کوچه ای بی انتها

زمستان در شهر ما
نویسنده : جواد - ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٥/٩/٢٤
 

با سلام خدمت همه دوستان و خوانندگان عزیز. صدای ما را از مونترال کانادا میشنوید و اینجا کوچه بی انتهاست. سفر چهل روزه ام به ایران به پایان رسید مثل اغلب چیزها و من بار وبندیل به دوش گرفته و قلب سنگینم رو هم در سینه جابجا کردم و بازگشتم. پیش از هر سخنی لازم میدونم مجددا از لطف همه دوستان که برای مادرم سلامتی آرزو کرده بودن و قوت قلب دادن سپاسگذاری کنم.

از وضعیت مادر همین رو بگم که وضعیت مناسبی نداشت. اغلب چیز زیادی نمیخورد و قادر به بلعیدن نبود که البته علت روحی و روانی هم داشت. فیزیوتراپیست روی قسمت سالمتر بدنش کار میکرد و برای گفتارش هم کاردرمانی میشد. حرکت دادن و راه بردن هم که خودش فرآیند بسیار سختی بود. اغلب روزهام در منزل گذشت و چندان از خانه خارج نشدم جز معدود دفعاتی که بعضی دوستان رو دیدم. بیشتر مشغول رفع و رجوع امور خانه و کارهای مادر بودم و صدالبته خرج کردن تمام محبتهایی که سالها جمع شده و خرج نشده بود. گاه ساعتها کنارش مینشستم و در آغوشم نوازشش میکردم و مدام مثل بچه ها قربون صدقه اش میرفتم. بسیاری از شبها پا درد سراغش میامد و باید با روغن زیتون ماساژ می دادیم. این کار رو که گاهی دو سه بار تکرار میشد با حوصله انجام میدادم تا لحظه ای که خودش اشاره میکرد که خوبم و برو بخواب. غذا خوراندنش فرایندی بود که گاهی تا یکساعت زمان میبرد و اغلب هم مقدار بسیار کمی خورده میشد و باعث میشد از گلوی ما هم چیزی راحت پایین نره.

تنها اسمی که میتونست درست تلفظ کنه اسم برادر کوچکم مهران بود، شاید به علت هجی راحتتر میم. و این حسرت رو برام گذاشت که یکبار هم که شده اسمم رو صدا کنه. یکبار که خیلی ازش خواهش کردم و تمرین کردم باهاش که اسمم رو بگه خسته شد و اروم با دستش به سینه اش اشاره کرد و جمله ای کوتاه ساخت که مثل تمام اصوات این روزهاش متشکل از میم و دال بود، اما پیامش برام بدون کلام هم واضح بود: با اشاره داشت میگفت من که میدونم کی هستی عزیزم، اما نمیتونم بگم!

دوستان قدیمی رو چندباری شبها به همت خودشون تونستم ببینم. خوشبختانه طلسم گروه مجردین شکسته و جمشید بالاخره داره ازدواج میکنه. از دوستان وبلاگی هم مریم بانوی عزیز رو دیدم و شبی هم بنده رو کافه نادری برد و بالاخره برای اولین بار داخلش رو هم دیدم. هرچند خیلی ساده تراز چیزی بود که تصور میکردم. اصلا و ابدا بهش رسیدگی نمیشه، که علتش هم خیلی نباید عجیب باشه در اون نقطه از خیابان جمهوری. در این مدت پاقدم ما باعث شد تهران اولین برف و سرمای درست و حسابیش رو هم تجربه کنه.

بزودی همه این روزها هم بسرعت گذشت و موعد رفتن رسید. وقت وداع. هرچند به مادر مرتب یادآور میشدم که برخواهم گشت و باید قول بده تمرین هاش رو مرتب انجام بده تا باز هم بیام، اما وقتی بهش گفتم مامان من امشب برمیگردم، دنیام روی سرم فرود اومد. مادر که هیچوقت در این مدت اشک واقعی از چشماش نیومده بود شروع به اشک ریختن کرد و با اشاره سر و اصوات آشناش چیزی میگفت که معنیش یک چیز بود: نه! نرو. هردو در اغوش هم گریه میکردیم و بی وقفه بر سرو چشم هم بوسه میزدیم. مثل بچه ها با انگشتش عدد دو رو نشون میداد شاید به معنی اینکه دوماه دیگه برگرد یا دوروز دیگه بمون. کسی جرات نمیکرد وارد میدان بشه و من رو از این باتلاقی که داشتم داخلش فرو میرفتم خارج کنه. هرچی هم که میگفتم اگه قول بدی زود خوب بشی منم زود میام. حتی بهش میگفتم زود خوب شو بریم برام خواستگاری، اما چندان افاقه نمیکرد. تنها زنی که تو این دنیا شاید منو دوست داشت، خسته و زار در آغوشم زاری میکرد و من همچنان که تمام عشقم رو به دامنش میریختم، بی ترس و دلهره، داشتم ترکش میکردم. مادر بزودی بر خودش مسلط شد مثل همیشه و با اشاره سر بهم فهموند که برو وسایلت رو جمع کن زودتر آماده شو. هرچند بعد از رفتن من متوجه شدم باز هم مادر اعتصاب غذا کرده و لب به چیزی نمیزنه. نمیدونم رفتنم کار اشتتباهی بود؟ یا برگشتنم اشتباه تر؟ یا بالاخره ما کی از ورطه این اشتباهات خلاص میشیم؟

چند روزیه که برگشتم مونترال. شهر زیر بار برف سنگینی سفیدپوش شده. دیشب علیرغم برف سنگینی که همه جا رو پوشونده بود. برای پیاده روی که خارج شدم مسیرهای همیشگی پیاده روی باهام غریبی میکردن. آخرین بار که دیده بودمشون زیر برف نبودن. کافه Grenade میزهای فضای باز رو جمع کرده بود. موسیقی حزین درون گوشم ترغیبم میکرد که کوتاه نیام و به راه ادامه بدم. وارد خیابان باریک مورد علاقه ام شدم. مثل همیشه دوست داشتنی و رویایی بود اما دلگیر. وارد کافه شدم. دخترک جدیدی ظاهرا اونجا بود که عینک گرد بامزه ای داشت با دندونهای خرگوشی. ازش پرسیدم تازه اومدی اینجا نه؟ با اعتماد بنفس خاصی گفت نه! دوازده روزه! شوخی و شنگی خاصی در رفتارش بود. با خستگی که طراوت اون دخترک هم تازه اش نمیکرد آمریکانو رو سفارش دادم. دخترک بیکار که میشد میپرید روی کانتر مثل بچه ها و با تلفنش بازی میکرد. ساعتی بعد بیرون زدم. شهر مثل حباب شیشه ای احاطه ام کرده.

