کوچه ای بی انتها

پاییز طلایی
نویسنده : جواد - ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٥/٥/۱۳
 

عصر طلایی رنگ فوق العاده ای بود اوایل پاییز. نه سوز پاییزی چندان قدرتی داشت و نه آفتاب درخشان مثل تابستان سوزان بود. همه چیز در تعادلی دلپذیر بود. تعادلی نه چندان دیرپا که میرفت تا مقدمات زمستانی زیبا و طولانی را فراهم سازد.

مرد غرق در روزنامه ای بود که در دست داشت و ساعتی بود درگیر آن، تا اینکه با صدای پرستار جوان بخود آمد:

-          استاد این کتابچه گمونم از لای روزنامه تون افتاده! در ضمن دارو تون رو هم گذاشتم روی میز لطفا میل کنید. و با چشمکی ریز اشاره کرد که تقلب هم نکنید!

-          آها. اوکی. ممنونم لوسی عزیز. چشم تقلب نمیکنم. و پوزخندی زد که شما دوتا پرستار مهربون دیگه دارید منو حسابی لوس و ننر میکنید اینجا. حتی اون مارگارت بداخم و وظیفه شناس.

و هردو خنده مختصری کردند.

مارگارت و لوسی مشغول مرتب کردن برنامه دارو و غذای ساکنان مجتمع بودند. لوسی با دیدن پرونده مرد انگار که چیزی بخاطرش آمده باشد گفت:

-          آدم عجیبیه. چند روز پیش باهم صحبت میکردیم. میدونی خیلی خوب گوش میکنه اما بزور هم نمیشه ازش نظرش رو پرسید. اغلب میگه خودت چی فکر میکنی؟ آره خلاصه ازم پرسید کسی رو داری؟ گفتم خوب آره. مدتیه با یکی هستم. خیلی رابطه مون محشر نیست اما بدم نیست. پرسید قدرتو رو میدونه؟ گفتم نمیدونم. پرسید تو چی؟ قدرش رو میدونی؟ شنیدم دوبار آروم زیر لب زمزمه کرد "آدم هیچوقت اینو نمیفهمه!"  بهم میگه موهات منو یاد کسی میندازه.

-          یاد کی؟

-          گفت یادم نمیاد.

-          اما اینم بگم اصلا آدم ملاحظه کاری نیست.

-          چطور؟

-          دیواره های قلبش مثل پوست پیاز نازک شده. غددش هم مثل مترو یه خط درمیون کار میکنن. اما مدام اوردر قهوه میده. دزدکی هم تو تراس سیگار دود میکنه. خیلی هم اخموئه.

-          اما اصلا آدم تلخی نیست. یه روز که یکم پریشون بودم و از شیفتهای پشت هم شاکی بودم بهم گفت: "ببین مهم نیست چقدر تو زندگیت سختی و آزار دیدی. اولین روزی که اونها تموم بشه درست مثل اینه که اصلا نبودند. یه روز خوب برات شروع میشه و زندگی برگه جدیدی مقابل ات میذاره که هرچی دلت میخواد توش بنویسی. اینکه چی مینویسی به خودت مربوطه، اما چیزهایی بنویس که بعدها از ننوشتنش پشیمون نباشی".

-          جالبه. راستی میدونستی راجع به مدارک پزشکیش دروغ گفته بود! شماره تلفنی هم که گذاشته به اسم یه خانمی قلابیه یا خیلی قدیمیه. کسی جواب نمیده. اصلا مال یه شهر دیگه اس. ظاهرا از چند سال پیش دیگه روند درمانش رو رها کرده.

-          واقعا؟!

-          اره. یه روز ازش علتش رو پرسیدم. جواب داد تن انسان شریفتر از اونه که اینقدر مورد آزار و اذیت قرار بگیره و مدام با سوزن سوراخ سوراخ بشه. میگفت کسی به اسم کریستین بوبن هم باهام موافقه.

-          بوبن کیه؟

-          خودمم نمیدونم.

بعدازظهر روزی در اواخر ماه سپتامبر بود. آفتاب دلفریبی بر سطح حیاط گسترده بود. مرد در لباس راحتی خود بر صندلی حصیری راحتی لمیده بود. هرازگاهی از لیوان کنار دستش جرعه ای مینوشید و کتابی را که در دست داشت برانداز میکرد. لوسی کنارش ایستاد و گفت:

-          امروز چطورید استاد؟

-          اوه توئی لوسی. من خوبم. میتونم بگم خیلی هم خوبم. عجیبه هیچوقت اینقدر خوب نبودم.

-          این کتاب چیه؟

-          راستش هنوز شروعش نکردم. باید کتاب جالبی باشه. شاید فردا شروع کنم به خوندنش. میدونی وقتی همچین آفتاب دل انگیزی میتابه روی آدم واقعا مگه میشه از چیزی هم گلایه کرد. میبینی چطور آفتاب از لابلای برگها با دل آدم بازی میکنه؟ میبینی همه اجزاء این حیاط با هم در چه هماهنگی جذابی هستن؟ حتی با این لیوان آیس تی روی میز!

لوسی با اندکی حیرت اطراف را برانداز کرد. تا بحال شاید چنین تفسیری از محیط کارش ندیده بود. سنجاب های قهوه ای با صدای جیغ شان لای شاخه ها با شادی جست و خیز میکردند. مرد ادامه داد:

-          از اون روزهای آفتابی که آدم دلش میخواد بره سفر. یه سفر طولانی عالی. یا شاید یه عشق فوق العاده سر راهش سبز بشه. این را گفت و چشمکی به لوسی زد و ادمه داد پس حواست باشه دختر جون!

-          چشم حواسم هست. راستش میخواستم یه سوال خصوصی ازتون بپرسم. اگه مایل نبودید جواب ندید. شما تا حالا عاشق شدید؟

-          عشق؟ راستش نمیدونم. هوووم میدونی لوسی عشق در دوره های مختلف زندگی آدم و بسته به سن و سال آدم یه جور خودشو نشون میده گمونم. وقتی جوونتر هستی بیشتر دنبال تملک و فتح کردن دل کسی هستی، میخوای چیزی رو ثابت کنی. وقتی سنت بالا میره بیشتر محتاجش هستی و احساس نیاز میکنی. میفهمی چی میگم؟ مثل کشتی که در دریای متلاطم افتاده، برات حکم لنگر پیدا میکنه. تعادلت رو حفظ میکنه. بهت اعتماد بنفس میده. در بدترین روزهای تنهاییت مثل فرشته نجات به فریادت میرسه و دستت رو میگیره. میدونی... زمستونای اینجا خیلی سخته.

