:

-          گمون نکنم سرنوشت مردهای زندگی خودت هم بهتر باشه. مطمئنم همشون رو فراری میدی عاقبت. کارت اصلا همینه. همه اونهایی که دوستت دارن رو اونقدر آزار میدی تا از خیر اون چشمای درشت و گردت و اون گرمای لعنتی تنت بگذرن و سر به بیابون بذارن. اونقدر از ترس آزردنت دروغ بگن که آخرش از خودشون هم بدشون بیاد.

سوز و برف دوباره آغاز شده بود. دخترک نگاهی به آسمان قرمز انداخت و گفت:

-          داره برف میاد دوباره. باید دیگه برم. و ضربه آرامی به سر مرد زد. کلاهت رو بکش سرت سرمانخوره اون مغزت استاد! بیا. بغلم کن حداقل یه بار قبل رفتن آقای خجالتی. همونطوری مث قبلها فشارم بده تو بازوات.

مرد دخترک را بغل کرد و با همان تکنیک همیشگی خودش بازوانش را فشار داد.

برف تازه همه جا را سپیدپوش کرده بود. ردپایی که در تن برفهای انباشته گود شده بود بتدریج کم عمقتر میشد و محو میشد.

روزی دیگر

 در میانه نوشته های کتابچه ارام ارام ارتباط منطقی و ارتباط تاریخ ها را سعی میکرد پیدا کند. تا اینکه به این یادداشت رسید. بسیاری از تصاویری که میدید حتی در میان سطور دفتر هم نبود و در دنیای ذهن لوسی ورق میخورد و میپرخید و شکل میگرفت. حالا انگار که دنیا را از دریچه چشم استاد میدید. حالا دیگر انگار میتوانست بازی شعاع آفتاب را از لای شاخه های افرا و جیغ سنجاب ها درک کند. حالا میتوانست درک کند چطور میتوان هشت کیلومتر پیاده روی کرد و خسته نشد. خسته بود و گاهی تلخ اما تلخی را در درون نگه داشت و لبخند را برای دیگران. حالا حدس میزد در آن لحظاتی که مرد اخم عمیقی میان ابروانش می انداخت و به دوردستها خیره میشد و لبخند میزد به کجاها سفر میکرده. 

 

.... چند ماه است که در این شهر کوچک سردسیری در شمال این کار را پیدا کرده ام. درآمد خوبی دارد. و تنها حسنش همین است. شب ها دما تا بینهایت زیر صفر سقوط میکند و شهر زودتر از همیشه خاموش و خواب آلود به بستر گرم میخزد. خانه ای که گرفته ام خوب است. شومینه ای هیزمی دارد و خوشبختانه انباری هیزم خشک. هیچکس نمیداند اینجا هستم. هیچکس نمیشناسدم. تو گویی فرقی هم نمیکند. یک هفته است تب دارم، گمان میکنم بیمار شده ام. خودم اینجا را همینطور پذیرفته ام اما بدنم گویا هنوز قصد مبارزه دارد. روزها روبراه ترم و کار میکنم اما شبها تب و لرز شدیدی بسراغم می آید و در زیر لایه های پتو خیس عرق دندانهایم بهم میخورد. سه روز اخیر از رختخواب بیرون نیامده ام. چند ماه است داروهایم را نصف کرده ام. و به دکتر هم اطلاع نداده ام. دیشب در اثنای لرز و آتش تب حساب میکردم اگر بمیرم تا هفته ها کسی مطلع نمیشود. 

 

.... این هفته کریسمس بود و همه تعطیل بودند. همه جا چراغان بود و دیگران دور درخت کاج نورانی گرمای خود را به اشتراک میگذاشتند. گوشه انبار کاج کهنه ای پیدا کردم و کنار شومینه نهادم. بدون تزئین. و با طنابها و شاخ های خشک آدمک میساختم و آتش را تماشا میکردم. آه راستی قهوه روی هیزم چیز معرکه ایست. کمی بوی دود هم که میگیرد طعم تلخی وحشیانه ای میگیرد. اما باید در مصرف سیگارهایم صرفه جویی کنم، اینجا سیگار کیمیاست و در این سرما حوصله بیرون رفتن ندارم.

 

لوسی در حالی که قهوه اش را سر میکشید با خود اندیشید : پس تمام کریسمس و سال نوی آن سال یخزده مرد تک و تنها کنار آتش با هیزمها و ریسمان ها بازی میکرده. ژرفای تنهایی او تنش را لرزاند و با خود گفت نه! این غیرممکنه.

لوسی در دفتر مدیره مرکز بود.

- چیه لوسی کاری داشتی؟

خواستم بگم این دفتر ظاهرا متعلق به اون آقاییه که پرستارش بودم و هفته قبل رفت. گوشه تراس جا مونده بود. خواستم برش گردونم تا همراه بقیه اشیاء اش هرکاری لازمه باهاش بکنید.

- اوه مرسی. بدش به من.

خانم مدیر دفتر را گرفت، در حالیکه انگستان لوسی کمی مقاومت میکرد و آنرا به جعبه مقوایی که گوشه اتاق بود و به میان سایر لوازم که تعدادی قاب عکس و کتاب بود پرتاب کرد و سرگرم کارش شد. لوسی هنگام خروج از اتاق نگاهی به جعبه انداخت و زیر لب آرام گفت خداحافظ.


 
 
← صفحه بعد