امروز برگشتم همون جایی که قبلا کار میکردم. اولین کسی که وسط سالن منو دید کاترین بود. چنان جیغی زد و گفت دیدی گفتم برمیگردی و با اون جثه بزرگش پرید تو بغلم. بعد هم گرفت منو کشون کشون برد پیش لورن یا همون ماما و گفت ببین کی اومده. خلاصه وضعیت به این شکله.

راستی شیرین عزیز که پیغام داده بودی ممنون از لطفت. بسیار شرمنده شدم که نتونستم باهات تماس بگیرم یا ببینمت. عدر تقصیر دارم.

تا دیداری بعد در همین صفحه 

 

برای حسن ختام هم چندتا عکس به اشتراک میذارم براتون. آدرس رو کپی و پیست کنید. اولی خونه است و دوتای دیگه مسیرهایی که پیاده رفتم. 

https://drive.google.com/file/d/0ByydMXhpF9C7dkhYU0VEb0pXYUk/view?usp=sharing

https://drive.google.com/open?id=0ByydMXhpF9C7Rk0zOEhvZnItNGc

https://drive.google.com/open?id=0ByydMXhpF9C7NzZYTGs3LWdka0E


 
 
روزی روزگاری وطن
نویسنده : جواد - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٥/٩/٧
 

با سلام خدمت همه دوستان و خوانندگان عزیزو سپاس از همه شما بخاطر کامنتهای سرشار از مهرتون و دعاهایی که نثار مادرم کردید و آرزوی سلامتی کردید. امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشید. گفتم بعد از مدت نسبتا طولانی سکوت بیام و چیزی بنویسم. همونطور که قبلا هم گفتم در حال حاضر ایران هستم اما تا دو هفته دیگه برمیگردم کانادا. تصمیم دارم براتون از قبل از رفتنم هم بگم.

1-      همونطور که گفته بودم این مدت که هنوز نرفته بودم ایران مشغول کار در یک مرکز تولیدی بودم. درآمد خیلی بالایی نداشت اما کارش هم خیلی سنگین نبود و حکم یه survival job رو داشت. تنها نکته ای که گاهی آزاردهنده بود خنگ بازی بعضی همکاران بود و تلاشی که گاهی باید میکردم تا جوری به فرانسه بهشون مطلب رو حالی کنم که خودم هم کمتر حرص بخورم از دستشون. شاید برای بعضی در ایران کمی عجیب باشه که شاهد کار و فعالیت شدید افراد مسن، چه زن و چه مرد، در محیطهای کار باشن. افرادی که در ایران بازنشسته و از کارافتاده تلقی میشن اما اونجا در کانادا شاید روزی هشت ساعت سرپا و بدون نشستن کار میکنن. مثلا ما دوتا خانم پیر داشتیم که از صبح تا عصر پای ماشین یا در سالن مشغول بودن. در همون دوران سرگرم جستجوی کار بهتر و مرتبط به رشته ام هم بودم، اما خوب بعد از اتفاقی که برای مادرم افتاد و اینکه فکر رفتن به ایران پیش خانواده به سرم افتاد دیگه کم کم سرد شدم و دست از جستجو برداشتم. چون ساعت پروازم به ایران شب دیروقت بود همان روز پروازم هم سر کار رفتم و بعد از اتمام کار به همکارانم گفتم که امروز آخرین روز کارمه و دیگه ممکنه منو نبینید. عکس العمل ها جالب بود. همکار خنگ اهل هائیتی ام بغض کرده بود و مدام میگفت نه، واقعیت نداره! شوخی میکنی! همکار کوبایی ام ریکاردو که آدم لوطی مسلک و باحالی بود بغلم کرده بود و میگفت رفتی ایران یه دختر خوب پیدا کن و ازدواج کن بیارش اینجا پسر، دخترای ایرانی خیلی خوشگلن! یه خانم سیاه پوست پیر داشتیم به اسم لورن که حسابی هم چاق بود و آدم رو یاد شخصیت فیلم Big mama’s house مینداخت، با تعجب گفت ژواد یعنی چند هفته نیستی؟ گفتم نه مامان (بخاطر سنش مامان هم صداش میکردیم) دیگه شاید برنگردم اینجا یعنی دیگه بهم کار ندن. اشکش دراومد، گفتم خلاصه حلالمون کن اگه باهم سرکار بحث و دعوا کردیم. محکم بغلم کرد و درحالیکه اشک میریخت گفت نه ژواد تو پسر خوبی بودی، جات خالی میشه اونجا که همیشه وایمیستادی. البته ما ماجراهایی داشتیم با این ماما. گاهی که رادیوش روشن بود و موزیک پخش میشد داد میزد ژواد! یالا برقص! و ما رو سرپیری به رقص وامیداشتن زبان سر ناهار هم لو میداد و میگفت ژواد هروقت من ازش میخوام برام میرقصه ، بچه خوبیه! چندتا از خانمهای آفیس هم اومدن و ضمن وداع جانسوز و آرزوی سلامتی برای مادرم میگفتن برگشتی بازم حتما بیا همیجا پیش خودمون.خیلی هم بی دلیل نبود، ظرف چند هفته تمام زیروبم ماشین آلات و ایرادات فنی شون رو با اینکه فنی نیستم فهمیدم و حین توقف تولید رفعش میکردم. خلاصه عکس العملهاشون بعنوان افراد خارجی برام جالب بود. و به این ترتیب من اون کار رو ترک کردم.