-          اره واقعا سخته.

-          وقتی دلت با کسی گرمه. اون گرما مثل هیزمی میمونه که تمام سال برای زمستون انبار کرده بودی. تازه قدرش رو تو زمستون میفهمی. وقتی خونت سرده. وقتی میبینی از دودکش های همسایه دود و گرما بالا میره اما تو پتوی سردت رو گاز میزنی.

-          فکر کنم یخورده میفهمم چی میگید. اما من خیلی آدم مستقلی هستم میدونید، گاهی دلم میخواد هیچکس رو نبینم. کسی بهم امر و نهی نکنه.

مرد نگاه آشنایی به لوسی انداخت و ادامه داد.

-          این خیلی عالیه. اما روزایی برای آدم میرسه که دلش میخواد همه سلاح و تدبیرش رو بذاره زمین. خستگی از پاش انداخته. دلش میخواد همون آدم فضول و ازاردهنده بیاد و دستش رو بذاره پشت کمرت و با همون اخم همیشگیش بگه: نترس، نگران هیچی نباش. من پیشتم، همه چیزو باهم روبراه میکنیم. گمونم ارزش همه اینها رو داشته باشه نه؟

-          آره. این یکی رو خوب میفهمم. خیلی جذابه.

-          میدونی احساس امنیت بهت میده. نبودنش اضطراب و ناامنی میاره. میدونی اولین بار کی احساس ناامنی و اضطراب کردم؟

-          نه؟

-          وقتی خیلی بچه بودم سالها پیش و تو خیابون گم شدم. هوا تاریک میشد و من هنوز راه خونه رو پیدا نکرده بودم. فکر میکردم هیچوقت دیگه مادرم رو نخواهم دید. هنوزم بوی اون چمن تازه کنار پیاده رو و هوایی که رو به تاریکی میرفت رو میتونم حس کنم.

-          شما مردها هم که هیچوقت بزرگ نمیشید. اما جوابم رو ندادید. یعنی کسی اینطوری که گفتید تو زندگیتون نبوده؟ نمیتونم باور کنم.

-          خیلی چیزا باور نکردنیه اما حقیقت داره.

-          یعنی هیچکس تو دلتون ننشسته بود؟

-          چرا. اما قبلا کس دیگه ای گمونم توی دلش نشسته بوده. راستش.... راستش من همیشه اینقدر آدم صبوری نبودم. منم یه روزی دیگه بریدم و تصمیم گرفتم آدم بدی بشم. مثل خودشون بشم.

-          باور کردنش سخته. هیچ موفق هم شدید؟

-          نه. هیچوقت. هیچوقت برنده هیچ نبردی نشدم. همیشه دلم بهم خیانت کرد و وسط میدون جنگ تنها رهام کرد. منم تن زخمی ام رو بناچار مثل خرس ها کشیدم به گوشه غاری و برای خودم زندگی کردم تا زمستون سخت بگذره اما آروم آروم به غارم عادت کردم.

-          از اون آدمی که شاید زمانی دوستش داشتید چیزی هم یادتون مونده؟

-          بوی تنش.

-          جدی؟!

-          بله. این رو پیش هیچ مردی فاش نکن چون تکذیبش میکنن. اما ما مردها گاهی غرائزمون قویتر از عقلمونه. هر آدمی بوی خودش رو داره. وقتی برای اولین بار کسی که دوستش داری در آغوش میگیری بوش میره توی مغزت و با جانت آمیخته میشه.

-          عجب! پوووف! خوب استاد جان من باید برم فردا باز بهتون سر میزنم اگه فرصت شد.

هوا داشت رو به تاریکی میرفت، دیگر نه از سنجابها خبری بود و نه آفتاب درخشان. لوسی از دور دید که مرد هنوز روی صندلی راحتی لمیده و پتو را روی بالاتنه اش کشیده. وزش باد ملایم عصرگاهی اندک موهای روی پیشانیش رو پریشان میکرد. دستان مرد کنار صندلی آویزان بود. لوسی به ارامی نزدیک شد و طوری که گویا نمیخواست خوابش را پریشان کند آرام صدایش زد.

-          استاد! اقای غارنشین! هوا داره کم کم سرد میشه دیگه. لطفا برگردید اتاقتون. حالا فردا راجع به اون سفر هم که هوس کردید صحبت میکنیم اگه هوا آفتابی بود، و با گفتن این جمله دستش را روی دست مرد گذاشت.

دستانش سرد بود. خیلی سرد. مرد ساعتها بود که در گوشه حیاط بر صندلی راحتی به خواب خوبی رفته بود و قصد بیدار شدن نداشت. بوی چمن تازه در هوا پیچیده بود. پرستار کتاب را از زیر دستش بیرون کشید. "گفتگو با مرگ" نوشته آرتور کوئیستلر. 


 
 
جایی در دل یک خیابان
نویسنده : جواد - ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٥/٤/۳
 

 

مرد شانه به شانه پیرمرد مقابل بار نشسته بود اما نگاهش به نقطه ای پشت دیوارها خیره بود. پیرمرد در حالیکه ریش سفید بلندش را نوازش میکرد آرام گفت:

-          چیه بچه باز اینطرفا ولو هستی. این ساعت و این موقع اینجا داری دقیقا دنبال چی میگردی؟

-          هیچی این موسیقی جازی که اینجا نواخته میشه رو هیچ جای این خراب شده نمیشه پیدا کرد. بدجوری با سیمهای قلبم بازی میکنه. سیمهای مغزم که از خیلی مدتها پیش پاره شده. و خنده ای زد و جرعه ای بالا انداخت.

-          الان باید با کسی جایی بهتر نشسته باشی جوون. اینجا که میبینی جهنم من توی این دنیاست،جای دیگه ای ندارم. تو هنوز خیلی جوونی. بلند شو برو برای خودت یه جای دیگه بهشت خودت رو بساز.

