
سلام به همه دوستای گلم. من برگشتم با کوله باری پر از برف و سرما و خاطرات خوب. هرچند همیشه بعد از یه سفر خوب یه عالمه کار تلنبار شده تو شرکت هست که اماده ست همه خوشی ها رو از دماغت دربیاره. به توصیه همه دوستای خوبم این سفر رو رفتم و جای همتون خالی خیلی خوش گذشت. مقصد ما ارزروم ترکیه و کوهستان پالاندوکان (پالان دوز) هتل ددمان بود. یه منطقه کوهستانی و پربرف که باد نمیذاشت برف روی زمین بند بشه. سفر ما زمینی بود و بودن همسفرای خوب نذاشت مسافت طولانی خیلی رنج اور بشه. خوشبختانه اونقدر اسکی باز خوب در گروه بود که ازشون چیز یاد بگیرم. مخصوصا عموپاتریک که چندتا تکنیک عالی ازش یاد گرفتم ومخصوصا تو پیچ کارو. به محض ورود به هتل بی معطلی لباسهامو پوشیدم و بی اونکه منتظر پذیرش بشم با پاتریک زدیم تو کوه. جاتون خالی کوهستان بکر و قشنگی بود که روزها دماش تا -5 میرسید و شبها بین -8تا -10 و البته یه شب تا -18. تجربه جالبی بود تا هوایی مثل هوای کانادا رو تجربه کنم. هرچند خودم بعضی دقایق با لباس آستین کوتاه توی هوای زیر صفر می ایستادم و کلا چیز غیرقابل تحملی نبود. از ارزروم هم بگم که یه شهر مسطح و دانشجویی بود که مرکز همه توجهاتش فروشگاه کارفور بود. جالبه بگم حدود 60درصد جمعیت هتل رو ایرانیها تشکیل میدادن شاید هم بیشتر. هرچند این باعث نمیشد که پرسنل هتل تلاش چندانی برای جلب رضایتشون بکنن و کلا توی این جور جاها دیدم که بین مسافرای ایرانی و اروپایی فرق خیلی زیادی قائل میشن. مسخره تر اینه که ترکها گمون میکنن ایرانیها چون چیزی توی کشورشون ندارن میرن اونجا که در مباحثات سنگینی که در اسموکینگ روم در میگرفت این رو با ترکی استانبولی دست و پا شکسته بهشون فهموندیم که بابا اگه ما نباشیم که در توریسم تون رو باید تخته کنید و ما تقریبا از هرچی که شما دارید بهترشو داریم فقط چیزی که نیست آ.زا.دیه و این حرفا.
البته دوستان ایرانی هم که ماشالا ترکونده بودن و راهروهای هتل بیشتر شبیه خوابگاه بود. همه از این اتاق تو اون اتاق. و تا دیروقت صدای خنده و کرکر و بوی ... و خلاصه سیستمی بود. بعضی از ایرانیها هم که شورش رو درمیارن و اونقدر ضایع بازی درمیارن که یه شب حتی کلاب رو تعطیل کردن بخاطرشون.

غذای هتل نسبتا خوب بود و بخاطر مجاورتش با پیست میشد مرتب ازش استفاده کرد. برنامه روزانه من این بود. صبحانه اساسی
، اسکی، ناهار سبک، اسکی، سوناو استخر، عصرانه، استراحت، شام و در ادامه توی سر وکله هم زدن تا بعد از نیمه شب. فرصت کافی تا با رها شدن از تمام تنش ها و استرسهای کار و زندگی مقدار زیادی انرژی بگیری. از روز دوم با بچه ها گشتیم و یه دره پیدا کردیم که توی عکس هم میبینید. این دره فوق العاده بود. پر از مه و کولاک بطوریکه هرکسی نمی اومد اون طرفا و با بچه ها اونقدر اونجا وحشی بازی و جنگولک بازی درآوردیم که کلی آدرنالین گرفتیم. حتی گاهی از فنس ها هم دزدکی رد میشدیم و میزدیم توی طبیعت و کلی هیجان. راستی دوتا روباه هم بودن (عکس پایین) که شرطی شده بودن و شبها میومدن تا نزدیکی های کافی شاپ هتل تا از مردم غذا بگیرن و خیلی بامزه بودن.