2-      قبل از اومدن چندتا فعالیت فردی و هنری هم بود که میخواستم انجام بدم تا کار ناتمام نداشته باشم. اول رفتم موزه هنرهای زیبا. یه اخر هفته هم رفتم بالای تپه و پارک مونت رویال تا از مناظر زیبای پاییزی شهر مونترال پیش از رسیدن زمستون لذت ببرم. جای همتون خالی فوق العاده بود. درختای رنگارنگ و منظره شهر زیر پای شما عالیه. برای تکمیل شدن سفرم، غروب از تپه پیاده سرازیر شدم به طرف شهر، از مسیر میان بر و از دل جنگل تاریک گذشتم تا رسیدم به خیابون کت دنژ همیشه زیبا. مسیر رو به شمال رو در پیش گرفتم در حالیکه موزیک زیبا و ملایم در گوشم نواخته میشد. بر فراز تپه نوک گنبد کلیسا مه آلود میشد اما خیابان و پیاده روها در شفافیت دلپذیری غرق بودن. برگهای خشک روی چمن ها زیر پا به ارامی صدا میکردن. کافه و رستوران ها و مغازه های نقلی باز بودن و مردم پوشیده در لباسهای پاییزی در اونها در جنب و جوش. ارامش فوق العاده ای بر فضا حاکم بود و میل و اشتیاق وافری به زندگی در درونم میجوشید، حسی از زندگی که خیلی اوقات ازم دریغ شده و امید به زندگی در انتهای دلم به سختی میدرخشید و با اندوه شیرینی از تنهایی که در فضا جاری بود ترکیبی غریب میساخت.

3-      هرسال در Botanique Garden برای مدت کوتاهی رویدادی تحت عنوان باغ چینی و ژاپنی برگزار میشه که خالی از لطف نیست. ساعت شروع هم معمولا بعد از غروب آفتابه. فانوسهای چینی و ژاپنی در اشکال و فرمهای مختلف در جای جای باغ دیده میشن و در بعضی فضاهای ساخته شده به سبک دوران کهن شرق آسیا موسیقی شرقی نواخته میشه. من سه سال متوالی این رویداد رو بخاطر نداشتن پایه مناسب از دست داده بودم، اما امسال تصمیم گرفتم منتظر هیچ آدم تنبل و ازخودراضی نشم و تنهایی برم تماشا. خیلی خوب بود. بعد از بارانی که متوقف شده بود فضای باغ خیلی دل انگیز بود. مرطوب و اندکی سرد. فانوسها جذاب بودن و تجربه خوبی بود. بعدش هم دیدم که هنوز موزه حشره شناسی بازه (ساعت 10 شب) و رفتم و کلی حشره که فقط در هاچ زنبور عسل دیده بودم تماشا کردم.  با مسیرهای پیاده روی ام هم وداعی گفتم تا باز دوباره برگردم و سلامی دوباره داشته باشم. شب آخر رفتم کافه همیشگی، از قضا هم جنی اون شب بود و هم بئاتریس، دخترکان خوشرو و همیشه خندان که همیشه از ته دل بهت لبخند میزنن. آمریکانو دیکافئینه سفارش دادم با کروسان کره ای، و رفتم در فضای باز روی صندلی های حصیری برای خودم لم دادم و به فکر فرو رفتم.

و اما ایران:

الان که این سطور رو دارم مینویسم سه هفته ای میشه تهران هستم. روزهام به سختی و کندی میگذره و گاهی به ملال. معدود دوستانی رو دیدم. از دوستان وبلاگی تنها مریم ایرانی عزیز رو دیدم که اتفاقا کتابی گرانقدر هم بهم هدیه کرد. باقی روز رو معمولا در کنار مادر هستم و مشغول رتق و فتق امور. حضورم گویا تاثیری چند روزه داشت، پس از اون مادر که گویا بیشتر متوجه وخامت اوضاعش میشد دچار اضطراب و افسردگی شده بود و بیقراری میکرد. نه چیزی میخورد، حتی آب، و نه حرف میزد و نه تلاشی برای برخاستن و تکان دادن خود. اینکه چیزی نمیخورد بیشتر ازاردهنده بود. باعث میشد چیزی از گلوی آدم پایین نره. تا اینکه بالاخره با تغییر داروها و لطف خدا از دو روز پیش اندکی بلع و نوشیدنش بهتر شده و مقدار زیادی نوشیدنی و خوراکی رو میتونه میل کنه. برای تمرین و راه رفتن هم کمتر مقاومت میکنه. اما تا دلتون بخواد رومانتیک شده. مدام برا همه بوسه میفرسته. گاهی ساعتها کنارش میشینم و فقط قربان صدقه اش میرم. و او هم دست یه موهای دستم میکشه و برام بوسه میفرسته. روزهای اول خیلی تلاش کردم که جلوی گریه ام رو بگیرم. اما بالاخره یه روز که سرش روی شانه ام بودم به آرامی و بیصدا گریستم. مادر که متوجه شده بود سرم رو جلو کشید و با اخم و اشاره نهیب میزد که چرا گریه میکنی. بعد ارام نوک انگشتانش رو روی پلکهای خیسم کشید و اونها رو روی پلکها و چشمهای خودش کشید ناراحتکلامی بین ما نبود اما حرکاتش بیانگر همه چیز بود. حالا تنها کلماتی که بیان میکنه زندگی، عزیزم، محمد و معدود اصوات دیگری هست بوقت احساسی شدن بیان میکنه.

وضعیت خیلی خوب نیست برام. احساس میکنم که در قفس هستم. روزهام به بطالت میگذره و بتدریج دوهوا شدن رو احساس میکنم. امیدوارم به جایی نرسم که نه پای ماندن داشته باشم و نه رفتن. باید تصمیمات جدی و منسجم تری بگیرم. هرچند میدونم هزینه سنگینی براش خواهم پرداخت.

هوای تهران روزهای نخست بسیار آلوده بود و مردم البته بسیار آلوده تر. کماکان بداخلاق، تندخو، بی ادب و بی ملاحظه. هیچ کس ملاحظه دیگری رو نمیکنه، نه در رانندگی، نه در محیطهای عمومی و نه هیچ جای دیگه.