-          There is no such place on the fucking earth!

-          Give it a fucking shot, god damn it!

-          خسته ام پیرمرد. خیلی هم خسته ام. اصلا خوابم میاد. از اینکه اینهمه سال برای دیگران زندگی کردم خسته ام. میترسم تا توی گورم هم دنبالم بیان و برای زندگیم نقشه بکشن. فقط یه چیز هنوز برام انرژی داره و سرپا نگهم داشته.

-          و اون چیز چیه؟

-          هیچ وقت چیزی به اندازه نفرت و خشم بهم انرژی نداده. زندگی خالیم رو پر میکنه.

پیرمرد سری به تاسف تکان داد و با حیرتی دردناک در صدایش آرامتر پاسخ داد:

-         هی هی! اما با همین مختصری که از زندگیت برام گفتی پیش از این، از نظر من آدم خیلی موفقی هستی. چه توقعی دیگه از خودت داری لعنتی؟

-          تعریفت چیه؟ من هرچی برای خودم گرفتم از همین راه بوده. اما حالا دیگه حتی هیچ کاری از دستم برنمیاد. تنها چیزی که برام مهمه الان پوله. نه آدما نه چیز دیگه. میدونم موفقیت همیشه پول نیست. اما پول همیشه یه نوع خیلی دلپذیری از موفقیته، که فقط آدمهای پرمدعا متوجه اش میشن وقتی دارن پفیوز بودن خودشون رو پشت اش قایم میکنن. تنها آتشی که درونم میسوزه هنوز همین خشم ناشناخته است.

-          اما این آتیش خودت رو هم میسوزونه، نه؟

-          آره شاید. بعید نیست. نمیدونم. اصلا چه اهمیتی داره؟ عامل بیرونی دیگه ای نداشتم بخاطرش تلاش کنم. رضایت خاطر کسی یا چیزی اونقدر برام پررنگ نبود. جز اینکه با موفقیت خودم پوزه عده ای رو به خاک بمالم. اونهایی که برام مهم بودن، برعکس خودم اصلا براشون مهم نبودم. سهم من از دنیا سرقت شده گمونم.

-          اما بنظر من تو میتونی خیلی آدم شادی باشی. این رو میتونم توی چشمات ببینم. در ضمن اینو بهت صادقانه میگم جوون. تو خیلی پسر مهربونی هستی! این زره مسخره ای هم که تنت کردی باعث نمیشه چشمای باتجربه من کور بشن. حتی از پشت اون کلاه خود مسخره و شمشیری هم که به خودت بستی به خیالت که بقیه رو بترسونی میتونم ببینمت، قلب طلایی داری! باور کن!

-          واقعا اینطور فکر میکنی.

-          آره! و اجازه نده کس دیگه ای خلاف این رو بهت بگه!

-          میدونی پیرمرد، دیگه چندان برای کسی این چیزا اهمین نداره. زنها جوری نگات میکنن درست مثل اینکه بار اولشون هست رفتن سیرک! بعد از مدت کوتاهی مهربونیت دلشون رو میزنه. میرن سراغ یه آدم قالتاق و عوضی. دیدی چقدر با ولع راجع به آدمهای عوضی زندگیشون حرف میزنن، اما از آدمهای خوب زندگیشون حرفی ندارن که بزنن. میدونی پیرمرد تو اونقدر تنها نبودی گمونم که متوجه بشی دنیا به طرز رذیلانه ای با بعضی ها بد تا میکنه.

-          نه. تا حالا بهش اینطوری نگاه نکردم. خوب لحظات سخت و تلخ برای همه هست. اما خوب کسی یا چیزی همیشه بوده که بهم دلگرمی بده. حتی یه مسابقه هاکی مسخره!

مرد جوان در حالیکه چانه اش را که روی مچش نهاده بود سمت پیرمرد میچرخاند با آرامی و کاشفانه پرسید:

-          اینکه کسی باشه تا به آدم دلگرمی بده باید حتما باید خیلی چیز معرکه ای باشه نه؟

-          اره. حتی اگه فایده ای هم نداشته باشه، همین که کسی تو این دنیا قصد دلگرم کردن آدم رو داشته باشه خیلی باارزشه. اولین بار وقتی بچه بودم و برای عمل آپاندیس رفتم بیمارستان متوجه اش شدم. پدرم ما رو ترک کرده بود بعد از جنگ. مادرم تا آخرین لحظه که داشتم وارد اون اتاق ترسناک که بیشتر شبیه سلاخی بود میشدم دستم رو رها نکرد و گفت دوساعت دیگه تو اتاق میبینمت پسرم. و من پسرک ترسوی هفت ساله مثل شیر رفتم توی تاریکی.

-          میدونی پیرمرد، گاهی فکر میکنم قطارها چون میدونن ایستگاهی حتی هزاران مایل دورتر منتظر رسیدنشون نشسته روی ریل میمونن. و مدام برای خودشون تو دل بیابون سوت میزنن و میرن. اما اگه بدونن خبری از ایستگاه نیست از ریل در میرن و میزنن به دل بیابون یا اگه کشتی باشن و بدونن ساحلی هرچند دور نیست برای لنگر انداختن خودشون رو غرق میکنن. میدونی رفیق خیلی چیزای این دنیا عادلانه نیست. خیلی نامردیه. اینکه یه آدم اینقدر تنها باشه درست نیست.

-          اوهوم. البته گاهی هم انتخاب خود آدمهاست. نه؟!

-          آره، شاید، اما نه تا این حد! این انصاف نیست.

-          نه!...... اصلا هم انصاف نیست.

 

-          Salut!

-          Salut!


 
 
شبهای کابیریا
نویسنده : جواد - ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٥/٢/۱٥
 

مرد مقابل میز بار نشسته بود و با گیلاس خالی اش بازی میکرد. جوانک بارمن سخت مشغول برق انداختن گیلاسها بود. مرد رو به او کرد و آرام گفت:

- hit me, scotch on rock.

- what kind of scotch?

- surprise me!

مرد مسنی که ریش بلند سفیدی داشت و در نزدیکی اش نسته بود سرش را به ارامی سمت او گرداند و گفت:

- smart choice!