خوب در کنار این خوشی ها مسائل نه چندان قشنگی هم بود که رخ میداد. مثلا عده زیادی مدام در حال چک کردن قیمت طلا و ارز بودن و خودشون رو با اینکار بطرز احمقانه ای ازار میدادن و اینکه نسبت به رفتارهای راحت و ازاد بعضی خانمها قضاوتهای عجولانه و ناصواب میکردن که باعث آزردگی و رنجش خاطر بعضی ها شد. بنظر من ما ایرانیها باید خیلی تمرین کنیم تا بتونیم در کنار هم با صلح و صفا و بدون قضاوت همدیگه زندگی کنیم.چون عادت داریم تا یه جایی جمع میشیم کلونی برای خودمون درست کنیم و از بقیه فاصله بگیریم . بجای لذت بردن از در کنار هم بودن مدام بریم توی نخ کارهای همدیگه و آمارگیری. خدا نکنه یه دختری تنها باشه. همه از خرد و کلان، پیر و جوان میرن توی نخش که به اصطلاح مخش رو بزنن و اصلا مهم نیست که کسی توی زندگیشون باشه یا نباشه. اینها رو هم گفتم که یه وقت لال از دنیا نرم یه موقع
.
یکی از ارام بخش ترین مکانهای هتل کافی شاپ اون بود که شبها موسیقی زنده هم اجرا میشد چندساعتی تا با تماشای دانه های برف که بیرون پنجره ها روی زمین رو میپوشوند و شکلات داغ کلا از همه جا جدات کنه. البته اینترنت وایرلس پرسرعت هم بی تاثیر نبود.

فعلا هم از موقعی که برگشتم در آرامش خوبی بسر میبرم و فهمیدم که آدما فارغ از وضعیت اقتصادی مرفهشون به دوست هم احتیاج دارن. تنها چیزی که اذیتم میکنه هوای تهرانه که تو ذوقم زد نیومده و البته دوری از دوستای خوبی که پیدا کردم. 
پ.ن: نوشتن این پست عجله ای شد. عذر می خوام از نثر تند و نامرتبش.


. پدرم میگفت قدیمها یه شب ژانویه تو اصفهان بوده و میدیده که اینقدر مسلمون تو کافه ها و بارها هست که جا واسه ارمنی ها نیست! 
. راستش جمعه دوستی یه تور بسیار هیجان انگیز اسکی در ترکیه رو پیشنهاد داد که ظاهرش معرکه بود و خیلی دلم خواست. هم فال بود و هم تماشا. خلاصه موندم تو این وضع اقتصادی برم یا نرم.
اون از وضع طلا و مهمتر از همه وضع دلار. با این حساب تا شب عید باید منتظر دلار دوهزارتومنی باشیم. حالا کی این وسط داره سودشو میبره هممون میدونیم. و کی متضرر میشه؟ مسافرا و مهاجرین بدبخت که باید پروسه غم انگیز تبدیل ریال به دلار رو طی کنن. حتی وضعیت جوری شده که به یه نفر آدم هم فشار اقتصادی میاد. خدا بداد متاهل ها برسه. تا امسال این فشار رو حس نکرده بودم ولی از اول امسال رسما دارم احساس میکنم که دارم فقیرتر میشم هرچند درآمدم بیشتر شده. تمام پس اندازتون رو باید بذارید روی پول پیش خونتون. خدا بداد همه برسه. البته یه دوراهی این وسط وجود داره. انتخاب بین زندگی به سبک خودم یا تغییر سبک زندگی یا همون life style. اگه بخوام از زندگیم لذت ببرم و فعالیتهایی رو انجام بدم که دوست دارم، باید شرایط موجود رو بپذیرم و و تسلیم بشم. اگه بخوام سروسامونی به وضعیت مالی بدم باید از خیر خیلی چیزها تو زندگی بگذرم و سیستم ریاضت اقتصادی رو در پیش بگیرم. می بینید ما چقدر حق انتخاب داریم حالا هی بگید اینجا آزادی نیست.