دیگه زیاد سرتون رو درد نمیارم و تا فرصت بعدی همتون رو بخدا میسپارم. سعی میکنم تعدادی تصویر هم براتون بذارم.

تا بعد 

 


 
 
تنها صداست که میماند!
نویسنده : جواد - ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٥/٦/۳۱
 

سلام میکنم خدمت همه خوانندگان خوبم که گاهی علیرغم همه نفوذ و گستردگی شبکه های اجتماعی و کانالهای مختلف که مثلا شاید جایگزین وبلاگ نویسی شده باشن و هر روز خوراک سهل الهضم تری برای خوانندگان فراهم میکنن، و البته که اینجانب همچنان همین فضای وب رو بیشتر میپسندم و اعتقاد چندانی به باقی فعلا ندارم. و عذرخواهی بابت دیر نوشتن.

واقعیتش میخواستم از خیلی مسائل مختلف بنویسم، از ادامه داستان دنباله دارمون و اتفاقات عجیب و غریب بعدش یا از نزدیک شدن پاییز و فضای خاص خودش مثل بازگشایی کلاسها و تمام رویدادهای فرهنگی و هنری که حضور داشتم در این مدت و کار و زندگی و خیلی چیزای دیگه، اما در حال حاضر فعلا کمی فکرم مشغوله و میخوام براتون از مسئله دیگه ای صحبت کنم و در آخر هم ازتون خواهشی داشته باشم.

متاسفانه چند هفته پیش مادر عزیزم مجدداً و پس از حدود 10-12 سال به عارضه سکته مغزی مبتلا شد. هرچند من با حدود ده روز تاخیر مطلع شدم از حادثه. پدرم که همیشه شنبه ها بهم زنگ میزد تماس نگرفت و بیخبری عجیبی از سمت ایران بود. همین مسئله باعث شد حدس بزنم که رویداد ناخوشایندی در میان بوده. متاسفانه یه روز صبح این اتفاق افتاده و خوشبختانه با حضور خواهرم که پرستاره و حضور اورژانس به بیمارستان منتقل شده و شکر خدا وارد کما نشده. اما قسمت بزرگی از مغزش درگیر شده بوده. لازم به گفتن نیست که چقدر شنیدن این اخبار برای کسانی که دور از خانه هستن و دستشون کوتاهه چقدر سخت میتونه باشه، هرچند سایر اعضای خانواده تمام تلاششون رو میکنن و با بودن من یا برادرم کار بیشتری پیش نمیره اما خودتون میدونید که دل آدم هیچوقت به این چیزها راضی نمیشه.

اولین تصویری که از مادرم برام ارسال شد خیلی ناراحتم کرد، چهره اش تغییر کرده بود کمی و بدتر از همه نمیتونه صحبت کنه، سمت راست بدنش هم توان حرکت نداره فعلا و در حال حاضر فیزیوتراپی میشه تا حداقل سمت سالمتر بدنش قوی بشه. چند روز پیش که تونستم باهاش ویدیو چت بکنم باورم من فقط متکلم وحده بودم و اون فقط برام بوسه میفرستادو با دست سالمترش آروم به سینه اش میزد. اینها رو نمیگم که خدای ناکرده نارحتتون کنم، فقط میخوام بگم اگه هنوز صدای پدر یا مادرتون یا سایر عزیزانتون رو میشنوید قدرش رو بدونید حتی غرغرهاشون رو(هرچند خیلی کلیشه ای شده این جملات)، چون ممکنه یهو و بدون پیش آگاهی دیگه نشنوید.

من در اغلب روزهایی که اینجا در کانادا بودم آروزیی داشتم و اون هم این بود که وضعیت مناسبی فراهم کنم و والدینم رو برای مدتی هم که شده پیش خودم بیارم و اینجا ازشون پذیرایی کنم. حتی میتوستم تصور کنم که کجاها میبرمشون برای گردش و تفریح و مادرم غذا میپزه و مدام به جون پدرم غر میزنه که تو کاری که سر درنمیاری دخالت نکن! میدیدمشون که در فضای سبز مقابل خونه نشستن و چای میخورن و برای مدتی هم که شده از فضای شلوغ و پردود و ازدحام تهران دور هستن و لذت میبرن و شاید بهم افتخار میکنن. اما همه اون رویاها به ناگهان ترک برداشت، هرچند فرونریخته و هنوز کورسوی امیدی دارم برای خلق این تصویر اما کمرنگه.

اولین تصمیمی که داشتم که شاید کمی احساسی هم بود این بود که خودم رو به سرعت برسونم ایران، اما با تاکید خانواده از این کار منع شدم، هرچند در گیرودار امورم سخت گرفتارم، اما سفر به ایران هنوز جزو برنامه های روی میز هست هرچند اشکال مختلفی میتونه داشته باشه. یه گزینه میتونه این باشه که سری بزنم و برگردم، که ممکنه بخاطر خداحافظی و این برنامه ها اثر معکوس بذاره، یه گزینه اینه که منتظر شم تا پاسپورتم رو بگیرم و بعد برم و گزینه دیگه هم اینه که کانادا رو برای مدت نامعلوم و شاید همیشه ترک کنم و برگردم ایران تا کنار خانواده باشم. هفته های آینده بیشتر روشن میکنه که چه تصمیمی بهتره اتخاذ بشه.

و اما خواهشی هم که در آخر داشتم این بود که برای بهبود سلامت مادرم اگه تونستید و مایل بودید دعا کنید. اگر هم که نه باز هم از همتون سپاسگذارم.

اگر عمری بود و توانی حتما میام و باز مینویسم بزودی زود با مطالب جالبتر از قبل و داستانهای خفن انگیز. کوچه رو فراموش نکنید!

این هم تصویر لحظه ای رمانتیک از پدرومادرم در بیمارستان.


تا بعد


 
 
پاییز طلایی
نویسنده : جواد - ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٥/٥/۱۳
 

عصر طلایی رنگ فوق العاده ای بود اوایل پاییز. نه سوز پاییزی چندان قدرتی داشت و نه آفتاب درخشان مثل تابستان سوزان بود. همه چیز در تعادلی دلپذیر بود. تعادلی نه چندان دیرپا که میرفت تا مقدمات زمستانی زیبا و طولانی را فراهم سازد.