پیرمرد: از کجا میایی؟ مال اینطرفا نیستی. 

مرد: از اونور دنیا. دوره دور. گمونم دیگه الان اونجا درست وسط روزه.

- خیلی از خونه دوری جوون! چی کشیدتت اینجا؟ برو خونه. نوشیدن دردی ازت دوا نمیکنه. و با آهی در صدایش ادامه داد: تنهایی اینجا استخوان شکنه!

- خودت اینجا چکار میکنی پیرمرد؟ نگو که نوشیدن یه ورزش انفرادیه! و پوزخندی زد.

پیرمرد :drinking alone is not actually drinking!

وادامه داد بذار حدس بزنم چه مرگته. هوووم! میخوای فراموشش کنی و نمیتونی؟ یا داری رفتنش رو برا خودت توجیه میکنی؟ کدوم؟

- همه اینها و هیچ کدوم! 

مرد با اشاره به تلفنی که در دست داشت و نشان دادن تصویر دخترکی با لبخندی به پهنای صورت به پیرمرد میگوید:

- میبینی این عکسشه! اینم اسمشه کنارش. هنوز هم گاهی توی خواب بوی تن اش رو حس میکنم. 

پیرمرد که چهره اش جدی تر از قبل شده بود: زیباست! چرا همین الان یه زنگی بهش نمیزنی لعنتی؟ 

نمیتونم. it's too fucking late! 

- چرا فکر میکنی دیر شده؟ چی جلوتو میگیره؟

- Because i'm weak! و ادامه داد: نمیتونستم هضم کنم.

- چه چیزی رو؟

- اینکه اینقدر وابسته اش باشم. از اینکه اینقدر دوستش داشتم میترسیدم. جرات نداشتم دوستش داشته باشم. تحمل اش سخت بود. میفهمی؟! داشت همه وجودم رو، همه اون چیزی که من بودم ازم میگرفت. داشتم پر میشدم ازش و این منو میترسوند. یه چیزی درست نبود. 

پیرمرد با چهره ای اندوهگین و دوخته به ته لیوانش گفت: اوهوم. گمونم میفهمم!

- اما میدونی بدترین چیز چی بود؟ اون فکر میکرد من دوستش ندارم. و مرد در این حین ته گیلاسش را بالا انداخت و یک پیمانه دیگر درخواست کرد. 

-یادم میاد. یعنی هنوز جای دستاش روی بازوهام گرمه. هنوز فشارش رو حس میکنم. وقتی با دستای کوچک و انگشتای باریکش به بازوهام چنگ زده بود. گمونم آخرین باری بود که رنگ عجیب ته چشماش رو دیدم. میفهمی چی میگم؟

پیرمرد تنها صدایی شبیه غرش از ته حنجره اش خارج کرد. 

- با صدای لرزانش میگفت: عزیزم تقصیر تو نیست من اینقدر دوستت دارم. دست خودم نیست خوب. اما تو رو هم نمیخوام اسیر خودم کنم. میخوام راحت باشی. بی اونکه متوجه بشم صورتم رو توی دستای نرمش پیدا کردم. داشت داغونم میکرد. نمیدونم چقدر طول کشید تا تونستم صورتم رو از توی دستای ویرانگرش خارج کنم. 

موهاش اون شب به طرز خوف انگیزی زیبا و اراسته بود. یه جوری، میدونی به یه سبکی که تا حالا ندیده بودم گمونم. میدونی! فقط یه زن میتونه با یه تغییر جزئی به موهاش یه دنیا زیبایی جدید درست کنه. موهاش از کناره ها رو به پایین ریخته بود اما جلو موهاش رو برده بود عقب.... 

مرد به طرز مضحکی مشغول توصیف نوع ارایش موها بود که پیرمرد انگار چیزی به خاطرش افتاده باشد گفت:

- i know damn it! and god bless them all

پیرمرد ادامه داد: گمونم این محل مکان همون رویداد عجیب بوده باشه درسته؟

- اوهوم! همه چی همین جا تموم شد. 

مرد به عقب برگشت و نگاهی به گوشه ای انداخت و باز چرخید. گویی تمام ماجرا یکبار برای همیشه داشت از مقابل چشمانش عبور میکرد و آخرین تاثیرات ان نوشیدنی آتشین بر وجودش ته نشین میشد:

دخترک- نمیفهمم چی میگی. یعنی معنی حرفات رو نمیفهمم. خوب یعنی میخوای بگی از من خسته ای؟ اینه همه منظورت؟ حداقل شجاعت داشته باش و واقعیت رو بهم بگو. دوستم نداری؟

مرد در حالیکه سرش را پایین انداخته بریده بریده سخن میگوید:

- من... من نمیتونم دوستت داشته باشم.. یعنی گمون نکنم اصلا چیزی بینمون از اول بوده ... 

دخترک با چشمانی که از خشم و اندوه سرخ شده با ناباوری به او نگاه میکند و سرش را به آرامی تکان میدهد. تنش گویی مبدل به آتش شده و چشمانش در اشک غوطه میخورد. مرد تمام جراتش را جمع کرده سرش را بالا میبرد و به لبهای لرزان دخترک نگاه میدوزد و باز با اضطراب میگوید:

- تو خیلی خوبی. فکر کنم شانسهای خیلی بهتری از من داشته باشی . نمیخوام ....

دخترک فرصت نداد جمله مرد تمام شود، کشیده ای بلند به گونه مرد نواخت .

مرد در حالیکه دستش را روی گونه داغ شده اش نهاده بود دهانش را باز میکند تا چیزی بگوید. دخترک انگشت باریکش را در در مقابل صورت مرد تکان میدهد و در حالیکه قادر به صحبت نیست اشاره به سکوت میکند و زیر لب با لرز میگوید:

- خواهش میکنم! خواهش میکنم. ادامه نده. و در حالیکه به گونه سرخ شده مرد نگاه میکند و دستش را روی دهانش گذاشته و گریه میکند به آرامی میچرخد و میرود. در چوبی را با دست دیگرش باز میکند و در دنیای آنسوی در ناپدید میشود. 