مرد غرق در روزنامه ای بود که در دست داشت و ساعتی بود درگیر آن، تا اینکه با صدای پرستار جوان بخود آمد:

-          استاد این کتابچه گمونم از لای روزنامه تون افتاده! در ضمن دارو تون رو هم گذاشتم روی میز لطفا میل کنید. و با چشمکی ریز اشاره کرد که تقلب هم نکنید!

-          آها. اوکی. ممنونم لوسی عزیز. چشم تقلب نمیکنم. و پوزخندی زد که شما دوتا پرستار مهربون دیگه دارید منو حسابی لوس و ننر میکنید اینجا. حتی اون مارگارت بداخم و وظیفه شناس.

و هردو خنده مختصری کردند.

مارگارت و لوسی مشغول مرتب کردن برنامه دارو و غذای ساکنان مجتمع بودند. لوسی با دیدن پرونده مرد انگار که چیزی بخاطرش آمده باشد گفت:

-          آدم عجیبیه. چند روز پیش باهم صحبت میکردیم. میدونی خیلی خوب گوش میکنه اما بزور هم نمیشه ازش نظرش رو پرسید. اغلب میگه خودت چی فکر میکنی؟ آره خلاصه ازم پرسید کسی رو داری؟ گفتم خوب آره. مدتیه با یکی هستم. خیلی رابطه مون محشر نیست اما بدم نیست. پرسید قدرتو رو میدونه؟ گفتم نمیدونم. پرسید تو چی؟ قدرش رو میدونی؟ شنیدم دوبار آروم زیر لب زمزمه کرد "آدم هیچوقت اینو نمیفهمه!"  بهم میگه موهات منو یاد کسی میندازه.

-          یاد کی؟

-          گفت یادم نمیاد.

-          اما اینم بگم اصلا آدم ملاحظه کاری نیست.

-          چطور؟

-          دیواره های قلبش مثل پوست پیاز نازک شده. غددش هم مثل مترو یه خط درمیون کار میکنن. اما مدام اوردر قهوه میده. دزدکی هم تو تراس سیگار دود میکنه. خیلی هم اخموئه.

-          اما اصلا آدم تلخی نیست. یه روز که یکم پریشون بودم و از شیفتهای پشت هم شاکی بودم بهم گفت: "ببین مهم نیست چقدر تو زندگیت سختی و آزار دیدی. اولین روزی که اونها تموم بشه درست مثل اینه که اصلا نبودند. یه روز خوب برات شروع میشه و زندگی برگه جدیدی مقابل ات میذاره که هرچی دلت میخواد توش بنویسی. اینکه چی مینویسی به خودت مربوطه، اما چیزهایی بنویس که بعدها از ننوشتنش پشیمون نباشی".

-          جالبه. راستی میدونستی راجع به مدارک پزشکیش دروغ گفته بود! شماره تلفنی هم که گذاشته به اسم یه خانمی قلابیه یا خیلی قدیمیه. کسی جواب نمیده. اصلا مال یه شهر دیگه اس. ظاهرا از چند سال پیش دیگه روند درمانش رو رها کرده.

-          واقعا؟!

-          اره. یه روز ازش علتش رو پرسیدم. جواب داد تن انسان شریفتر از اونه که اینقدر مورد آزار و اذیت قرار بگیره و مدام با سوزن سوراخ سوراخ بشه. میگفت کسی به اسم کریستین بوبن هم باهام موافقه.

-          بوبن کیه؟

-          خودمم نمیدونم.

بعدازظهر روزی در اواخر ماه سپتامبر بود. آفتاب دلفریبی بر سطح حیاط گسترده بود. مرد در لباس راحتی خود بر صندلی حصیری راحتی لمیده بود. هرازگاهی از لیوان کنار دستش جرعه ای مینوشید و کتابی را که در دست داشت برانداز میکرد. لوسی کنارش ایستاد و گفت:

-          امروز چطورید استاد؟

-          اوه توئی لوسی. من خوبم. میتونم بگم خیلی هم خوبم. عجیبه هیچوقت اینقدر خوب نبودم.

-          این کتاب چیه؟

-          راستش هنوز شروعش نکردم. باید کتاب جالبی باشه. شاید فردا شروع کنم به خوندنش. میدونی وقتی همچین آفتاب دل انگیزی میتابه روی آدم واقعا مگه میشه از چیزی هم گلایه کرد. میبینی چطور آفتاب از لابلای برگها با دل آدم بازی میکنه؟ میبینی همه اجزاء این حیاط با هم در چه هماهنگی جذابی هستن؟ حتی با این لیوان آیس تی روی میز!

لوسی با اندکی حیرت اطراف را برانداز کرد. تا بحال شاید چنین تفسیری از محیط کارش ندیده بود. سنجاب های قهوه ای با صدای جیغ شان لای شاخه ها با شادی جست و خیز میکردند. مرد ادامه داد:

-          از اون روزهای آفتابی که آدم دلش میخواد بره سفر. یه سفر طولانی عالی. یا شاید یه عشق فوق العاده سر راهش سبز بشه. این را گفت و چشمکی به لوسی زد و ادمه داد پس حواست باشه دختر جون!

-          چشم حواسم هست. راستش میخواستم یه سوال خصوصی ازتون بپرسم. اگه مایل نبودید جواب ندید. شما تا حالا عاشق شدید؟

-          عشق؟ راستش نمیدونم. هوووم میدونی لوسی عشق در دوره های مختلف زندگی آدم و بسته به سن و سال آدم یه جور خودشو نشون میده گمونم. وقتی جوونتر هستی بیشتر دنبال تملک و فتح کردن دل کسی هستی، میخوای چیزی رو ثابت کنی. وقتی سنت بالا میره بیشتر محتاجش هستی و احساس نیاز میکنی. میفهمی چی میگم؟ مثل کشتی که در دریای متلاطم افتاده، برات حکم لنگر پیدا میکنه. تعادلت رو حفظ میکنه. بهت اعتماد بنفس میده. در بدترین روزهای تنهاییت مثل فرشته نجات به فریادت میرسه و دستت رو میگیره. میدونی... زمستونای اینجا خیلی سخته.