 
 
نوروز در دوردست ها
نویسنده : جواد - ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٥/۱/٢۸
 

با سلام خدمت همه خوانندگان عزیز و تبریک سال نو البته با تاخیر خیلی طولانی. اومدم یه سلامی عرض کنم و حال و احوالی و برم تا ایشالا سرفرصت دوباره برگردم. امیدوارم همگی تعطیلات خوبی گذرونده باشید و در کنار عزیزانتون بهتون خوش گذشته باشه و در سال جدید به همه برنامه هایی که در زندگی دارید برسید.

اینجا هم بهار تازه تازه داره کمی رخ می نمایاند و هوا تازه و خنک میشه و نوید روزهای آفتابی و دل انگیز رو میده. من یکی که دلم لک زده برای هوای بهاری و آفتاب درخشان و آسمون آبی با ابرهای پفکی سفید. یکی دوماه گذشته جای همه خالی کلی فعالیتهای فرهنگی هنری داشتیم و تعداد نسبتا زیادی هم فیلم فارسی دیدیم اینجا.

اول فیلم خانه پدری کیانوش عیاری در دو نوبت اکران شد  که ظاهرا در ایران ممنوعیت نمایش داشته. دلایلش خیلی عجیب نمیتونه باشه: احتمالا سیاه نمایی و خشونت. البته از دید من فیلم خوش ساختی بود که بجز دوصحنه که خشونت برهنه و آزاردهنده ای داشت باقی فیلم حاوی خشونت ذاتی بود که غیرقابل مهار بود. رنج و درد و تبعیضی که بر چند نسل پشت هم از زنان ایرانی تحمیل شده. در یکی از سکانس ها که واقعا رنج آور بود عده زیادی از تماشاگران عموما خانم فیلم زارزار گریه میکردند. هرچند اشک خودم هم جایی دراومد ناراحت.

بعد فیلم یحیی سکوت نکرد اکران شد که اینبار خانم فاطمه معتمد آریا هم در سالن حضور داشت و بعد از فیلم به پرسشهای تماشاگران پاسخ میداد. من هم که معمولا نمیتونم مثل بچه های خوب ساکت بشینم یه سوال چالش برانگیز ازش پرسیدم نیشخند

آخرین فیلمی هم که دیدم فیلم عصبانی نیستم بود. که گویا این یکی هم توقیف شده. واقعا نوبر بود اینهمه فیلم تلخ و انتقادی اجتماعی پشت هم! البته خیلی از این آخری خوشم نیومد. خیلی اغراق شده بنظر میرسید و رنج آور بود.

دو تا نمایش هم دیدم یکی بنام قطع دست Behanding اثر مارتین مک دونا که بچه های ایرانی اجر کردند. نمایش خیلی جالبی بود اما اونقدر دیالوگهای +18 داشت که بسیار جا خوردم اولش. دیگری هم نمایش برهان به کارگردانی محمد یعقوبی بود که اون هم بسیار دلنشین و خوب بود برخلاف نمایش خشکسالی و دروغ اش که اصلا خوشم نیومد.

این هم از اخبار فرهنگی هنری عمو جواد، امیدوارم حوصله تون سر نرفته باشه.

یکی از همین شبها که داشتم در سرمای سوزان زمستان مثل دیوانه ها پیاده میرفتم تا خونه به آدم جالبی برخوردم. یه آقایی از روبرو داشت میومد و کنار من پشت چراغ ایستاد و ضمن ردوبدل کردن چند جمله کوتاه ازم سیگار و آتیش خواست، بعد از اینکه خواسته اش اجابت شد مسیرش رو عوض کرد و اینبار در کنارم شروع به قدم زدن کرد و ادامه داد که چقدر خوبه آدم با کسی بتونه اینجوری ارتباط کلامی و انسانی داشته باشه مگه نه!؟ خیلی حوصله صحبت نداشتم و زیرلب گفتم بله همینطوره داداش. دیگه سر درددلش باز شد و شروع کرد که آره از ساعت فلان دیشب تا حالا دارم راه میرم و با کسی حرف نزدم خیلی دلم میخواست با یکی کمی صحبت کنم و پرسید که مزاحمت نیستم؟ گفتم نه منم دارم پیاده میرم خونه و با وجود سرمای هوا و این دیروقت شب گمونم وضعیت عقلی بهتری نسبت بهت ندارم و هرهر خندیدیم. از بس ذوق کرده بود هی فرانسه و انگلیسی قاطی حرف میزد تند تند. اما جالب بود که اطلاعات و معلومات خوبی داشت. ازم پرسید کجایی هستی؟ گفتم ایرانی. گفت شما ایرانیها خیلی فکر باز و روشنی دارید و میشه باهاتون بحث کرد! بعدش بحث کشید به خدا و اسلام و مسیحیت و سیاستهای امریکا و این حرفا. میگفت من فلسفه خاصی دارم، هر اتفاقی که میخوام طی این روز خاص برام بیوفته مینویسم و به مسیح ارائه میکنم و ازش میخوام برای انجامش کمکم کنه. خنده دارش این بود که گفتم خوب چرا بجای مسیح به خود خدا نمیگی؟ میگفت خدا دوره اما مسیح بین خودمونه و کمک مون میکنه. از همه جالبتر این بود که میدونست شیعه و سنی چیه! J خلاصه کلی حرف زد و حسابی گمونم تخلیه شد. تنهایی بعضی آدمها واقعا بزرگه.

بگذریم. راستی درس منم داره تموم میشه و دیشب آخرین جلسه کلاس من در این دوره از تحصیل بود. این دوره از زندگی هم با همه فراز و فرودش به پایان رسید. به پیشنهاد استاد خوارکی و نوشیدنی آورده بودیم و جاتون خالی وسط کلاس کلی خوردیم و جشن گرفتیم و عکس گرفتیم. از طرف دانشگاه هم نامه فارغ التحصیلی رو دریافت کردم و باید درخواست لباس بدم برای جشن فارغ التحصیلی. منظورم از اون لباسای گشاد و کلاه منگوله داره که روز فراغت از تحصیل میپوشن. واقعا که خیلی گمونم مضحک بشم یول . با این ترتیب چالش اصلی من که همون پیدا کردن کارمناسب هست شروع میشه. دوست دارم در کاری وارد بشم که مرتبط به دانش و توانایی هام باشه و میدونم که بسیار کار سختیه. میدان رقابت بسیار تنگه. قلبا دوست دارم در همین شهر و دیار خودم بتونم کار پیدا کنم اما اگه چاره دیگه ای نداشته باشم مجبور خواهم بود به شهر یا استان دیگه ای برم. چالش نسبتا بزرگیه. باید دید خدا چی میخواد. البته برنامه های دیگه ای هم دارم از جمله اوایل پاییز میخوام در یه آزمون بین المللی شرکت کنم و مدرکش رو بگیرم که خیلی باارزشه، هرچند هزینه بالایی داره.

فعلا تا فرصتی دیگه همه تون رو به خدا میسپارم اما به زودی برمیگردم ایشالا. عجالتا این تصاویر رو داشته باشید تا حوصله تون سر نره. 

 

خانم معتمد آریا در جلسه نمایش فیلم. 

سبزی پلو و ماهی شب عید بنده با ماهی سالمون. 

شیرینی نارگیلی و گردویی دستپخت بنده برای عید برای میهمانان نداشته!

تارت توت فرنگی. مخصوص انسانهای متمدن! :))

این بچه پررو گربه همسایه است اما نمیدونم برای چی اخیرا در بالکن ما جا خوش میکنه. مدام هم چرت میزنه همیشه خسته اس!

این هم مراسم پرفیض بخور بخور وسط کلاس. 


 
 
در شب سرد زمستانی
نویسنده : جواد - ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٤/۱٢/۸
 

 

با سلام مجدد خدمت دوستان عزیز. الان درست یه ماهه که از ایران برگشتم. خوشبختانه مشکل فنی وبلاگ رو تونستم برطرف کنم و دیگه شرمنده تون نباشم، هرچند هیچ کمکی از طرف مدیریت سایت نشد. این مدت چون حضورم ایران کمی طولانی شد متاسفانه پشتم کلی باد خورد و حسابی تنبل شدم. از بس هر روز پدر عزیز هی میرفت سرشیر میگرفت که باعسل به خوردم بده (انگار بچه هفت ساله ام) حسابی لوس شدم. هرجا هم رفتیم از این سفره های پربرکت ایرانی پهن شد و یا علی! مدام هم اصرار که بخور جون بگیری خنده . تنها نکته منفی اش این بود که دوباره خانواده به حضورم عادت کردن و خداحافظی براشون سخت شد. مادرم بنده خدا اشک میریخت تو بغلم و میگفت مادر جون اصلا معلوم نشد کی اومدی کی داری میری! خداییش این مادرها متخصص ابداع دیالوگهای فیلم هندی هستن.  البته خودم هم کمی احساسی شدم و چند قطره اشکی ریختم اگه خدا قبول کنه نگران این نزدیکهای اومدنم یه سر رفتم چشم پزشکی برای معاینه چشم و پدر رو هم بردم چون ظاهرا دیدش مشکل پیدا کرده بود مجدد و چقدر خوب شد که رفتیم. رفتیم کلینیک نور و متخصص گفت که هردو چشم پدر آب مروارید داره و باید عمل بشه. همونجا وقت عمل براش گرفتم اما متاسفانه چون دیر بود خودم نمیتوستم برای عملش در ایران حضور داشته باشم. اما خوب خدا رو شکر یکی از چشماش رو عمل کرده الان و دیگری رو هم یه ماه دیگه. بااینحال چیزی ته دلم مونده. راستش من با کلی حرف و ایده توی ذهن و دلم و یه عالمه فیلم و عکس توی کامپیوترم رفتم خونه. دلم میخواست همه اون حرفهایی که دوسال قبل تو دلم مونده بود رو بگم. و از بد و خوب و تلخ و شیرین اینجا حرف بزنم. اما هیچکس نه چیزی پرسید و نه کسی گوش کرد. بقول ری اوتا شاعرژاپنی که میگه: هیچ یک سخن نگفتند! نه میزبان و نه میهمان و نه گلهای داوودی! و دست آخر همه اون حرفها رو دوباره تا کردم و گذاشتم توی چمدانم و برگشتم.

دوستان قدیمی ام رو تونستم خوشبختانه بارها ببینم. اما اوضاع زندگیشون کمی بهم ریخته بود که کمی نگرانم کرد. هرکدوم بنوعی درگیر بودن. راستش ما چهارتا یه جورایی متعلق به نسل سوخته ایم و قدرت خدا هممون هم مجرد! خنده البته دوستانم به نسبت من اقدامات عملی مثبت زیادی بعمل آوردن اما متاسفانه از طرف مقابل درک نمیشن و نمیتونن کسی رو که مناسب باشه پیدا کنن. اغلب خانمهایی که دیدم باهاشون باب آشنایی باز میکنن (علیرغم اینکه وضعیت اجتماعی و اقتصادی دوستانم نسبتا خوبه) اما باز درگیر نوعی توهم هستن و اساسا هیچ ایده مشخصی از زندگی زناشویی ندارن متاسفانه. بهرحال برای همه جوونا آرزوی بهترین ها رو دارم.

راستی دوتا از خواننده های قدیمی رو هم ملاقات کردم. مریم بانوی عزیز رو غروبی در کافه بالای خانه هنرمندان ملاقات کردم و گپ خوبی زدیم با حضورشون. از همه جالبتر ملاقات با ریحونک معروف به خرگوش بود که برای کاری تهران اومده بود و فرصتی شد تا در کافه پاتوق قدیمی خودم از نزدیک خدمتشون باشیم و از انرژی مثبت و ارامش درونی فوق العادش بهره مند بشم. هرچند حسابی خجالتم دادن و کلی سوغاتی عالی بهم دادن که بازهم ازش تشکر میکنم.