-          اره واقعا سخته.

-          وقتی دلت با کسی گرمه. اون گرما مثل هیزمی میمونه که تمام سال برای زمستون انبار کرده بودی. تازه قدرش رو تو زمستون میفهمی. وقتی خونت سرده. وقتی میبینی از دودکش های همسایه دود و گرما بالا میره اما تو پتوی سردت رو گاز میزنی.

-          فکر کنم یخورده میفهمم چی میگید. اما من خیلی آدم مستقلی هستم میدونید، گاهی دلم میخواد هیچکس رو نبینم. کسی بهم امر و نهی نکنه.

مرد نگاه آشنایی به لوسی انداخت و ادامه داد.

-          این خیلی عالیه. اما روزایی برای آدم میرسه که دلش میخواد همه سلاح و تدبیرش رو بذاره زمین. خستگی از پاش انداخته. دلش میخواد همون آدم فضول و ازاردهنده بیاد و دستش رو بذاره پشت کمرت و با همون اخم همیشگیش بگه: نترس، نگران هیچی نباش. من پیشتم، همه چیزو باهم روبراه میکنیم. گمونم ارزش همه اینها رو داشته باشه نه؟

-          آره. این یکی رو خوب میفهمم. خیلی جذابه.

-          میدونی احساس امنیت بهت میده. نبودنش اضطراب و ناامنی میاره. میدونی اولین بار کی احساس ناامنی و اضطراب کردم؟

-          نه؟

-          وقتی خیلی بچه بودم سالها پیش و تو خیابون گم شدم. هوا تاریک میشد و من هنوز راه خونه رو پیدا نکرده بودم. فکر میکردم هیچوقت دیگه مادرم رو نخواهم دید. هنوزم بوی اون چمن تازه کنار پیاده رو و هوایی که رو به تاریکی میرفت رو میتونم حس کنم.

-          شما مردها هم که هیچوقت بزرگ نمیشید. اما جوابم رو ندادید. یعنی کسی اینطوری که گفتید تو زندگیتون نبوده؟ نمیتونم باور کنم.

-          خیلی چیزا باور نکردنیه اما حقیقت داره.

-          یعنی هیچکس تو دلتون ننشسته بود؟

-          چرا. اما قبلا کس دیگه ای گمونم توی دلش نشسته بوده. راستش.... راستش من همیشه اینقدر آدم صبوری نبودم. منم یه روزی دیگه بریدم و تصمیم گرفتم آدم بدی بشم. مثل خودشون بشم.

-          باور کردنش سخته. هیچ موفق هم شدید؟

-          نه. هیچوقت. هیچوقت برنده هیچ نبردی نشدم. همیشه دلم بهم خیانت کرد و وسط میدون جنگ تنها رهام کرد. منم تن زخمی ام رو بناچار مثل خرس ها کشیدم به گوشه غاری و برای خودم زندگی کردم تا زمستون سخت بگذره اما آروم آروم به غارم عادت کردم.

-          از اون آدمی که شاید زمانی دوستش داشتید چیزی هم یادتون مونده؟

-          بوی تنش.

-          جدی؟!

-          بله. این رو پیش هیچ مردی فاش نکن چون تکذیبش میکنن. اما ما مردها گاهی غرائزمون قویتر از عقلمونه. هر آدمی بوی خودش رو داره. وقتی برای اولین بار کسی که دوستش داری در آغوش میگیری بوش میره توی مغزت و با جانت آمیخته میشه.

-          عجب! پوووف! خوب استاد جان من باید برم فردا باز بهتون سر میزنم اگه فرصت شد.

هوا داشت رو به تاریکی میرفت، دیگر نه از سنجابها خبری بود و نه آفتاب درخشان. لوسی از دور دید که مرد هنوز روی صندلی راحتی لمیده و پتو را روی بالاتنه اش کشیده. وزش باد ملایم عصرگاهی اندک موهای روی پیشانیش رو پریشان میکرد. دستان مرد کنار صندلی آویزان بود. لوسی به ارامی نزدیک شد و طوری که گویا نمیخواست خوابش را پریشان کند آرام صدایش زد.

-          استاد! اقای غارنشین! هوا داره کم کم سرد میشه دیگه. لطفا برگردید اتاقتون. حالا فردا راجع به اون سفر هم که هوس کردید صحبت میکنیم اگه هوا آفتابی بود، و با گفتن این جمله دستش را روی دست مرد گذاشت.

دستانش سرد بود. خیلی سرد. مرد ساعتها بود که در گوشه حیاط بر صندلی راحتی به خواب خوبی رفته بود و قصد بیدار شدن نداشت. بوی چمن تازه در هوا پیچیده بود. پرستار کتاب را از زیر دستش بیرون کشید. "گفتگو با مرگ" نوشته آرتور کوئیستلر. 


 
 
جایی در دل یک خیابان
نویسنده : جواد - ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٥/٤/۳
 

 

مرد شانه به شانه پیرمرد مقابل بار نشسته بود اما نگاهش به نقطه ای پشت دیوارها خیره بود. پیرمرد در حالیکه ریش سفید بلندش را نوازش میکرد آرام گفت:

-          چیه بچه باز اینطرفا ولو هستی. این ساعت و این موقع اینجا داری دقیقا دنبال چی میگردی؟

-          هیچی این موسیقی جازی که اینجا نواخته میشه رو هیچ جای این خراب شده نمیشه پیدا کرد. بدجوری با سیمهای قلبم بازی میکنه. سیمهای مغزم که از خیلی مدتها پیش پاره شده. و خنده ای زد و جرعه ای بالا انداخت.

-          الان باید با کسی جایی بهتر نشسته باشی جوون. اینجا که میبینی جهنم من توی این دنیاست،جای دیگه ای ندارم. تو هنوز خیلی جوونی. بلند شو برو برای خودت یه جای دیگه بهشت خودت رو بساز.

-          There is no such place on the fucking earth!