کلی کتاب کنار گذاشته بودم که با خودم بیارم اما اونقدر خوراکی و هله هوله و یه قالیچه و ... گذاشتن توی بارها که متاسفانه فقط تونستم چند جلد کتاب نازک بیارم. اگه کم بیارم ناچارم اینجا آنلاین بخرم. غیر از اون فیلمی که پست قبلی اشاره کردم فیلم دیگه ای نتونستم ببینم. اما دوتا نمایش دیدم. یکی نمایش بوقلمون بود که یه کار تخته حوضی موزیکال بود که خیلی مفرح بود و بطرز خیلی جالبی داشت خوب تموم میشد اما نویسنده اش آخر داستان خرابش کرد. دیگری هم نمایش فوق العاده خاطرات و کابوسهای یک جامه دار از قتل امیرکبیر به نویسندگی و کارگردانی استاد علی رفیعی بود. مثل اغلب کارهای دکتر رفیعی فوق العاده بود. طراحی صحنه ها خیلی خوب و سیامک صفری و مهدی سلطانی عالی بودن. جالب بود که تمام دکور توی آب بود. اینجا هم عجالتا فردا یه نمایش قراره ببینم بنام مراسم قطع دست A Behanding و یه نمایش دیگه هم بنام برهان از کارهای محمد یعقوبی که ماه دیگه قراره ببینم.

از وقتی برگشتم احساس مسخره ای داشتم. تمام رویاها و فانتزی هایی که همیشه داشتم از ذهنم پر کشیده بود و رفته بود. دیگه وقتی قدم میزدم چیزی در ذهنم پرنمیکشید. درونم تهی شده بود. شاید یک ماه زمان لازم بود تا دوباره درونم انباشته بشه از همون چیزی که خودم هم اسم مناسبی تاحالا نتونستم براش پیدا کنم. لازم بود تا سری به گالری-موزه مورد علاقم بزنم، برم سینمای خودم و چندتا فیلم ببینم و چندین کیلومتر پیاده روی کنم، کافه های جدید خیابون سنت دنی رو سر بزنم و لاته هاشون رو امتحان کنم. و الان یه تصویر توی ذهنم دارم که خیال ندارم راجع بهش صحبت کنم. اما اگه یه روزی محقق شد شاید راجع بهش حرف زدم.

واقعیت اش اینبار اتفاق خیلی عجیبی ایران افتاد برام که شاید لازم بود بیوفته. شاید از نظر روانی برام لازم بود. راستش قبل اومدن چند باری عزیزی باهام در تماس بود که مدتها جای ثابتی در قلبم داشت (منظورم اون روزگاریه که قلب داشتم) چند زمانی مکالماتی داشتیم و حتی ازم وعده سوغاتی گرفت. از اونجایی هم که شهید کردن نَفَس آدمها کار عموجواد نیست وکار درستی نمیدونم به وعده ام عمل کردم. ادعا میکرد که خیلی تغییر کرده. ایران که بودم خانواده هم گویا از طریق جن و پری مطلع شده بودن و خوشحال بودن بنوعی که احتمالا اتفاقی خواهد افتاد. چند باری فرصت شد و باهم باز ملاقات کردیم. با خودم گفتم شاید این هم بازی تقدیره و بذار یه بار دیگه زمان بدیم بهم شاید واقعا چیزی تغییر کرده. طی ملاقات هامون فرصت درستی پیش نمیومد که درونیات اش رو کشف کنم و ببینم نه اینکه بخاطر من، بلکه صرفا در عالم خودش متحول شده و آیا دیدی صحیح از زندگی بدست آورده. اما هرآنچه که میخواستم بدونم در آخرین ملاقاتمون متوجه شدم و درونیات اش رو خوندم. هیچ چیزی تغییر نکرده بود. این آدم دوست داشتنی همون آدم دوست داشتنی قبل بود بدون اینکه هیچ ایده یا برنامه ای برای زندگی و آینده داشته باشه. این ملاقاتها و کافه نشینی ها هم براش ظاهرا صرفا موقعیتهای جالب و رمانتیکی بود پر از فان! همین. و زندگی براش مجموعه ای باید می بود از این نقاط فان بهم پیوسته. هنوز تصورش از من آدمی سنتی بود که بقول خودش طلب قرمه سبزی از همسرش داره! (هرچند مطالبه غریبی هم نیست). از اینکه مجددا هزینه کردم و به این نتیجه رسیدم پشیمون نیستم. شاید لازم بود این اتفاق بیوفته تا اون احساس کمرنگ عذاب وجدانی که داشتم از بین بره.

بزودی چند پست جدید میذارم اینجا که لزوما تابع رویدادهای زمانی نیست و ممکنه حتی مربوط به گذشته ها باشه. برای اون دسته از دوستانی که پیگیر ماجرای اون مرد جوان و دخترک سیاه موی ما بودن عرض کنم که ظاهرا ماجرا به پایان خودش رسیده هرچند قسمت آخرخیلی باب میل کسی شاید نباشه. راستش منتظر بودم ببینم چه اتفاقی میوفته. در ادامه تصاویری هم براتون گذاشتم که پست بدون عکس هم نباشه.

راستی یادم رفت بگم هفته قبل وبلاگم 7 ساله شد!

ـصاویر در ادامه مطلب


 
 
خانه پدری
نویسنده : جواد - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱٠/٢٢
 

 

سلام و صد سلام به همه دوستان. بعد از مدت نسبتا طولانی اومدم اینجا. الان که دارم مینویسم همونطور که حدس میزنید ایران هستم و در منزل پدری.  قصدم این بود که زودتر از اینها بنویسم اما هربار بنا به دلایلی نشد. الان هم مشکل اینترنت دارم متاسفانه. بهتره یکمی از عقبتر شروع کنم.

درس و مشق- همونطور که یادتونه بشدت درگیر درس و امتحانات بودم. این ترم سختترین ترم تحصیلیم بود و مقدار زیادی پروژه و تکلیف داشتم که باید تحویل میدادم. خوشبختانه تونستم از پسش بربیام و امتحانات رو هم با موفقیت پاس کردم. نمره ها رو از ایران چگ کردم A-, B+, B,B اینها ماحصل این ترم بود. کلاسها هم از فردا شروع میشه و بنده هنوز ایران جا خوش کردم و چند جلسه اول رو از دست خواهم داد. اما خوشبختانه چون تمام مطالب کلاس از طریق پورتال دانشگاه قابل دسترسه و میشه حتی تکالیف رو در قسمت کلاس خودمون آپلود کنیم. این ترم آخرین درس تخصصی ام رو باید پاس کنم و چالش مهم و اساسی کار رو پیش رو دارم که امیدوارم بتونم به نتیجه مطلوبی برسم.