-          Give it a fucking shot, god damn it!

-          خسته ام پیرمرد. خیلی هم خسته ام. اصلا خوابم میاد. از اینکه اینهمه سال برای دیگران زندگی کردم خسته ام. میترسم تا توی گورم هم دنبالم بیان و برای زندگیم نقشه بکشن. فقط یه چیز هنوز برام انرژی داره و سرپا نگهم داشته.

-          و اون چیز چیه؟

-          هیچ وقت چیزی به اندازه نفرت و خشم بهم انرژی نداده. زندگی خالیم رو پر میکنه.

پیرمرد سری به تاسف تکان داد و با حیرتی دردناک در صدایش آرامتر پاسخ داد:

-         هی هی! اما با همین مختصری که از زندگیت برام گفتی پیش از این، از نظر من آدم خیلی موفقی هستی. چه توقعی دیگه از خودت داری لعنتی؟

-          تعریفت چیه؟ من هرچی برای خودم گرفتم از همین راه بوده. اما حالا دیگه حتی هیچ کاری از دستم برنمیاد. تنها چیزی که برام مهمه الان پوله. نه آدما نه چیز دیگه. میدونم موفقیت همیشه پول نیست. اما پول همیشه یه نوع خیلی دلپذیری از موفقیته، که فقط آدمهای پرمدعا متوجه اش میشن وقتی دارن پفیوز بودن خودشون رو پشت اش قایم میکنن. تنها آتشی که درونم میسوزه هنوز همین خشم ناشناخته است.

-          اما این آتیش خودت رو هم میسوزونه، نه؟

-          آره شاید. بعید نیست. نمیدونم. اصلا چه اهمیتی داره؟ عامل بیرونی دیگه ای نداشتم بخاطرش تلاش کنم. رضایت خاطر کسی یا چیزی اونقدر برام پررنگ نبود. جز اینکه با موفقیت خودم پوزه عده ای رو به خاک بمالم. اونهایی که برام مهم بودن، برعکس خودم اصلا براشون مهم نبودم. سهم من از دنیا سرقت شده گمونم.

-          اما بنظر من تو میتونی خیلی آدم شادی باشی. این رو میتونم توی چشمات ببینم. در ضمن اینو بهت صادقانه میگم جوون. تو خیلی پسر مهربونی هستی! این زره مسخره ای هم که تنت کردی باعث نمیشه چشمای باتجربه من کور بشن. حتی از پشت اون کلاه خود مسخره و شمشیری هم که به خودت بستی به خیالت که بقیه رو بترسونی میتونم ببینمت، قلب طلایی داری! باور کن!

-          واقعا اینطور فکر میکنی.

-          آره! و اجازه نده کس دیگه ای خلاف این رو بهت بگه!

-          میدونی پیرمرد، دیگه چندان برای کسی این چیزا اهمین نداره. زنها جوری نگات میکنن درست مثل اینکه بار اولشون هست رفتن سیرک! بعد از مدت کوتاهی مهربونیت دلشون رو میزنه. میرن سراغ یه آدم قالتاق و عوضی. دیدی چقدر با ولع راجع به آدمهای عوضی زندگیشون حرف میزنن، اما از آدمهای خوب زندگیشون حرفی ندارن که بزنن. میدونی پیرمرد تو اونقدر تنها نبودی گمونم که متوجه بشی دنیا به طرز رذیلانه ای با بعضی ها بد تا میکنه.

-          نه. تا حالا بهش اینطوری نگاه نکردم. خوب لحظات سخت و تلخ برای همه هست. اما خوب کسی یا چیزی همیشه بوده که بهم دلگرمی بده. حتی یه مسابقه هاکی مسخره!

مرد جوان در حالیکه چانه اش را که روی مچش نهاده بود سمت پیرمرد میچرخاند با آرامی و کاشفانه پرسید:

-          اینکه کسی باشه تا به آدم دلگرمی بده باید حتما باید خیلی چیز معرکه ای باشه نه؟

-          اره. حتی اگه فایده ای هم نداشته باشه، همین که کسی تو این دنیا قصد دلگرم کردن آدم رو داشته باشه خیلی باارزشه. اولین بار وقتی بچه بودم و برای عمل آپاندیس رفتم بیمارستان متوجه اش شدم. پدرم ما رو ترک کرده بود بعد از جنگ. مادرم تا آخرین لحظه که داشتم وارد اون اتاق ترسناک که بیشتر شبیه سلاخی بود میشدم دستم رو رها نکرد و گفت دوساعت دیگه تو اتاق میبینمت پسرم. و من پسرک ترسوی هفت ساله مثل شیر رفتم توی تاریکی.

-          میدونی پیرمرد، گاهی فکر میکنم قطارها چون میدونن ایستگاهی حتی هزاران مایل دورتر منتظر رسیدنشون نشسته روی ریل میمونن. و مدام برای خودشون تو دل بیابون سوت میزنن و میرن. اما اگه بدونن خبری از ایستگاه نیست از ریل در میرن و میزنن به دل بیابون یا اگه کشتی باشن و بدونن ساحلی هرچند دور نیست برای لنگر انداختن خودشون رو غرق میکنن. میدونی رفیق خیلی چیزای این دنیا عادلانه نیست. خیلی نامردیه. اینکه یه آدم اینقدر تنها باشه درست نیست.

-          اوهوم. البته گاهی هم انتخاب خود آدمهاست. نه؟!

-          آره، شاید، اما نه تا این حد! این انصاف نیست.

-          نه!...... اصلا هم انصاف نیست.

 

-          Salut!

-          Salut!


 
 
شبهای کابیریا
نویسنده : جواد - ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٥/٢/۱٥
 

مرد مقابل میز بار نشسته بود و با گیلاس خالی اش بازی میکرد. جوانک بارمن سخت مشغول برق انداختن گیلاسها بود. مرد رو به او کرد و آرام گفت:

- hit me, scotch on rock.

- what kind of scotch?

- surprise me!

مرد مسنی که ریش بلند سفیدی داشت و در نزدیکی اش نسته بود سرش را به ارامی سمت او گرداند و گفت:

- smart choice!

پیرمرد: از کجا میایی؟ مال اینطرفا نیستی. 

مرد: از اونور دنیا. دوره دور. گمونم دیگه الان اونجا درست وسط روزه.

- خیلی از خونه دوری جوون! چی کشیدتت اینجا؟ برو خونه. نوشیدن دردی ازت دوا نمیکنه. و با آهی در صدایش ادامه داد: تنهایی اینجا استخوان شکنه!

- خودت اینجا چکار میکنی پیرمرد؟ نگو که نوشیدن یه ورزش انفرادیه! و پوزخندی زد.

پیرمرد :drinking alone is not actually drinking!

وادامه داد بذار حدس بزنم چه مرگته. هوووم! میخوای فراموشش کنی و نمیتونی؟ یا داری رفتنش رو برا خودت توجیه میکنی؟ کدوم؟

- همه اینها و هیچ کدوم! 

مرد با اشاره به تلفنی که در دست داشت و نشان دادن تصویر دخترکی با لبخندی به پهنای صورت به پیرمرد میگوید:

- میبینی این عکسشه! اینم اسمشه کنارش. هنوز هم گاهی توی خواب بوی تن اش رو حس میکنم. 

پیرمرد که چهره اش جدی تر از قبل شده بود: زیباست! چرا همین الان یه زنگی بهش نمیزنی لعنتی؟ 

نمیتونم. it's too fucking late! 

- چرا فکر میکنی دیر شده؟ چی جلوتو میگیره؟

- Because i'm weak! و ادامه داد: نمیتونستم هضم کنم.

- چه چیزی رو؟

- اینکه اینقدر وابسته اش باشم. از اینکه اینقدر دوستش داشتم میترسیدم. جرات نداشتم دوستش داشته باشم. تحمل اش سخت بود. میفهمی؟! داشت همه وجودم رو، همه اون چیزی که من بودم ازم میگرفت. داشتم پر میشدم ازش و این منو میترسوند. یه چیزی درست نبود. 

پیرمرد با چهره ای اندوهگین و دوخته به ته لیوانش گفت: اوهوم. گمونم میفهمم!

- اما میدونی بدترین چیز چی بود؟ اون فکر میکرد من دوستش ندارم. و مرد در این حین ته گیلاسش را بالا انداخت و یک پیمانه دیگر درخواست کرد. 

-یادم میاد. یعنی هنوز جای دستاش روی بازوهام گرمه. هنوز فشارش رو حس میکنم. وقتی با دستای کوچک و انگشتای باریکش به بازوهام چنگ زده بود. گمونم آخرین باری بود که رنگ عجیب ته چشماش رو دیدم. میفهمی چی میگم؟

پیرمرد تنها صدایی شبیه غرش از ته حنجره اش خارج کرد. 

- با صدای لرزانش میگفت: عزیزم تقصیر تو نیست من اینقدر دوستت دارم. دست خودم نیست خوب. اما تو رو هم نمیخوام اسیر خودم کنم. میخوام راحت باشی. بی اونکه متوجه بشم صورتم رو توی دستای نرمش پیدا کردم. داشت داغونم میکرد. نمیدونم چقدر طول کشید تا تونستم صورتم رو از توی دستای ویرانگرش خارج کنم. 

موهاش اون شب به طرز خوف انگیزی زیبا و اراسته بود. یه جوری، میدونی به یه سبکی که تا حالا ندیده بودم گمونم. میدونی! فقط یه زن میتونه با یه تغییر جزئی به موهاش یه دنیا زیبایی جدید درست کنه. موهاش از کناره ها رو به پایین ریخته بود اما جلو موهاش رو برده بود عقب.... 

مرد به طرز مضحکی مشغول توصیف نوع ارایش موها بود که پیرمرد انگار چیزی به خاطرش افتاده باشد گفت:

- i know damn it! and god bless them all

پیرمرد ادامه داد: گمونم این محل مکان همون رویداد عجیب بوده باشه درسته؟

- اوهوم! همه چی همین جا تموم شد. 

مرد به عقب برگشت و نگاهی به گوشه ای انداخت و باز چرخید. گویی تمام ماجرا یکبار برای همیشه داشت از مقابل چشمانش عبور میکرد و آخرین تاثیرات ان نوشیدنی آتشین بر وجودش ته نشین میشد:

دخترک- نمیفهمم چی میگی. یعنی معنی حرفات رو نمیفهمم. خوب یعنی میخوای بگی از من خسته ای؟ اینه همه منظورت؟ حداقل شجاعت داشته باش و واقعیت رو بهم بگو. دوستم نداری؟

مرد در حالیکه سرش را پایین انداخته بریده بریده سخن میگوید:

- من... من نمیتونم دوستت داشته باشم.. یعنی گمون نکنم اصلا چیزی بینمون از اول بوده ... 

دخترک با چشمانی که از خشم و اندوه سرخ شده با ناباوری به او نگاه میکند و سرش را به آرامی تکان میدهد. تنش گویی مبدل به آتش شده و چشمانش در اشک غوطه میخورد. مرد تمام جراتش را جمع کرده سرش را بالا میبرد و به لبهای لرزان دخترک نگاه میدوزد و باز با اضطراب میگوید:

- تو خیلی خوبی. فکر کنم شانسهای خیلی بهتری از من داشته باشی . نمیخوام ....

دخترک فرصت نداد جمله مرد تمام شود، کشیده ای بلند به گونه مرد نواخت .

مرد در حالیکه دستش را روی گونه داغ شده اش نهاده بود دهانش را باز میکند تا چیزی بگوید. دخترک انگشت باریکش را در در مقابل صورت مرد تکان میدهد و در حالیکه قادر به صحبت نیست اشاره به سکوت میکند و زیر لب با لرز میگوید:

- خواهش میکنم! خواهش میکنم. ادامه نده. و در حالیکه به گونه سرخ شده مرد نگاه میکند و دستش را روی دهانش گذاشته و گریه میکند به آرامی میچرخد و میرود. در چوبی را با دست دیگرش باز میکند و در دنیای آنسوی در ناپدید میشود. 


 
 
← صفحه بعد