سفر- درست سه روز بعد از آخرین امتحانم بلیط داشتم برای برگشت به ایران. فاصله زیادی تا شروع ترم نبود اما تاریخ برگشت رو یه ماه بعد گرفتم که حداقل بتونم سر فرصت هم دوستانم رو ببینم هم خانواده رو و به سایر کارهای اداری هم برسم. قبل از اومدن فرصت کافی برای خریدهای لازم و سوغاتی و اینها نبود. اما خوب من قبل از امتحانات خریدها رو شروع کرده بودم و هرچند خانواده من رو از خرید هرگونه سوغاتی منع کرده بودند اما از اونجایی که بنده بچه حرف گوش کنی نیستم و دستم هم به کم نمیره با یک خروار سوغاتی راهی ایران شدم. البته بهترین اش رو هم برای عروس جدید خانواده بود از برند Lancôm. پروازم از مونترال به فرانکفورت بود، یه توقف طولانی 10 ساعته در آلمان و بعد تهران. فرودگاه فرانکفورت خیلی محقرتر از اونی بود که تصور میکردم. جالب اینجا بود که آلمان هم گرم بود مثل کانادا و اثری از برف و سرمای زمستون نبود. بدو ورود به تهران اولین چیزی که توی ذوق زد آلودگی شدید هوا بود بویژه اطراف فرودگاه، این آلودگی تا چند روز ادامه داشت اما خوشبختانه بابارش باران و وزش مقداری باد هوا بهتر شد. واقعیتش نمیخوام منفی بافی کنم اما اوضاع بعد از این یکسال و نیم از آخرین سفرم کمی بدتر بنظر میرسه. این مسئله برای دوستانی که ایران زندگی میکنن شاید خیلی ملموس نباشه اما برای کسایی که بیرون هستن بیشتر تو چشم میزنه. مثلا وضعیت رانندگی کمی بدتر از قبل بود. کماکان خیلی از راننده ها به سبک گوسفندی رانندگی میکنن، نه راهنما، نه حق تقدم نه عابر نه فاصله مجاز... ، ترافیک هم که افتضاحه! این چند روزه هرجا خواستم برم بدقول شدم. مسافتهای کوتاه هم بخاطر ترافیک سنگین خیلی وقتگیر و خسته کننده است و اغلب ترجیح میدم اصلا جایی نرم با این وضعیت. خلاصه که تهران دیگه جای زندگی کردن بنظر نمیرسه. مردم هم تا حدودی بداخلاق تر ، و بی ادب تر بنظرم رسیدن. عابرین اخمو و کم حوصله تا دلتون بخواد میبینید. بخاطر رکود اقتصادی این دهه اخیر به نظرم سیل مهاجرت از روستاها و شهرستانها به تهران خیلی تشدید شده. در مترو و قطار اکثر افرادی که دیدم مشخص بود بتازگی از مناطق دیگه کشور برای کار و درآمد اومدن، که واقعا مسئله بسیار خطرناکیه و میتونه عواقب بدی داشته باشه. یه نکته جالب که میشه یه جور تفاوت بین مترو تهران و مونترال بحساب آورد عطش مردم به نشستنه.در متروی مونترال یا اتوبوسها که چندان هم مدرن نیست صندلیهای خالی ممکنه دیده بشه حتی در ساعات شلوغی و مردم اشتیاق خیلی زیادی به نشستن ندارن حتی افراد مسن! و گاهی که بهشون صندلی تعارف میکنید با غرور و اعتماد بنفس محترمانه رد میکنن اما مترو یا اتوبوسهای تهران مردم برای شستن سرودست میشکنن و خیلی اوقات هم متاسفانه جا رو برای افراد ناتوان یا مسن تر خالی نمیکنن.

عروسی- همونطور که گفته بودم علت اصلی سفرم مراسم ازدواج برادر کوچکترم بود. من فقط 5 روز قبل از مراسم رسیدم و از بدو ورود درگیر هماهنگی مراسم و کمک به امور اجرایی مراسم بودم. واقعا که برگزاری مراسم مفصل خیلی کار سخت و پرزحمتیه و در واقع یه پروژه بحساب میاد. آرایشگاه، گل، ماشین عروس، شیرینی و میوه و سالن و لباس و ...... تمومی نداره. برادر بیچاره هم حسابی سرگیجه گرفته بود. البته توصیه ای که به همه دوستان جوان جویای ازدواج دارم اینه که حتی الامکان از برگزاری مراسم مفصل و رسمی حذر کنن و با یه مراسم خودمونی و مختصر سروته اش رو هم بیارن چون واقعا هزینه های اصلی و جانبی الان سر به فلک میزنه و بهتره این هزینه ها صرف زندگی خود جوونا بشه تا سایر مسائل غیرضروری.

در این مدت دو هفته ای که ایران هستم اونقدر درگیر مراسم و دید و بازدیدها و خاله بازیهای بعدی بودم که فرصت زیادی نداشتم که دوستان رو ببینم. یه فیلم جالب هم دیدم با دوستان بنام "گربه و ماهی" که به لحاظ فرم ساختار جسورانه و نوآورانه ای داشت. یه دوست خیلی عزیز و قدیمی رو هم دیدم که خیلی خوشحال شدم.

بنا دارم این دو هفته باقی مونده رو هم دیگه برای خودم یکم تفریح کنم و دوستانم رو مفصل ببینم. این مدت خیلی خونه پدری شلوغ شده بود با توجه به اینکه برادر بزرگم و همسرش هم از کانادا برای عروسی اومده بودند و البته فردا شب برمیگرده و کم کم خونه باز خلوت تر میشه و امیدوارم پدر مادرم خیلی احساس دلتنگی نکنن. بنده های خدا گاهی هم نگاهی بهم میندازن و میگن ایشالا نوبت شماست دیگه، منم میگم باشه ایشالا. این مدت خیلی تو شلوغی بودم و تصور اینکه برگردم به اون خونه خلوت کمی ترسناکه. واقعیتش زندگی الان در محیط جامعه ایران خیلی متفاوت با محیطی هست که اون طرفه. حالا شاید بعدتر باز هم راجع به این مسئله مفصل تر صحبت کردم باهاتون. عجالتا این رو پست میکنم که حضورم رو بهتون اعلام میکنم.

تا بعد 


 
 
← صفحه بعد